ولنتاین

اول صبح وار کلاس دوم شدم.

 

شاگردهای خوابالود و خمیده و کسل کننده دوم، بر خلاف همیشه، همه خوشحال و خندان و پرانرژی سلام کردند.

هنوز درست پشت میز سر جام ننشسته بودم که یکیشون پرسید:

خانم لباس قرمز زیر مانتو پوشیدین؟

انقدر سوالش اول صبحی برام غیر منتظره بود که ناخواگاه از زیر آستین مانتو به لباسم نگاه کردم و دیدم که قرمزه.

از عکس العمل خودم خندم گرفت.

دوباره پرسید: به مناسبت ولنتاینه دیگه!

جواب دادم اهاااا پس بگو امروز چقدر سر حالین!

از جوابم همشون ریسه رفتن!

تو دلم گفتم: واقعاْ هم خوشحالنا!!!

 

 

/ 7 نظر / 51 بازدید
فیلم89

سلام دوست عزيز وبلاگ زيبايي داري اگه مايل به تبادل لينک بودي منو با نام دانلود جديدترين فيلمها لينک کن بعد بهم خبر بده با چه اسمي لينکت کنم بای www.film89.mihanblog.com

mamad

ولنتاین دیگه چیه؟ چه چیزایی که آدم نمی شنوه !!![نیشخند]

متینه

تا تهش خوندم..خیلی جالب بود..یادش بخیر مدرسه

آشنای غریب

سلام بانو بچه ها (دانش آموزان دبیرستانمون) رو برده بودیم اردوی یزد. از جاهای مختلف دیدن می کردیم و ضمن این کار از یکی دانش آموزان فارغ التحصیل دبیرستان که حالا در رشته معماری درس می خوند خواسته بودیم که در مورد این مکان های تاریخی برامون (همراهان و دانش آموزان) صحبت کنه. واقعا توضیحات جالبی بود... یادم میاد برای دیدن زندان اسکندر رفتیم. عده ای از دانش آموزا گفتن ما بیرون می مونیم و درخواست داشتن که داخل نیان. (معمولا در یک جمع دانش آموزی هستن بچه هایی که برخلاف تصمیمات گرفته شده خواسته هایی دارن). با اشاره من به یکی از همکارا قرار شد با درخواستشون موافقت بشه. (اردوی تفریحی بود و نیازی ندیدم که اجباری در کار باشه). رفتیم داخل، در حین بازدید متوجه شدم که از تعداد دانش آموزه داره کم میشه، متعجب دنبالشون گشتم و از نگهبان که سوال کردم گفت بعضی از شاگرداتون خارج شدن. بلافاصله رفتم بیرون.

آشنای غریب

... هنوز متوجه نشده بودن که من اومدم بیرون، جالب بود که شنیدم یکی از شاگردام با صدای بلند داره یه شماره هایی رو می خونه. رفتم جلوتر دیدم همزمان با ما یک اردوی از دبیرستان دیگه ای اومده که دخترها هستن و این پسره داره شماره همراهش رو با صدای بلند می گه و جالب تر اینکه یه ده دوازده تایی از دخترای دانش آموز یا در حال نوشتن بودن و یا در حال وارد کردن در گوشی!!!!!! یادم میاد تو دوران دبیرستان خودمون یکی بود که دوساله بود و به نوعی بزرگ کلاس و بچه معروف تو دبیرستان هم به خاطر دو ساله بونش و هم به خاطر اینکه همه می دونستیم یه دوست دختر داره. جالب بود یه دبیرستان و یک نفر همچین دوستی داشت. ولی حالا ... افسوس

پریسا

چه خاطرات باحالی. تا حالا معلم ها رو اینطوری ندیده بودم! [نیشخند]

الی

آخی چه حس خوبی داه بلاگت...منو برد به بهتربن دوران زندگیم...دوران درس و مدرسه و بی خیالی...