موی سپید و توی آینه دیدم...
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٤  کلمات کلیدی:

قبلا هم گفتم که اولین باری که سر کلاس رفتم فقط ۵سال با شاگردهام تفاوت سنی داشتم و وقتی سر و صدا کردن گفتم من اونقدری بزرگ نیستم که بخوام جذبه خرجتون کنم.بهتره باهم دوست باشیم یا منو مثل خواهر خودتون بدونید...

بعد از ۱۲سااال خوشبینانه هنوز هم به فکر همون جمله اول سال تدریسم بودم تا اینکه دوسال پیش وقتی یکی از شاگردهام جریان عقدش رو تعریف میکرد گفت وقتی مادرم برای عقد من اومده تو اتاق عاقد متوجه نشده و فکر کرده خواهر بزرگمه. پرسیدم مگه مامانت چند سالشه؟ و اون جواب داد ۳۳! من تقریبا شوکه شدم و گفتم مامانت فقط سه سال از من بزرگتره. درحالیکه من هنوز بچه ندارم و اون دختر  عروس کرده. همزمان بچه ها با تعجب نگاهم کردن و گفتن وااای خانم اصلا بهتون نمیاد و .... و من کمی نفس راحت کشیدم که خیلی پیر نشدم.

اما امسال وقتی داشتم برای بچه های دوم از روی شکسته نفسی میگفتم که من جای مادرتونم, همشون خیلی عادی بهم نگاه کردن و سر تکون دادن. فقط یکی دونفر پرسیدن که خانم مگه چند سالشونه؟ من با امیدواری جواب دادم ۳۲،اما بچه ها خیلی عادی سر تکون دادن و یکی دوتاشون گفتن که مامانشون همین سن هستن!!!

هیچی دیگه. احساس پیری میکنم, پیری...

و مدام زمزمه میکنم:موووی سپید ووو توی آینه دیدم

آهی بلند ااااز ته ددددل کشیددددم...