منحصر به فرد
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٧  کلمات کلیدی:

امسال اولین باریه که به خاطر مرخصی زایمان پارسالم با بچه های سوم هیچ اشنایی ندارم.اما خوشبختانه خیلی راحت باهاشون ارتباط برقرار کردم.کلاس سوم یه کلاس کاملا عادی و معمولیه.چندتایی دانش اموز خوب,چندتا متوسط و چندتایی ضعیف. نه مثل شاگردهای دوسال پیشم خیلی اهل مد و دوست پسرن نه زیادی زاهد. بچه های دوم هم همینطور.فقط یکیشون متفاوت تر از بقیه به نظر میاد.

سمیه, دقیقا وسط کلاس میشینه,یه دختر با قیافه معمولی,تیپ نسبتاً دانشجویی,موهای اتوکشیده ای که بالای سرش میبنده و با مقنعه گشادش به معرض نمایش میزاره و از تخته شدن موهاش جلوگیری میکنه,و ابروهای کوتاه مرتب شده...اما چشمهای بسیااار نافذی داره که نمیتونی نگاه ازش برداری,انگار که قوه جاذبه داره! نگاهش یه جورایی منو یاد فیلمهای ترسناک میندازه.شاید به خاطر حالت نگاه کردنش باشه که معمولا یکم سرش رو پایین میگیره تا نگاهش به سمت بالا متمایل بشه!!! 

به هر حال به سختی میتونم در نگاه کردن به بچه ها عدالت را برقرار کنم و به همه به یک اندازه نگاه کنم. کم حرف میزنه,زیاد نمیخنده و درباره موضوعات و بحثهای متفرقه کلاس که مورد علاقه بچه ها هست شرکت نمیکنه. برام ارتباط برقرار کردن باهاش جالب شده. 

 

بچه های دوم بچه های ساده و رکی هستن.اگه لباسی بپوشم که به نظرشون خاص و زیبا بیاد یا اون روز از نظر اونها خوشگل شده باشم خیلی سریع توسط آسیه یا شقایق عنوان میکنن و بلافاصله بچه های دیگه هم با یه همهمه و تکون دادن سر تایید میکنن. البته همه بجز سمیه که فقط با یه لبخند/پوزخند گوشه لبش نظاره گر ماجراست!

 

احساس میکنم منو ریز میبینه.انگار که قبولم نداره. گاهی هم احساس میکنم فکر میکنه من خودم و گرفتم! نمی دونم. از حرفهای بقیه همکارها هم متوجه شدم سر بقیه کلاسها هم همین شکلیه. دوست داشتم ازین حالت درش بیارم.

بعد از مدتی متوجه شدم وقتی خاطره تعریف میکنم یا حرف خنده داری میزنم لبخندهاش تبدیل به خنده کوتاه شده. انگار کم کم داشت یخش آب می شد و من احساس موفقیت می کردم تا اینکه یه بار که بچه ها داشتن امتخان می دادن یادم افتاد مدتهاست یر کلاس برای بچه ها شعر ننوشتم. عادتی که از قدیم داشتم. که متناسب با آب و هوا یا حال و هوای بچه ها و خودم براشون پای تخته شعر می نوشتم اما امسال انقدر درگیریهای فکریم زیاد بوده که اصلا فراموش کرده بودم.

بلافاصله برگشتم سمت تخته و تکه هایی از شعری که از صبح توی سرم داشتم تکرار میکردم رو نوشتم:

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
 زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام... شب خاموش ... راه آسمان ها باز
 خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز

یه نگاه به بچه ها انداختم. آسیه پرسید: خانم شعر مینویسین؟ همون طور جدی نگاش کردم و گفتم: نه. خلاصه درس عناصر جزئیات تونه! نظم کلاس با صدای خنده بلند بچه ها به هم ریخت. با ماژیک به تخته ضربه زدم. خواسم به سمیه بود که داشت سرسری نوشته هام رو می خوند. بچه ها که آروم شدن به سمت تخته برگشتم و دوباره ادامه دادم.


 رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوی شب را
 همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند
 همین فردای افسون ریز رویایی
 همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست

به هر سو چشم من رو میکند فرداست
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می آیی
ترا از دور می بینم که میخندی
ترااز دورمی بینم که می خندی و می آیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
 سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
 ای افسوس...

ماژیک رو گذاشتم کنار و برگشتم سرجام نشستم. نگاهم افتاد به سمیه که آخرین خط رو هم خوند، یه نفس کوتاه، یه نگاه به من، یه لبخند محو و سرش و رو برگه خم کرد و شروع کرد به جواب دادان بقیه سوالاتش.

بعد از امتحان کتابش رو آورد بیرون و شعر رو یادداشت کرد. تاریخ زد و نهایتاً بهم خندید!

نمی دونم چرا. اما حس کردم ماْموریتم دیگه تموم شد.

قلق این یکی هم اومد تو دستم. به قول خودم که هر سال به بچه ها میگم بالاخره باهم راه میایم. دیر و زود داره، سوخت و سوز نداره.

اما این یکی خیلی متفاوت تر از بقیه بود.