عارفه هم راه افتاد...
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩  کلمات کلیدی:

صبح که وارد کلاس شدم هرچی صبر کردم تا بچه ها طبق معمول هر روز آروم بشینن سر جاشون و کارهاشون رو بزارن روی میز بی فایده بود.

تذکرات گاه و بی گاه منم موثر واقع نشد بنابراین طبق معمول اینجور مواقع یکی محکم زدم روی میز و داد زدم چه خبرتونه؟ چرا نمی شینین سر جاتون؟

با صدای بلندم انگار که بچه ها تازه متوجه حضور من در کلاس شده باشن یکم جا خوردن و ترسیدن. یکی یکی رفتن سر جاهاشون و کارهاشون رو آماده کردن.

بعد از چند دقیقه عارفه شاگرد زرنگ کلاسم که بندرت حرف میزنه چه برسه بخواد شوخی کنه و بخنده با لحن آرومی مٍن مٍنی کرد و گفت:

خانوم حالا ما هیچی، اول صبحی طفلکی بچه تون رو چرا از خواب پروندینش؟ گناه داره که!

راستش اگه فائزه یا یکی از بچه های شلوغ کلاس اینو گفته بودن انقدر برام خنده دار نمی اومد که عارفه با اون لحن آرومش اینو بهم گفت.

 واقعا نمی دونم برای کنترل خندم چقدر موفق شدم.