نکته سنجی
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٠  کلمات کلیدی:

گاهی وقتها پیش میاد که معلمها هر کاری هم که برای مخفی کردن موضوعی میکنن بازهم فایده نداره و نهایتاَ قضیه توسط دانش آموزان لو میره.

این مسئله دامنگیر منهم شد!

حدود یک ماه پیش وقتی صبح وارد کلاس شدم بوی تندی به بینیم خورد که بعد از چند لحظه متوجه شدم قابل تحمل نیست و به جای اینکه مثل همیشه به سمت میزم برم بلافاصله راهم رو سمت پنجره باز کلاس کج کردم و همچنان که با دستم جلوی بینیم رو گرفته بودم به بچه ها گفتم: این چــــه بوییه که راه انداختین؟؟؟؟ همزمان ناخواسته یکی دوبار اُق زدم!

عاطفه هاج و واج به حال من نگاه کرد و شیشه شور توی دستش رو آورد بالا و گفت خانم بچه ها دارن میزهاشون رو با این تمیز میکنن.

غر زدم اول صبحی وقت گیر آوردین شماهام؟ از کلاس اومدم بیرون و به یکی از بچه ها گفتم برو پایین بگو آقای توکلی بیاد قفل اون یکی پنجره رو هم باز کنه.

تا وقتی آقای توکلی برسه تو راهرو ایستاده بودم و به نگاههای خیره ای که بچه ها هر از گاهی بهم مینداختن و به تمیزکارهای بی موقعشون نگاه میردم. اون یکی پنجره هم که باز شد هوای تو کلاس جریان پیدا کرد و تونستم به کلاس برگردم.

داشتم دفتر کلاس رو باز میکردم که دیدم همه بچه ها از دورتادور کلاس دارن به سمتم میان عین مورچه هایی که دور شیرینی جمع میشن! نگاهشون کردم و گفتم چیه چرا اینجا جمع شدین؟

طبق معمول فائزه  رودار تر از همه گفت: خانوم خبریه؟

جا خوردم، مسلم بود که قرار نبود ازشون بپرسم چه خبری چون بلافاصله جوابم رو رک و راست تحویلم میدادن.

جواب دادم: نه چه خبری می خواستین باشه. برسن بشینین سر جاتون ببینم.

عاطفه گفت خانوم مشخصه که یه خبرایی هست. وگرنه چرا باید انقدر حالتون بد بشه؟

گفتم وا بوی به این تندی راه انداختین تو کلاس. خب خودتون کم کم بهش عادت کردین اما من یهو وارد شدم، عادت نداشتم.

هرکدوم یه چیزی میگفتن که آخر از همه سارا با ناراحتی اومد جلو و همچنان که سرش رو به دو طرف تکون میداد گفت: خانوم شما حق نداشتین این کارو با ما بکنین، حق نداشتین به ما نگین، ما بچه های خوووب کلاس شما بودیم چطور دلتون اومد؟

بقیه هم همزمان تایید کردن که یهو محکم زدم رو میز و گفتم برین بشینین سر جاتون هرچی هیچی نمیگم هی لوس تر میشن!

طبق معمول برخورد تندم جواب داد و همه برگشتن سرجاشون الا فائزه. از عمد وایستاد جلوم به چشمام خیره شد. یعنی اینکه ازت نمیترسم. بهش نگاه کردم و گفتم چیه؟ چرا وایستادی؟ نگام کرد و گفت شما هرچی می خواین بگین. اما من میدونم یه خبرایی هست!!! طبق عادت همیشگیش درجا چرخید و برگشت سرجاش.

زنگ تفریح از کلاس که بیرون اومدم سریع رفتم پیش همکارم و ازش خواستم اگه بچه ها چیزی درباره من پرسیدن موضوع رو لو نده. خندید و بهم گفت از من میشنوی راستش رو بهشون بگو. مراعات حالت رو میکنن به نفعته.

جواب دادم اینایی که من میبینم مراعاتم رو که نمیکنن هیچ، یه دردسر هم به دردسرهای دیگم اضافه میکنن!

دو ساعت بعد دوتا از همکارام بهم گفتن که شاگردات اومدن و ازمون دربارت پرس و جو کردن و ما هرچی انکار میکردیم زیر بار نمی رفتن. گفته بودن که پس اگه بهتون نگفتن شمام بدونین که یه خبراییه. وقتی همکارام ازشون پرسیدن از کجا انقدر مطمئن هستین گفته بودن مدتیه که تازگیها سر کلاس ضعف میکنن، تو کیفشون میوه و مغز بادام و گردو میزارن و مرتب دارن یه چیزی می خورن! و وقتی همکارم گفته بوده اینکه دلیل نمیشه شما هم مدام سرکلاس دارین خوراکی می خورین؛ عاطفه جواب داده اون فرق داره خانوم! ما مجردیم ایشون متأهل هستن!!!!

فرداش قبل از اینکه برم کلاس فائزه اومد جلو و بهم گفت: خانم یه چیزای خوشمزه ای آوردم براتون که همراه فضل الله^ بخورین حالش رو ببرین.

چپ چپ نگاش کردم و وارد کلاس شدم. رفت سر کیفش و یه کیسه پر از آلو و آلبالو خشک و مغز بادام و فندق و یه چیزی شبیه آبنبات نعنایی برام آورد که انصافاٌ خیلی خوشمزه بودن.

همچنان که آلبالو خشکه رو میخوردم گفتم خوبه، توهماتتون به نفعم شده.

نگام کرد و گفت: خودتون خوووب می دونین که توهم نیست. شونه بالا انداختم و جواب ندادم. روزهای بعد هم بقیه بچه ها هرکدوم یه چیزی همراهشون بود که میگفتن برای شما و فضل الله آوردیم و من همچنان به ظاهر به توهماتشون می خندیدم و تنقلاتشون رو می خوردم!

تا آخرین دوشنبه سال، یا به قول خودشون دوشنبه سوری!

وارد کلاس که شدم دورم جمع شدن که خانوم تروخدا امتحان نگیرین.

جواب دادم امکان نداره. بشینین درسوتونو بخونین 20 دقیقه دیگه امتحانه.

بچه ها اما کوتاه نمی اومدن. اینبار حتی نگار و عارفه شاگرد زرنگهای کلاسم که همیشه آروم بودن اومده بودن التماس میکردن. منم کم کم شل شدم و قبول کردم. تصمیم گرفتیم باهم بازی کنیم. که فائزه گفت خانم قبلش اول بگین اسم بچه رو چی قراره بزارین؟

همزمان بچه ها هم حرفش رو تایید کردن و هرکسی یه اسمی می گفت. من فقط نگاهشون میکردم و پوزخند می زدم که بچه ها گفتن خانم بسه دیگه هرچی از زیرش در رفتین.

گفتم وقتی خبری نیست چی باید بهتون بگم؟ اما بچه ها دست بردار نبودن تا اینکه محدثه داد زد خانوم جون همین بچه تو شکمتون خبری نیست؟؟؟

من خندم گرفت و همین خندم جیغ بچه ها رو برد بالا و دیگه رسماً لو رفتم!

 

^فضل الله: ماجرای فضل الله برمیگرده به زمانی که من 12 13 ساله بودم. یکی از کارمندهای اداره بابا بود که وقتی کاری رو ازش می خواستن انجام بده درست متوجه نمیشد و اشتباه انجام میداد.  بابا گاهی وقتها که چیزی رو متوجه نمیشدیم می خندید و میگفت ای فضل الله!

 بعد از اینهمه سال که همه فراموش کردن من همچنان سر کلاس وقتی مطلبی رو چند بار توضیح می دم و بچه ها حواسشون پرته و دیر میگیرن بهشون میگم فضل الله، که از قضا کلی هم با استقبالشون روبرو میشم و اونها هم در موارد مختلف از همین لفظ استفاده می کنن!