توهم
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۳  کلمات کلیدی:

دو روز پیش مدیر مدرسه اومد سر کلاس و ازم خواست چند دقیقه ای رو برم بیرون. از کلاس که خارج شدم متوجه حالت عصبیش شدم که دستاشو به هم می مالید و کلافه بود.

در کلاس رو پشت سرم بستم و پرسیدم اتفاقی افتاده؟

بی مقدمه جواب داد خانوم شما با این فائزه چیکار میکنین؟

فهمیدم دوباره دسته گل به آب داده و خبرش به دفتر رسیده.

نگاهش کردم و گفتم چطور مگه؟ چیکار باید بکنم؟

پرسید: میگی واقعا عقلش کمه؟ آره به خدا. این یه طوریش هست.

از کلافگی مدیر خندم گرفت. حدس زدم اونقدرها هم نباید موضوع حاد باشه. پرسیدم چی شده؟

جواب داد: بعد از کنکور آزمایشی اومده یه دستشو به این حالت گرفته (انگار که آب تو مشتش باشه) جلو یکی از معلمهای حسابداری و گفته: خانوم اینو بردارین بدین به نفر جلویی تون!

من همچنان که میخندیدم به دست خالی مدیرمون نگاه کردم و پرسیدم: خوب حالا چی تو دستش بوده؟

مدیرمون گفت: هیچی!

من بازهم خندیدم. مدیرمون پرسید: میگین چیکارش کنم؟

سعی کردم خندم رو مهار کنم. گفتم هیچی، چیکارش می خواین بکنین؟

گفت: این همه مون رو سر کار گذاشته. مشاوره هم براش فایده ای نداشته. واقعا موندم باهاش چیکار کنم. خیلی هم بی ادبه.

اینبار جدی شدم. فائزه واقعا هم بی ادب بود. بارها منهم باهاش سر کلاس مشکل داشتم. اما تنها چیزی که می دونستم این بود که با سر و صدا و تهدید نمیشه درستش کرد واسه همینم خیلی عادی جواب دادم:

راستش علی رغم اینکه گفته بودین باهاش مدارا نکنم و کوچکترین خطایی که کرد بفرستمش دفتر، اما من باهاش مدارا میکنم. با فائزه باید مثل خودش رفتار کنی تا بتونی باهاش کنار بیای.

این کارش هم فقط جلب توجه بوده. سر کلاس منهم زیاد ازین کارا میکنه. منهم بهش خیلی خوب توجه میکنم! اون فقط همین رو می خواد.

مدیرمون آرومتر شد. دوباره پرسید: میگین ولش کنم؟

با اطمینان گفتم آره، 4ماه دیگه تحمل کنین فارغ التحصیل میشه...

برگشتم کلاس.

اتفاقا محدثه و فائزه از کلاس رفته بودن بیرون و چند دقیقه بعد از من برگشتن کلاس. وقتی وارد شدن دیدم فائزه همون ژستی که مدیرمون گفت رو اینبار با دوتا دستش گرفته و آروم آروم جوری که مثلاَ آب تو دستش نریزه داره میاد سمت من. محدثه هم دستش رو بالا گرفته بود... ازش پرسیدم تو چی دستته؟ خیلی آروم جواب داد: خاانووم این قفس طوطیه. نگاش کنین چه خوشکله؟ حیف نیست تو قفس باشه؟؟؟

من نگاهشون کردم. با خودم گفتم واقعاً بچه هام استثنایی هستنااااا.

نگاهی بهشون کردم و فکر کردم خدا در و تخته رو هم خوب واسه هم جور کرده!