تک نوازنده گیتار قلبم
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۳٠  کلمات کلیدی:

هر سال خیلی از بچه ها دفتر به دست میان تا براشون خاطره بنویسم.

دفتر رو که ورق میزنم با اسم دوست پسرها یا عشقهای خیلی هاشون اشنا میشم و یه عالمه عکسهای هندی و شعرهای مسخره میبینم که خاص دوره و سن خودشونه.

با اینکه هیچوقت  در این مورد  چیزی بهشون نگفتم، اما همه شون میدونن که به شدت از همه اینها بدم میاد و وقتی ناخوداگاه دقتر خاطراتشون را ورق میزنم زیر چشمی نگام میکنن تا عکس العمل منو ببینن!

دیروز سر کلاس نقشه کشی، دفتر یکی از بچه ها رو داشتم ورق میزدم. با دقت رفته بود دور تا دور تمام صفحات دفترش را سوزونده بود تا قدیمی به نظر بیاد و تو بعضی از صفحه ها شعر نوشته بود یا یه نقاشی از چشم و قلب و غروب و اشک و ... کشیده بود!

مثل همیشه متوجه بودم که بچه ها دارن نگام میکنن. بنابراین کاملا آروم و بی تفاوت برای اینکه نخندم، دندونهام رو به هم فشار میدادم که در یک لحظه نگاهم به این جمله افتاد : "به نام تک نوازنده گیتار قلبم" ...

دیگه نتونستم کنترلی روی خودم داشته باشم. صورتم به خاطر تلاشی که در مخفی کردن خندم داشتم قرمز شده بود. بنابراین سعی کردم آروم دفتر را ببندم. بعد از کلاس خارج شدم و تو یکی از کلاسهای خالی انقدر خندیدم تا اشکم در اومد...