مسابقات علمی کشوری
ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٤  کلمات کلیدی:

از همون روز اولی که حرف از مسابقه شد، می دونستم که به جز ویدا، نمیشه به کس دیگه ای امیدوار بود. اگرچه شانس شرکت در آزمون مدرسه را به همه بچه ها دادیم، اما همونطور که انتظار داشتم ویدا بیشترین نمره و آورد. اما به نظر می اومد خود ِ ویدا چندان تمایلی به شرکت در مسابقه رو نداره.

نصیحت های مدیر و معلم های دیگه هم اونظور که باید، موثر نبود تا اینکه دست رو نقطه حساسش گذاشتم. بهش گفتم اگه بتونی رتبه بیاری بدون شرکت در آزمون در هر دانشگاهی که بخوای می تونی درس بخونی؛ و این شد که ویدا، و عاطفه که رتبه دوم رو اورده بود تصمیم گرفتند به طور جدی برای مسابقه آماده بشند.

اولین مرحله، آزمون تئوری بود که در صورت قبولی بعد از تنها ٣ روز، وارد مرحله دوم "عملی" می شدند. و طبق انتظارمون ویدا تونست به مرحله بعد راه پیدا کنه، اما؛


درست بعد از اعلام نتایج مرحله اول، اوضاع عوض شد. خواهر دوساله ویدا به خاطر عفونت سرماخوردگی بیمارستان بستری شده بود و انگار تبش پایین نمی اومد. ویدا هم به شدت سرما خورده بود و حال درستی نداشت. اوضاع نابسامان خونشون هم باعث شده بود تا مریضیش بدتر بشه.علاوه بر اون به خاطر خواهرش کلافه و افسرده شده بود و مدام یه گوشه کز می کرد.

وقتی باهاش برای مسابقه کار میکردم می فهمیدم که شوق و ذوق گذشته رو نداره. تا اینکه دو روز مونده به مسابقه، در حالیکه سعی میکرد بغضش رو فرو بده گفت :

خانم دیگه نمی خوام مرحله بعد شرکت کنم. می خوام برم خونه!

من و همکارم هاج و واج بهش نگاه کردیم. تو دلم بهش حق میدادم، راستش دلم براش می سوخت. آدم وقتی دل و دماغ نداشته باشه حوصله هیچ کاری رو نداره!

رفتار همکارم منو شوک زده کرد. بدون ذره ای نرمی تقریباً داد زد: برای چی؟ تو الان در جایگاهی نیستی که به تنهایی تصمیم بگیری، حق ١۵تا دانش اموز دیگه رو گرفتی. باید امتحان بدی! اعتبار مدرسه رو نمیشه به همین راحتی زیر سوال برد...

هنوز حرفهاش تموم نشده بود که اشکهای ویدا روی صورتش ریخت وبرای اینکه ما نبینیم سرشو گذاشت رو میز!

رفتار همکارم منو بیشتر متعجب کرد. همیشه از این امار و ارقام های مسخره متنفر بودم، تنفرم بیشتر شد...

همکارم که رفت سعی کردم ویدا رو آروم کنم. گفتم ببین خواهرت مطمئناً خوب میشه، تو آیندت رو به خاطر اون خراب نکن، بعداً پشیمون میشی.

بچه ها همزمان حرفم و تایید کردند و سعی کردن آرومش کنن. نگار بین بچه ها داد زد: آآآآآآآآآآره این چشم ور قلمبیده ای که من دیدم هیچیش نمیشه. دو روز دیگه میاد تو سرت هم میزنه... برگشت رو به من و گفت: " خانم با شما خیلی خوب می تونه ارتباط چشمی برقرار کنه" (پانوشت١)

من و بچه ها و ویدا از حرفش خندیدیم و  ویدا دوباره راضی شد که به تمرینش ادامه بده.

روز قبل از مسابقه علی رغم بیکاریم رفتم مدرسه و تمام مدت باهاش کار کردم. توی قیافش اثری از اجبار و نارضایتی به چشم نمی خورد. تب خواهرش هم پایین اومده بود و تا حدی خیالش راحتتر شده بود. مطمئن بودم که می تونه به مرحله بعد راه پیدا کنه. وقتی فهمید به عنوان داور مسابقات منهم اونجا حضور دارم بیشتر دلگرم شد.

اما،

روز مسابقه با آقای همسر رفتم دنبالش. تا خود محل مسابقه باهاش حرف زدم و خندیدم تا نترسه.

شروع مسابقه روبروش نشسته بودم. هراز گاهی بهم نگاه میکرد و بهم می فهموند که سوالات براش راحت هستند و مشکلی نداره. هر کدوم از کارهاش که تموم میشد با اشاره بهم می فموند و سراغ کار بعدی می رفت.

آخرای کار ِ دومش بود که احساس کردم رنگش پریده. هر از گاهی سرش رو می ذاشت رو میز و بعد از چند دقیقه دوباره به شروع به کشیدن میکرد. اما نه با سرعت قبل! کم کم نگران شدم. از اونجایی که اجازه نداشتم بالای سر شاگردها برم از همکارم خواستم تا ببینه چی شده.

همکارم بالای سرش رفت. دیدم که داره میگه حالم خوب نیست و کمرم درد میکنه و اگه ممکنه می خوام برم دستشویی.

همکارم همراهش رفت. امیدوار بودم مشکلی نداشته باشه. چند دقیقه بعد که برگشتن دیدم رنگش خیلی پریده. دستش رو کمرش بود و بغض کرده بود.

دوباره شروع به کار نکرد. رفتم بالای سرش و پرسیدم حالت خوب نیست؟ بهتر نشدی؟

بیچاره ویدا قبل از اینکه بهم جواب بده اشکهاش ریخت رو میز. من مونده بودم چقدر دونه های اشکهاش زیاد و بزرگن! به زور جواب داد نه، من پریود شدم. کمرم خیلی درد میکنه.

نمی تونم بگم اون لحظه چقدر دلم براش سوخت و عصبانی شدم. نتیجه اونهمه زحمتی که کشیده بود داشت دستی دستی از بین می رفت!

ازش پرسیدم با خودت چیزی آوردی؟ جواب داد نه. لباس کارگاهی که باید تنشون میکردن سفید بود و آقای ناظری که بنده خدا از همه جا بی خبر بود بهش گفته بود که حتماً بپوشه!

با عجله رفتم سمت کیفم و خواستم باهاش برم بیرون که نذاشتن. یکی دیگه باهاش رفت. خواهش کردم که بهش بگن زمان رو براش نگه می داریم، نگران وقتش نباشه.

بهش قرص نمیدادن، گفتن بخشنامه جدیده! ممکنه حساسیت داشته باشه. بهشون گفتم همه دخترها این مشکل رو دارن و قرص می خورن؛ اما اونها زیر بار نمی رفتن.

اوضاع بهم ریخته بود. من لای منگنه بودم و اجازه هیچکاری نداشتم. خودم و کشتم تا قانعشون کردم با خانوادش تماس بگیرن و با اجازه اونها بهش یه مسکن بدن.

بعد از ٢٠ دقیقه دوباره برگشت. همه بندنش میلرزید و یخ کرده بود. چادرم رو دور کمرش پیچیدم. اما خودم هم می دونستم انگار فایده نداره. ویدا نمی خواست ادامه بده. مدام گریه می کرد.

انگار بالا که بوده می خواسته انصراف بده، اما از مدرسه تماس گرفته بودن و گفته بودن که بهش بگین صبر کنه بهتر بشه و ادامه بده!!!

حالش رو که دیدم بهش گفتم:اصلاً مجبور نیستی ادامه بدی، اگه میبینی نمیتونی انصراف بده. خودت رو اذیت نکن.

همکارم و آقای سرپرست هردو سعی کردن منو منصرف کنن. گفتن زحماتتون، شانس مدرسه تون، حیفه!!!

گفتم نه، مسئولیتش با من. بزارین بره.

ویدا انگار که از زندان فرار کرده باشه خیلی زود برگه های انصراف رو امضاء کرد. تا اون موقع معاون مدرسه با آژانس اومده بود که سر و گوشی آب بده و ویدا رو نگه داره که خوشبختانه دیر رسیده بود.

ویدا رو فرستادیم خونه.

تا فردای اونروز داشتم جواب پس می دادم که چرا اجازه دادم بره، چرا مجبورش نکردم بمونه تا بهتر بشه، و مدام می پرسیدن به نظرت خودش رو به مریضی نزده بود؟؟؟

و من فقط متأسف بودم برای همه آمار و ارقام و افتخاراتی که تو  مدارس حکفرماست!

...

پانوشت ١) معمولاً وقتی بچه ها کار عملی انجام می دن زیاد پیش میاد که یه اشتباه رو همه تکرار میکنن. و من برای اینکه یه موضوع رو ١۵بار تکرار نکنم پای تخته توضیح میدم. اما اینجور مواقع که بچه ها سرگرم کار باشن نگاهشون رو از روی کارشون بر نمی دارن . منهم واسه اینکه توجههشون جلب بشه چندبار میزنم به تخته.

یه بار هرکار کردم بچه ها دست از کار نکشیدن. وقتی دیدم همچنان سرشون به کارشونه گفتم: اینجا، اینجا بچه ها؛ "با من ارتباط چشمی برقرار کنین"

با این حرفم نگار بلافاصله سرش رو از رو برگه برداشت و چشماشو تا حدامکان گرد کرد و از حدقه اورد بیرون!

از کارش خندم گرفت. بچه ها نگاه منو دنبال کردن و نگار رو دیدن. خندیدن گفتن چرا چشاتو اینطوری میکنی؟

جواب داد: دارم با خانم ارتباط چشمی برقرار میکنم!