ولنتاین2
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱  کلمات کلیدی:

٢ روز از ولنتاین گذشته بود که نگار جان طبق عادت همیشگی اش (وقتی که خبر مهمی داره) اول صبح، قبل از اینکه درست و حسابی سر جام بشینم اومد پیشم و گفت خانم یه چیزی بهتون نشون بدم؟

نگاه کردم دیدم تو دستش یه جعبه جواهراته. تا ته قضیه رو خوندم و با لبخند کشداری گفتم: نــِِشـــون بــــده بــبیـــنم.

نگار که از عکس العملم ذوق زده شده بود همونطور که در جعبه رو باز میرد خندید و گفت خانم حااامد واسم فرستاده. دیشب رسیده به دستم... همزمان گردنبند، گوشواره، دستبند و انگشتر بدلی شکل "رز" رو دونه دونه در می آورد بهم نشون می داد و ادامه داد: خانم نمی دونین که، با یه گل سرخ بود و نامه و ...

منهم گفتم اوووووه چه خبره. مبارکت باشه. خیلی قشنگه. تو ذهنم داشتم به سرویس ٨ میلیونی فکر می کردم و به احساس قشنگ الانش...

دوباره پرسید ترو خدا قشنگه؟ برای اینکه حرفم رو باور کنه دوباره به همشون نگاه کردم و گفتم آره خیلی .

انگار که خیالش راحت شده باشه جمع کرد گذاشت سر جاش.

یکی از بچه ها پرسید: خانم شما چی کادو گرفتین؟

چی باید جواب می دادم که مسائل خصوصی زندگیم و زیاد باز نکنم و در عین حال بچه ها فکر نکن آقای همسر معلمشون یه آدم بی احساسه!؟

جواب دادم:ما هر روزمون ولنتاینه!

اینبار همه باهم جواب دادن اوووووووووووه چه خبره!