تنها موردی که احساسات دختر دبیرستانیها رو قلقلک میده!
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۸  کلمات کلیدی:

نمی دونم چی شد که با بچه ها درباره "گل آرا" شاگرد ِ  اول و خوبی که اتفاقا خیلی هم خوشکل بود و متاسفانه پارسال در یک تصادف جون خودش رو از دست داد صحبت کردم. و با تاسف گفتم که چطور مدرسه برای اون مراسم سالگرد گرفت. و اینکه مداح احمقی که اومده بود  با اینکه با سر و صداش خانواده "گل آرا" را به حالت غش رسونده بود، دست بردار نبود.

 

متوجه بودم که در تمام مدت صحبتم هیچکدوم از بچه ها نشانه ای از تاسف در چهره شون دیده نمیشه انگار که دارم براشون داستان تعریف میکنم تا اینکه رسیدم به اونجایی که گفتم نامزد گل آرا هم حتی از حال رفت...

به اینجا که رسید همه شاگردها همزمان با صدای بلند آآآخـــــی/ ای واااای بلندی کشیدن و چندتایی هم با دست به صورتهاشون زدن و تقریبا فریاد زدن  "مگه نامزد داشت؟؟؟؟"

با چشمهای گرد شده نگاشون کردم و تو دلم گفتم خب پس اینها هم احساس دارن. منتها در شرایط خاص!