عشق اول، عشق آخر...
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی:

-  مهدیه

هنوز یک دو ماهی از سال نگذشته بود که متوجه شدم مهدیه حواسش سر کلاس نیست. موقع درس دادن من فقط به یه نقطه از تخته خیره میشد و کاری به اینکه من کجای کلاس در حرکتم و پای تخته به کجا تاکید یا اشاره میکنم نداشت. بعد از مدتی هم لبخند غیر منتظره ای میزد و همونطور که نگاهش و پایین مینداخت سرش و هم چندبار تکون میداد!

نیازی نیست پوآرو باشی تا بفهمی که لبخندهای گاه و بیگاهش نشون دهنده یادآوری خاطرات خوشیه که از نظر من در 99 درصد موارد و یا حتی همون صد در صد موارد مربوط به یه پسر میشه.

اما هرچی از شاگردم می پرسیدم که به چی داری می خندی یا حواست کجاست؟ کجای حرفم خنده دار بود؟ مدام یه جوابی سرهم میکرد و موضوع را تا جایی که امکانش بود ماستمالی میکرد.

تا اینکه سر درس پرسپکتیو دو نقطه ای دیدم چندتا از بچه ها اشتباه فاحشی کردند که متوجه شدم سر منشأش به مهدیه برمیگرده. ازونجایی که شاگرد خوبیه همه بچه ها با اینکه بعضی هاشون روش درست رو می دونستن اما به خاطر اینکه مهدیه اشتباه ترسیم کرده بوده اونها هم به اشتباه افتاده بودند.

از این بی توجهی عصبانی شدم و رفتم سر میز مهدیه و گفتم آخه تو دیگه چرا؟؟؟؟ حالا هی بگو حواسم سر کلاس هست... نیست بخدا. نیست... چون این مطلب چیزی نیست که فهمیدنش سخت باشه فقط نشون میده که حواست سر کلاس نیست.

در جوابم فقط لبخند زد و طبق معمول چیزی نگفت. سعی کردم به اعصابم مسلط باشم. کنارش نشستم و دل صبــــــــر براش دوباره روش ترسیم و تکرار کردم. حرفم که تموم شد خیره نگاهش کردمو  بعد مداد و گذاشتم کنار و بی مقدمه پرسیدم مهدیه، جان من، تو Fell in love نشدی؟؟؟

مهدیه بلافاصله خندید و اعتراض آمیز گفت خاااااااانم، نه بخدااا. گفتم نه نه قسم نخور. بجاش درست فکر کن و راستش و بگو. پسر عمویی؟ پسر عمه ای؟ پسر دایی؟ پسر خاله ای؟

مهدیه همچنان می خندید و سرش رو به علامت نه تکون می داد.

ادامه دادم دوست و آشنا؟ تو کوچه؟ در و همسایه؟ 

جوابم همچنان خنده بود.

دیگه هیچی نگفتم و نگاش کردم.

گفتم تو راه مدرسه چی؟

و داشتم فکر میکردم این شاگردم از بقیه خوددار تره که گفت

گفت نه خانم با سرویس می رم و میام. یه کلاس زبان می رفتم که اونم دیگه نمیرم!

از حرف بی ربطی که زد شاخکهام تکون خورد و حس ششم بهم گفت خودشه!

پرسیدم تو راه کلاس زبان چی؟

بازم جواب منفی بود!

داشتم دیگه نا امید میشدم که یهو یه خاطره بی مزه از استاد کلاس زبانش برام تعریف کرد و خودش از خنده ریــــــسه رفت!

من هاج و واج داشتم به خاطره لوسش و اینکه دقیقا کجاش خنده دار بود فکر میکردم که یهو چیزی از ذهنم رد شد و پرسیدم: معلمتون مرده یا زن.

سعی کرد خنده اش رو جمع کنه اما موفق نشد:

- مرد.

من تقریباً با تعجب تکرار کردم مرد؟ فکر میکردم اجازه نمی دن مردا برای دخترها تدریس کنن.

از اونجایی که بخاطر کلاسهای متفرقه ای که گذروندم چندتایی از بچه های زبان رو می شناختم همینطوری پرسیدم فامیلش چیه؟

با مدادش بازی کرد و گفت: د...

با ناباوری پرسیدم اسمش؟

اینبار با هیجان جواب داد: حسیــن. میشناسینش؟

نفسم و فوت کردم بیرون و سر تکون دادم. شاگردم با ذوق کاملا بارزی مشخصات آقای "د" رو برام توضیح می داد و من یقین حاصل میکردم که همونیه که میشناسم.

پسر قد بلند و چهارشونه ای که اگرچه زیبایی ظاهری منحصر بفردی نداره اما هیچ ایرادی هم به قیافه و ظاهرش وارد نیست که هیچ، کیس ایده آلی هم برای دخترهای مخصوصاً دبیرستانی به حساب میاد.

 از هیجان شاگردم مطمئن شدم که جواب سوال من به همینجا ختم میشه. مخصوصاً که با شور و هیجان یکی دوتا خاطره دیگه ایه برام تعریف کرد و خودش از خنده ریــــسه رفت که من بازهم مونده بودم کجاش خنده داره. 

و از اون روز به بعد بنده مفتخرم که هر از گاهی شنونده خاطرات بی سر و ته شاگردم از کلاس زبانی باشم  که در گذشته میرفته!

 

- سمیرا

یه ماهی میشد که سمیرا مدام بهم گیر داده بود تا اسم فیسبوکم رو بهش بگم. ول کن نبود. هرچی بهش میگفتم فیسبوک ندارم قبول نمیکرد و میگفت: خانم دروغ نگین. امکااان نداره. از قیافتون معلومه که دارین. بگین دیگه.

و من همچنان به لحاظ محکم کاری مسائل امنیتی از جواب دادن طفره می رفتم که 

موقع امتحانات متوجه شدم سمیرا تو فیسبوک منو add کرده.

متعجب ازینکه چطور منو پیدا کرده داشتم به پیام داده شده اش نگاه می کردم که متوجه یه دوست مشترک شدم و صفحه رو که باز کردم دیدم یکی دیگه از معلمهای مدرسه اس که با اسم کامل تو فیسبوک بود.

بدون اینکه سمیرا رو accept کنم پنجره را بستم و خارج شدم تا اینکه،

روزی که مراقبت داشتم و به مدرسه رفتم سمیرا اومد جلو و پرسید: خاااانم چرا منو add نکردین؟

بی حوصله جواب دادم حالا بذار فارغ التحصیل که شدی بعد.

بعد از امتحانات اولین روزی که وارد کلاس شدم زنگ دوم یا سوم بود که سمیرا با شوق و ذوق اومد جلو و پرسید خانم میشه یه سوالی ازتون بپرسم؟

همونطوری که داشتم برای رفع اشکال، سر میز یکی از بچه ها مینشستم و سرم روی برگه اش بود جواب دادم بگو.

گفت خانم بین دوستاتون یا نمی دونم فامیلتون یه پسره هست که فقط عکس صورتشه و داره اینطوری (اداش و دراورد) نگاه میکنه ... اامممم طبقه پایین پاساژ ... مغازه داره...

من با چشمهای گرد شده در حالیکه نمیتونستم خنده ام و جمع کنم، سرم و بالا آوردم و به شاگردم منتظر نگاه کردم تا ببینم حرفش میخواد به کجا برسه که گفت:

خانم اسمش چیه؟؟؟

چشمام و که دیگه داشت بیرون می افتید گرفتم گذاشتم سر جاش و گفتم چیکار به اسمش داری؟؟؟

از خوشی دستاش و مشت کرد و به حالت التماس گفت خاااااانم تو رو خدا بهم بگیـــــن.

گفتم بیا برو بچه خجالت بکش.

دوباره التماس کرد و گفت خانم من که اگه بخوام می تونم دوباره برم اسمش و ببینم. اما بخدا دوستاتون خیلی زیاد بودن بیچاره میشم. خاااانم بگین دیگه. جووووون بچتون!

کلافه و متعجب گفتم سامان!

از هیجان جیغ کوچیکی کشید و دستاش و زد تو صورتش و گفت وااااااااااااای چقدر بهش میاااااااااد!

دوباره خنده ام گرفت. اومدم کارم و بکنم که دوباره پرسید فامیلش. فامیلش چی؟؟؟

گفتم سمیـــــــــرا. خجالت بکش. چیکار به بچه مردم داری؟

گفت خانم چه نسبتی باهاش دارین؟

خندیدم و جواب ندادم. خودم و مشغول کار نشون دادم. اما ول کن نبود. 

- اقلاً بگین فامیل درجه یکه؟ یا دو؟ یا سه؟

جواب دادم 3! دوباره ذوق زده گفت وااای یعنی نوه عمو یا عمه یا خاله یا دایی؟؟؟

به نشونه مثبت سر تکون دادم.

دوباره گیر داد که خانم فامیلش چیه؟

- ...

- خانم بگین دیگه. 

- جواب دادم برو از خودش بپرس.

در کمال ناباوری جواب داد نیست که خااانم. هروقت رفتم باباش بوده. باباش سیبیل داره نه؟ اقلا شماره موبایلش رو بدین!
بنده هنوز از شوک ناشی از جسارت دانش آموزم بیرون نیومده بودم که جواب کارامد یکی دیگه از بچه ها باعث  شد شاخ در بیارم.

- برو کارت مغازه شون رو بگیر اونجا شماره داره. بعد زنگ بزن بگو با پسرتون کار دارم!!!

صدای خنده بچه ها بلند شد.

من هاج و واج مثلاً خواستم غیر مستقیم به شاگردم بفهمونم که دیگه داره زیادی پر رو میشه و خجالت بکشه. واسه همین با طعنه گفتم:

می خوای برات یه قرار ملاقات باهاش بزارم؟

که دوبار دستش و گذاشت رو صورتش و به حالت جیغ پرسید:

- وااااای خانم می تونیـــــــــــــــــــن؟؟؟

سرم و تکون دادم و با خودم گفتم 

ما دهه شصتی ها هم واقعاً اوسکولیـــــم. با خودم چی فکر کردم آخه؟ که الان صوریش از شرم سرخ می شه و از رفتارش خجالت زده میشه؟؟؟