نــــازی
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۱  کلمات کلیدی:

بین دخترا خیلی زیاد پیش میاد که بعضی هاشون اسمشون رو دوست نداشته باشن و از اسم های مستعار استفاده کنن. مثل دوست خودم که اسمش طیبه بود اما چون دوستش نداشت  اسمش رو گذاشتم  سحر! هنوزم این اسم روش مونده. الان خانواده شوهرش هم سحر صداش میکنن! یا دختر عمه ام مهدیه که میگفت دریا صدام کنین و خیلی های دیگه...

معمولاَ بچه هایی که اسمهای عربی دارن اینکارو میکنن.

اما یکی از شاگردهام که اسمش مریم بود اصرار داشت بچه ها و من نازی صداش کنیم. اوائل که هنوز لیست کامپیتری آماده نشده بود فکر میکردم اسم اصلیش نازی ِه.  اما وقتی لیست اصلی رو  دیدم متوجه شدم اسمش مریمه! خیلی برام عجیب بود. مریم اسمیه که هیچوقت قدیمی نمیشه و معمولا همه دوستش دارن.

ازش پرسیدم اسمت که قشنگه، چرا میخوای نازی صدات کنیم؟ یه نااازی اومد و گفت: خانوم نامزدمون دوست داره...

( در دوران مدرسه و تو محیط های کوچیک که بچه ها هنوز اونقدر جسارت ندارن که از دوست پسرشون حرف بزنن از کلمه نامزد استفاده میکنن...)

خندیدم و چیزی نگفتم. نازی ازون دخترایی بود که در رابطه با جنس مخالف بسیار کارکشته بود و سر دسته بچه ها به حساب می اومد. سه قدمی حداقل از بچه های کلاس جلوتر بود و مداااام تجربیاتش رو در اختیار اونها میذاشت و احساس بزرگتری میکرد.

وسط های سال متوجه شدم که نازی انگار مثل سابق سرحال نیست. پکر بود و مدام آه میکشید و ازم می خواست تا آهنگ "اون که روزی تنها کسم بود" رو براش بزارم. از اونجایی که میزش دقیقاً کنار میز خودم بود از صداش که با بچه ها حرف میزد فهمیدم که گویا خانواده پسره با ازدواجشون مخالفن.

تا اینکه یه روز صبح وقتی خواستم وارد کلاس بشم نازی با چشمای گریون اومد پیشم و پرسید: خانوم میشه موبایلتون رو یه لحظه قرض بدین؟

از اونجایی که از روابطش خبر داشتم حدس زدم واسه چی می خواد و برای اینکه برام مشکلی پیش نیاد و شاگردم رو هم از خودم نرنجونم جواب دادم: موبایلم شارژ نداره. واسه چی می خوای؟

همونطور که اشکای ریخته/نریخته شو پاک میکرد گفت: خانوم نامزدمون رفته تو کما. دلم خیلی شووور میزنه.

با تعجب گفتم: چرا؟

گفت: به خاطر  گاز گرفتگی. دیشب بردنش بیمارستان اما رفته تو کما.

نمی دونم چرا باور نکردم اوضاع به اون بدی باشه که میگه. عین بدجنسها بهش گفتم: خب مگه نمیگی نامزدته. برو از دفتر مدرسه بهش زنگ بزن. به  هر حال اونها درک میکنن.

و اینبار جوابی داد که از اول می دونستم. گفت خانوم رسماً نامزد نیستیم. خانواده اش مخالفن. فقط خواهرش که باهم دوست بودیم  خبر داره ما باهم دوستیم. حالا هم می خوام به اون زنگ بزنم .. و دوباره شروع کرد به گریه کردن بدون اشک البته!

بهش دلداری دادم که ناراحت نباش. ایشالله خوب میشه. در ضمن من اگه موبایلم هم شارژ داشت نمی تونستم بهت بدم. چون اگه به گوش کسی برسه برای هردومون بد میشه.

همه اینها رو گفتم تا به اینجا برسم که:

چند روز بعد نازی دوباره داشت می خندید.

ازش پرسیدم خب خدا را شکر انگار که حال نامزدت خوب شده آره؟

اومد کنار میزم و گفت:

بله خانوم. 5شنبه با خواهرش هماهنگ کردم وقتی کسی نبود رفتم ملاقاتش. تا اون موقع بیهوش بود. وقتی رفتم بالا سرش و صداش کردم یه لحظه چشاشو باز کرد و گفت: نــــــــآزی ... و بعد دوباره از هوش رفت.

باور کنین برای اینکه جلوی خنده ام رو بگیرم رگهای سرم داشت پاره میشد. مخصوصاً با آنچنان ناااازی این جمله رو گفت که منو یاد فیلم "باغ مظفر" انداخت. اون حالتی که نازی رو صدا میکردن!!!

سرانجام ناااازی:

بالاخره بعد از کلی قهر و کشمکش و دعوا نازی با "نامزدش" ازدواج کرد. بعد از عید دیگه مرتب سر کلاس ها حاضر نشد، با این حال مدیر مدرسه اجازه داد تا برای امتحانات بیاد.

اولین بار که بعد از ازدواج دیدمش با آرایش کامل مخصوصاً خط چشم دنباله دارش و کفش پاشنه بلند و کیف مجلسی تو مدرسه خیلی تو ذوق می زد. به هر حال به جز یکی دوتا امتحان اول دیگه سر جلسات امتحانش هم حاضر نشد علی رغم تمام اصرارهای من، مدیر مدرسه و آقای برزگری. (یکی دیگه از معلم های تخصصی که همیشه سعی میکرد تا مشکلات بچه ها رو حل کنه) 

جالب بود که در جواب بهمون میگفت: آخه وقتی من شوهرم رو دوست دارم، اونهم منو خیلی می خواد برای چی باید درس بخونم؟؟؟!!!


 
 
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳  کلمات کلیدی:

یکی از سرگرمی های من اینه که هر از گاهی به آمار وبلاگم یه نگاهی می اندازم ببنیم بازدید کننده هام از چه طریقی وارد وبلاگم شدن. جذاب ترینش کلمات کلیدی سرچ گوگل هست. اما این اواخر بعضی هاشون خیلی منو نگران می کنن!

 

پانوشت: در ضمن هرچی سعی کردم بفهمم کجای وبلاگم از کرم کاستر و شیمت شستی نام برده شده نفهمیدم!!!