معلم "شدم" یا معلمم "کردند" 2
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۸  کلمات کلیدی:

نمیشد راهی که تا نیمه اومدی رو برگشت یا نیمه تموم گذاشت. از طرف دیگه اونقدر مامان بابا از قبولی من خوشحال شده بودن که احساس می کردم یه بار دیگه تو کنکور قبول شدم! به هر حال افتادم دنبال مسائل مربوط به گزینش.

از اینور اونور که درباره سوالات گزینش پرس و جو کرده بودم گفته بودن درباره ائمه، قرآن و احادیث و سیاست سوال می پرسن. این بود که کتاب مدنی چهارم و پنجم دبستان و چند تا کتاب دینی  گرفتم شروع کردم به خوندن!

روز گزینش مقنعه ام رو سفت کردم، یه جوراب کلفت، یه چادر ضخیم با یه کفش مشکی (چون کفشم همیشه سفیده!) پوشیدم و راه افتادم.

دستام عرق کرده بود. علی رغم تلاشم می فهمیدم که حجابم هنوز برای اونها کامل نیست. اما دیگه مهم نبود. وارد اتاق که شدم یه خانم چادری رو دیدم با عینک گرد بزرگ که چادر و مقنعه چونه دارشو ماهرانه تا روی ابروهاش کشیده. انقدر محکم بود که من به جاش احساس کردم سرم داره درد میگیره. یه لحظه با خودم فکر کردم پس هنوزم آدمهای این تیپی وجود دارن!...

روبروش نشستم. از بالای عینک بزرگش نیم نگاهی کرد و جواب داد . یه چیزایی رو توی برگه نوشت و بعد از تکمیل بیوگرافی و رشته انتخابیم سوالات اصلی شروع شد.

اینکه رهبری توسط چه کسی انتخاب میشه؟ مجلس خبرگان چند نفره؟ از سیاست چی میدونی؟ عضو گروه خاصی هستی یا نه؟ ام کلثوم کی بود؟ رقیه دختر کی بود؟ امام حسین چند تا بچه داشت؟جنگ های پیامبر چیا بودن؟ نماز میت، نماز وحشت، نماز عید فطر...و و و و... سرم داشت سووووت میکشید. ازم پرسید: نماز ادای حواس پرت بهتره یا قضای حواس جمع؟؟؟ برای هر جوابی باهام بحث میکرد که چرا این جوابو دادم.

گفت خواننده مورد علاقه تو بگو: گفتم شجریان. ازم خواست چندتا ازآلبوم هاشو نام ببرم.

گفت حالا یه خواننده قبل از انقلاب رو نام ببر! جواب دادم دلکش!

بدبختی اونجایی بود که ازم پرسید آخرین کتابی که خوندی چی بوده؟ و من جواب دادم من معجزه عیسی هستم و اخرین وسوسه مسیح.

ابروهاش رو بالا داد که چرا کتابی درباره  مسیحیت خوندم؟ آیا قبول ندارم که اسلام دین کاملیه؟ ایا شک کردم؟ برای هر جوابی که می دادم: واسه اطلاعات عمومی، صررفاَ آشنایی بیشتر با ادیان و .... یه جواب دیگه ای داشت. شاید یک ساعت واسه اسم کتابم بهم گیر داد!

نهایتاَ ازم خواست تا قرآن رو باز کنم و هر سوره ای که اومد شروع یه خوندن کنم. باز که کردم سوره یوسف اومد. شنیده بودم جزو سختترین سوره های قرآنه. شروع کردم به خوندن. روخوانی قرآنم از بچگی خوب بود/

به هر حال تموم شد. گفت می تونین برین تا خبرتون کنیم.

هیچکس ازم نخواست پلان رو تعریف کنم. هیچکس ازم نخواست یه نما برش ساده رو آموزش بدم تا ببینن قوه بیان دارم یا نه؟ کسی نپرسید یه قضیه هندسه رو چطوری برای شاگردات باز میکنی؟ هیچی هیچی ...

بعد از اون نوبت تحقیقات محلی بود. همسایه ها برامون خبر آوردن که چندتایی اومده بودن درباره دخترتون ازمون سوال می کردن که نماز جماعت میره؟ نماز جمعه؟ نماز عید فطر؟ با چادره یا بی چادر؟...

و من همچنان منتظر عاقبت کار بودم.

دو هفته بعد بهم زنگ زدن که برم اداره جواب گزینش رو بگیرم. وارد اتاق که شدم یه اقایی که پشت میز داشت چیز می نوشت بهم گفت خانم  ِ؟ جواب دادم: هـ...

یه نگاهی بهم انداخت و گفت: شما تو گزینش رد شدین!!!

چشام افتاد بیرون و کف دستم عرق کرد، پرسیدم چرا؟ جواب داد مسئله مهمی نیست. امتیازتون از بقیه کمتر شده. جای نگرانی نیست. می تونین برین.

از اداره اومدم بیرون. اصلا خوشحال نبودم. کار برام یه ذره هم مهم نبود. بهم توهین شده بود. اونهم از طرف کسایی که قبولشون نداشتم. با خودم فکر میکردم همون بهتر که رد شدم. اما ته دلم میلرزید.

خونه که رفتم طبق عادت بچگیم موقع ناراحتی رفتم زیر پتو. مامان از حالتم یه چیزایی فهمید اما انگار اونم باورش نمیشد. اومد بالا سرم پرسید چی شد؟ یه چشمم رو از زیر پتو بیرون آوردم و گفتم ردم کردن! مامان هیچ عکس العملی نشون نداد. پرسید: نگفتن چرا؟ من فقط سر تکون دادم.

نیم ساعت بعد خبر به گوش بابام رسید. بهم زنگ زد که باباجان بیخودی غصه نخوریها. منم مثل تو. یادته که سال 74چطوری تو گزینش دکترا ردم کردن؟! کاریه که شده. فدای سرت.

اما مامان به این چیزا کار نداشت. لباس پوشید و از خونه زد بیرون.

یه ساعتی طول کشید که برگشت. اما خوشحال. چشماش برق می زد. مستقیم اومد تو اتاقم و گفت: مشکلت حل شد. شنبه برو ابلاغت رو بگیر!!! نمی دونم خوشحال شدم شدم یا شوکه شدم. هنوز هیچی رو هضم نکرده بودم.

ظهر که بابا اومد مامان ماجرا رو براش تعریف کرد که :رفتم سر و صدا کردم و گفتم تا مشکل بچه منو نگین پامو از اداره بیرون نمی زارم. قاتل بوده؟ بی دین بوده؟ عضو گروهک سیاسی بوده؟ تو خونه کسی گرفتینش؟ چهارتا سوال پرسیدین که منم که مادرشم نمی دونم چیه؟ مطمئنم خود او خانومه هم جوابشو نمی دونسته. شما اگه قرار باشه دختر منو که جد اندر جدش معلم بوده و از قبل انقلاب چادر به سرمون بوده رو رد کنین پس کی رو قبول میکنین؟ در دهر چو من یکی و انهم کافر؟ پس در همه دهر یک مسلمان نبود!...

خلاصه؛

این شد که رفتم مدرسه.(البته بماند که چقدر لج کردم و گفتم فقط به یه شرط می رم اونهم اینکه یه کار دیگه هم تو یه شرکت ساختمانی داشته باشم، اصلا خوبیه آموزش و پرورش همینه که می تونی یه کار پاره وقت هم در کنارش داشته باشی...)

اولین روز وقتی بابا منو تا یه جایی رسوند موقع خداحافظی بهم گفت: برو پدر جان، و از الان تا 30 سال شمارش معکوس و شروع کن...

زیاد طول نکشید که از کارم خوشم اومد. اختلاف سنی 5 سال با دانش آموزان زیاد نبود. بنابراین بیشتر از اونیکه معلمشون باشم باهاشون دوست بودم و هستم. هرسال که میگذره علاقه ام به شغلم بیشتر میشه. اوائل بیشتر وقتم رو با شاگردام می گذروندم. حتی زنگ تفریح. تو محیط دفتر چندان راحت نبودم. عشق و علاقه ام به رشته ام، شاگردهامو هم ترغیب میکرد تا حتی ساعت تفریح هم به کارشون ادامه بدن.

به جز درس های تخصصی، اشکالات زبان انگلیسی و فارسی و گاهی عربی شون روهم برطرف میکنم. براشون شعر می خونم و سنگ صبورشونم. خداییش من خیلی دیفرنتم!

الان دیگه محیط دفتر رو هم دوست دارم. چون دیگه از خانم های مقنعه چونه دار خبری نیست. الان همه خوشگل و خوش تیپن (هرچند هنوزم به شلوار لی من گیر میدن) اما روحیات و اخلاقشون رو دوست دارم. مخصوصا بعد از ازدواجم تو جشن های و افطاریها شرکت می کنم و لذت می برم....

اما به هر حال من هنوز وقتی بچه ای رو می بینم که میاد مدرسه تا با مامانش بره خونه یاد بچگیهام می افتم و با خودم فکر میکنم اونهم از ما بدش میاد؟؟؟

اما لااقل خوشحالم که اگر زمانی بخوام بچه داشته باشم هیچ شغلی برام بهتر از همین نیست. چون خیلی راحت می تونم دو روزش رو به بچم اختصاص بدم و کنارش باشم و روزهای دیگه هم بر خلاف شغل های دیگه به جای ساعت دو و نیم، سه؛ 1 خونه باشم.

و الان واقعاً از ته دل برای مامان بابام دعای خیر میکنم که معلمم "کردند" یا باعث شدند تا معلم "بشم".

 

 

 


 
معلم "شدم" یا معلمم "کردند"
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۱  کلمات کلیدی:

این سوالیه که هنوز نتونستم براش جوابی پیدا کنم.

هیچوقت نتونستم پاسخ قطعی این سوال رو بفهمم، اینکه سرنوشت ادمها از پیش تعیین شده اس یا دست خودشونه؟

بعضی وقتها در زندگی اتفاقاتی می افته که آدم به پاسخ این سوال دائماَ شک میکنه.

تنها چیزی که می دونم این بوده که از بچگی از "معلمی" و "مدرسه" و "اموزش و پرورش" و هرچیزی که به این گروه مربوط میشه بدم می اومده. با خودم عهد کرده بودم که هیچوقت معلم نشم حتی اگه آخرین شغل روی زمین باشه. به جاش بمونم خونه، برای بچه هام ماکارونی درست کنم و تو خونه گل بزارم!!!