کبیری
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۸  کلمات کلیدی:

 کبیری شاگرد ضعیفیه . از یه خانواده نیازمند. اینو به راحتی میشه از لباسهاش فهمید .

همیشه مطلب رو دیر می گیره و کارهاش رو کثیف تحویل میده . و به سختی برای اینکه درسش پاس بشه، یک نمره تمیزی که اصلا استحقاقش رو نداره بهش میدم .

لبهای کلفت قلوه ای و قرمز با انبوه کرکهای سیاه پشت لبش منو به این فکر میندازه که شاید یه پسر در سن اون انقدر سبیل نداشته باشه . صورتش شاید به خاطر آب و هوا یا آب سرد یا هر چیز دیگه ای فرو رفتگی و برجستگی ریزی داره  و بدون دقت کردن میتونی موهای ریز و درشت رو روی بینیش تشخیص بدی ، چشمهای درشت با ابروهایی به کلفتیه ... نمیدونم چی .

اما وقتی درس میدم همیشه یه حالت رویائی داره . تو یه عالم دیگه اس . چشماش همیشه  در نقطه نامعلومی داره راه میره طوری که احساس می کنم با تمام وجود یه منظره زیبا از دشت و گل و درخت با پروانه های رنگی میبینه . هر از گاهی هم با خودش لبخند میزنه و وقتی در اوج احساس باشه ناخودآگاه انگشتش رو تو بینیش میکنه و با لذت میچرخونه و بیشتر در رویا حل میشه ...

دیروز هم امتحان آشنائی با بناهای تاریخی داشت . صندلیش رو گذاشت روبه روی پنجره . بهترین چشم انداز کلاس . منظره درختهای انبوه رنگارنگ همراه با کوه پشت سرش و جاده ای که توی پیچ کوه گم میشه . و به تنها چیزی که فکر نمیکرد سوالات امتحانش بود . و مثل همیشه انگشتش تا ته تو بینیش بود ...

تنها شاگردیه که تو دو سالی که با من کلاس داره اعتراضی به حواس پرتیش ندارم . به هر حال می دونم مدرک دیپلم معماری اونم وقتی به اون سختی بخواد به دست بیاره به دردش نمیخوره .

پس چرا اذیتش کنم ؟ معلوم نیست دو روز دیگه گیر کی بخواد بیفته . پس لااقل الان بذارم تو ر‌ویا با خودش خوش باشه .

خوش باش کبیری جون . خوش باش .

                                                 راستی تو اون لحظه ها به چی فکر میکنی ؟؟؟