روز اول
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٦  کلمات کلیدی:

برای اولین بار که وارد کلاس شدم احساس عجیبی داشتم.

 

داشتن ۲۱ سال سن برای معلمی در مقطع هنرستان به نظرم کافی نمی یاد. احساس میکردم خودم باید همراهشون بشینم رو صندلی و شیطنت  کنم.

وقتی مجبور بودم آروم بشینم و شخصیت خرجشون کنم احساس کردم تو این سن معلم شدن هم کار شاقیه!

روز اول هنوز فرصتی برای تدریس نبود. بچه ها بیکار برای خودشون حرف میزدن.

یک آن سعی کردم تا به خاطر بیارم که تو دوره دبیرستان از چه معلمی بیشتر خوشم میومد؟

اولین جوابم این بود: معلمهای خوشتیپ! در اولین نگاه همیشه همه بچه ها طرفدار خوشتیپ ترین معلمشون میشن.

به سرعت دوباره به لباسهام نگاه کردم. به اندازه کافی روز اول وسواس به خرج داده بودم. شاید برای همین بود که مامان برای اولین بار در تمام زندگیش دم در خونه منو بر گردوند گفت برو یه ذره آرایش کن!!!

گفتم آخه مدرسه... گفت خیلی کم. روز اول قیافه تو بچه ها خیلی تاثیر میذاره!

مراحل بعدی می رسید به اطلاعات عمومی. اطلاعاتی علاوه بر اطلاعات درسی بچه ها. زبان، شعر، نقاشی، خوشنویسی... باید همه هنر هارو یه طوری بهشون نشون بدم.

کلاسهای عملی می تونه بهم کمک زیادی کنه.

خندیدم. فکر کنم از پسش بر بیام...