قیر...
ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٧  کلمات کلیدی:
سرم درد میکرد بچه های دوم طبق معمول هر هفته پر سر و صدا و شلوغ و موقع درس خوابالود بودن. بدشانسی من زمانی بود که موقع توضیح درس "قیر" زبونم درست کار نکرد و و جای "ق" با "ک" به طور نامحسوسی برای من، اما به طور کاملاً محسوس برای بچه ها عوض شد. بچه ها تکون خوردن، اونایی که خواب بودن هم بیدار شدن. کلاس از خنده های زیرلبی یهو با خنده های بلند به هم ریخت. قطعاً نمیتونستم کنترلی رو کلاس داشته باشم بنابراین، سخاوتمندانه به پشتی صندلیم تکیه دادم و گفتم: منتظر میشم هروقت خنده هاتون تموم شد درس و ادامه میدم. مدتی طول کشید تا اوضاع طبق روال عادی برگشت اما وقتی کلاس به مباحث قیر گونی یا مزایای قیر، یا درجه نرمی، روانی، شلی و سفتی قیر کشیده میشد، نگه داشتن نظم کلاس واقعا مشکل بود. یکی از مشکل ترین کلاسهای زندگیم بود امروز.
 
آزمایشی
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٦  کلمات کلیدی:

آزمایشی


 
۱و۳
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۳  کلمات کلیدی:

قسم به این دوره...

قسم به این سالها

 قسم به این روزها

قسم به لحظه ای که حواسم را جمع کردم تا دو عدد ۱و۳ را پشت سر هم نگویم. یا به این صورت اصلاح کنم:از یک به سه. یا سه و یک ...

قسم به ذات پاک بچه ها هرآنچه در اطرافشان هست را به مسیله ای جنسی ربط داده و به سخره میگیرند.

و تو چه دانی که دغدغه های نوجوانی چیست؟؟؟


 
خوش شانسی من
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۳  کلمات کلیدی:

سر کلاسهای تیوری معمولا با اول اسم موارد نام بردنی به پیشنهاد خود بچه ها اسم جدید میزارم تا راحتتر به ذهن بسپارن.

فصل چوبها ازون دسته درسهاییه که نام درختان با کاربریهای مختلف تنوع زیادی داره و حفظ کردنش کار سختی به حساب میاد.

من هم بدون آمادگی و حضور ذهن قبلی با بچه ها مشغول ساخت کلمه جدید بودیم که خیلی ناگهانی نگاهم به مبحث بعدی افتاد:

نرم چوبها:سرو, کاج, سرخدار!

بلافاصله بچه هارو که داشتن برای گردو, بلوط و چنار اسم انتخاب میکردن ساکت کردم و گفتم خوب بچه ها وقتمون کمه, بقیه مباحث رو هرکسی برای خودش بسازه.

...

هرچند وارد مبحث نرم چوبها که شدیم صدای خنده ریز ریز بچه ها رو گوشه و کنار کلاس میشنیدم.


 
پیشرفتهای چشمگیر
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٦  کلمات کلیدی:

سالهای پیش سر کلاس رنگشناسی بارها متوجه شدم که ساعت اخر بچه ها ناخن هاشون رو با گواش رنگ میکنن , و خوب منهم هیچوقت اعتراضی نمیکردم.

امسال ساعت آخر متوجه یکی از شاگردهام شدم که رژ لب صورتی جیغ زده. وقتی نگاهم و متوجه خودش دید سرش و پایین انداخت و در حالیکه لبهاشو به هم فشار میداد به روم خندید. قبل از اینکه اعتراضی بکنم از خشکی و حالت لبش متوجه شدم که گواشه!!!

در حالیکه ابروهام از شدت تعجب بالارفته بود و شوکه شده بودم پرسیدم, گواش زدی به لبت؟

همچنان با خنده تأیید کرد, گفتم آخه این چه کاریه؟ مواد شیمیایی میمالی به پوستت که چی بشه؟

با آرامش خیال گفت مهم نیست خانم, بیاین اسیه رو ببینین, براش خط چشم کشیدم با قلم موی صفر...!

خدایی بهش نمیاد؟؟؟


 
دغدغه ها و معضلات یک معلم!!!
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٢  کلمات کلیدی:

از وقتی معلم شدم بارها پیش اومده که اطرافیان درباره شغلم و ساعات کاری محدودش بهم متلک گفتن و خندیدن.چند سالی هم میشه که  همزمان با هفته معلم یا اوائل مهر بازار میسجهای تبریک طعنه دار روز معلم داغه. (به پاس این چند صباح خدمت,هفته معلم بر شما مبارک) و ...

اولین باری که مامانم برای معلم شدن ترغیبم میکرد گفت:برای زن هیچ شغلی بهتر از معلمی نیست و من چقدر ازین حرفش متنفر بودم.بعدها بارها و بارها این جمله را از افراد مختلف میشنیدم و همچنان احساس خوبی نسبت بهش نداشتم شاید بهمین دلیل هم بود که وقتی خواستگاری می اومد خونمون و عنوان میکرد که دنبال عروس معلم میگشتیم ادرس شما را دادن! جواب من به اون خواستگارها بی برو برگرد منفی بود، در حالیکه با خودم فکر میکردم چقدر مردم حسابگر هستن. هم پولم و میخوان و هم زمان کافی برای رسیدگی به پسر و مسلما بعد از اون نوه شون!!!

۷ -۸ سالی طول کشید تا من واقعا به حرف مامانم برسم. وقتی اولویت اول زندگیم شد همسر و بعد از اون بچه ام.بعد از تمام خستگیهای روزمره و بعد از بیدار خوابیهای شبانه برای پسرم هربار که روز تعطیلی من می رسید خدارا بخاطر شغلی که به اجبار قبولش کردم شاکر بودم.

اما...

من آدم واقع بینی هستم.همونطور که سالها پیش درباره جامعه فرهنگی با کمی اغراق طنز نوشتم الان هم هوس کردم ازشون در برابر تفکرات باب شده در جامعه دفاع کنم. واضحه که قضاوت نهایی به عهده خواننده است و صد البته که نظر نهایی خواننده هم برای من محترم.

مشخصه که شغل معلمی اگر محل خدمت در منطقه بد آب و هوا و نواحی شهر نباشه به لحاظ سختی کار در رده بالایی قرار نداره. نشستن پشت میز و در یه شرایط نسبتا ایده آل آب و هوایی به دانش آموز درس دادن کار شاقی به حساب نمیاد.اما شما تصور بفرمایید که صبح زیر نظر موشکافانه ۱۵الی۳۰ دانش اموز بری سر کلاس و درس بدی. بچه هایی که سر تا پای تورو زیر ذره بین قرار میدن و کوچکترین ایرادی که میبینن رو بزرگ میکنن و تا مدتها بهش میخندن. 

اینکه یه روز مقنعه ات رو اشتباه سرت کنی, حواست نباشه یه گوشه از شلوارت بمونه تو جورابت, از خواب که بیدار بشی موهات سیخ بشه و با هیچ ترفندی صاف نشه,  موقع درس دادن بیای مقنعه ات و درست کنی موهات سیخ وایسه در حالیکه تو روحت از قضیه بی خبره , یهو زیپ شلوارت در بره, دگمه مانتوت بیافته یا اتفاقاتی ازین قبیل ممکنه برای هرکسی پیش بیاد.اگر هر یه ساعت خودتون را در آینه چک کنین بازهم نمیتونین مطمئن باشین که همه چیز مرتبه اما با اینحال اتفاقاتی ازین دست برای کمتر کارمندی ایجاد حساسیت میکنه که هیچ باعث تفریح خودش و همکارانش هم میشه. در یکی از ادارات متوجه شدم که یکی از کارمندها درز شلوارش از بالا تا پایین جر خورده بورده و با بقیه همکاراش داشتن به این اتفاق فرخنده از ته دل میخندیدن و حتی تلاش نمیکردن که صداشون را پایین بیارن تا من متوجه نشم. و وقتی یکی از همکارانش بعد از کلی خندیدن ازش پرسید حالا چیکار کردی جواب داد:هیچی فعلا با منگنه بهم وصلش کردم! که دوباره صدای خنده همشون بلند شد! در حالیکه اتفاقاتی ازین قبیل که هیچ، در رفتن ساده یه جوراب که یه مسئله خیلی عادی به حساب میاد برای ما یه فاجعه است چرا ممکنه برای سالیان سال تو ذهن یه دانش اموز بمونه و همه جا به عنوان یه خاطره!!! ازش تعریف کنه.

از بحث سر و وضع و ظاهر که بگذریم موضوع نحوه ارتباط برقرار کردن با حداقل ۱۵ دانش اموز تو سن حساس و با روحیات متفاوت به میون میاد. اینکه باید اونقدر هنر داشته باشی تا با همه روحیات و خلقیات متفاوت بچه ها بتونی ارتباط برقرار کنی، مشکلاتشون را بشناسی تا بتونی مثلاً پرخاشگریهای بی دلیلشون را درک کنی و با هر کدومشون عکس العمل خاص خودشون رو داشته باشی ضمن اینکه اونقدر مراقب باشی تا برچسب "استثنا گذاشتن بین بچه ها" بهت نخوره! چون برای به هم زدن نظم کلاس کافیه فقط یه دانش اموز با تو لج کنه.

همه اینایی که گفتم در مورد اساتید دانشگاه هم صادقه با دو تفاوت عمده . یک اینکه در دانشگاه سر و کار استاد با دانشجو یک ترم و در یه روز خاصه که این در مقایسه با معلم که یکسال با بچه ها سر و کار داره زمان زیادی به حساب نمیاد ضمن اینکه استادها فقط سرکلاس میرن, درس میدن و میان بیرون..پایان ترم هم خیلی کاری به اینکه چند نفر درس و پاس کردن و چند نفر افتادن ندارن در حالیکه یادمه چند سال پیش یه بخشنامه اومده بود که باید برای اینکه مثلا چرا %۶۰ دانش اموزان از یه درسی نمره نیاوردن دلیل می اوردیم, یا درباره اینکه چرا اکثر بچه ها فلان سوال را جواب ندادن,توضیح میدادیم. ضمن اینکه باید پاسخگوی مدیر و معاون مدرسه باشیم که چقدر سر کلاس تست کار کردیم, یا چقدر بچه ها رو تشویق به درس خوندن کردیم تا در امتحان کنکور امار قبولی مدرسه بالا باشه یا در فلان مسابقه علمی مدرسه رتبه بیاره...

حالا فکر کنین باید با بچه هایی کار کنیم که برای درس دادن هم به زور کلاس را تحمل میکنن. تا قبل ازینکه وارد کلاس بشی صورت همه کاملا بشاش و خندان، اما به محض اینکه کتاب رو باز میکنی انگار که گرد خواب آور به صورت همه پاشیدی.

شاید لازم باشه در مقام دفاع از خودم اینهم اضافه کنم که البته کلاسهای من به گفته خود دانش آموزانم تو این 13 سال جزو شادترین کلاسها بوده. من تا جایی که بتونم به بچه ها سخت نمیگیرم، باهاشون راه میام، ما بین درس هر از گاهی باهاشون شوخی میکنم، بهشون استراحت میدم و مابین درس با پرسشهای گاه و بیگاهم بچه ها رو وادار به گوش دادن میکنم. اما با تمام این تفاسیر وقتی برای درس دادن بلند میشم و چهره های بی حوصله و خواب آلود بچه ها رو میبینم همه انرژیم تموم میشه و آرزو میکنم کاااش زودتر ساعت بگذره... و در دلم برای معلمهای ریاضی و زبان عربی و انگلیسی که غالب بچه ها دل خوشی ازش ندارن می سوزه!

جنبه دیگه ایکه باید بهش بپردازم بحث حقوق و مزایای کارمندان این شغله که صد البته به میزانش کاری ندارم که کم یا زیاده و یا کفاف زندگی را میده یا نه. برای من جالبه که اگر یه زمانی تسهیلاتی برای جامعه فرهنگی در نظر گرفته بشه بلافاصله به طور مکرر در اخبار اعلام میشه! واقعاً نمی دونم چرا! مثلا افزایش حقوق، یا خدمات خاص بیمه یا هر چیز دیگه، قبل از اینکه اجرا بشه اول تو اخبار گفته میشه و بعد از اینکه ما از دوستان، بستگان و در و همسایه کلی متلک نوش جان کردیم که "شنیدیم وضعتون هم خیلی خوووب شده که..." بعد از 5-6 ماه یا موضوع منتفی اعلام میشه و یا اگر هم اجرا بشه انقدر حرف دربارش شنیدیم که دیگه اهمیتش را برامون از دست میده.

و آخرین موضوع بحث عدم حفظ حریم شخصی در این شغله. دلیلی که باعث شده که من حتی به نزدیکترین کسانم هم نگم که وبلاگ دارم تا برام دردسر نشه، اینکه شغل ما جزو معدود شغلهایی به حساب میاد که حتی در زمان غیر اداری هم نمی تونیم به میل خودمون لباس بپوشیم، چراکه به گفته مسئولان دلسوز گزینش و حراست سازمان از اونجایی که ما الگو دانش آموزان هستیم باعث میشه تا بچه ها از ما الگو برداری کنند و از راه مستقیم به راه چپ کشیده بشن! به همین دلیله که بنده مفتخرم که تا الان 3بار برای پاسخگویی به سوالات دینی، سیاسی، مذهبی و عقیدتی به گزینش رفتم و بار آخر من باب حسن ختام شنیدم که که اگر همین رویه (بیرون رفتن با شال و روسری و آرایش و پوشیدن شلوار لی سر کار حتی اگه تمام سورمه ای باشه ، چون کلا شلوار لی پوشیدن خلاف مقرراته!  و ...) ادامه پیدا کنه ممکنه به انفصال از خدمت هم منجر بشه! وقتی خانم محجبه برای توجیه من توضیح میداد که بچه ها ازشما یاد میگیرن و رفتار شما را الگوبرداری میکنن خیلی جلوی خودم را گرفتم که نگم اگه احیاناً از تیپ من الگو برداری کردن که شماها همگی کلاهتون را بندازین آسمون هفتم. چون اگه من بعداز ظهر که میرم خونه بابام یه آرایشی میکنم که دم در نرسیده پاک شده، شاگردهای من با ریمل سورمه ای و موهای شینیون شده میان سر کلاس و آخر ساعت هم از گواش به عنوان لاک ناخن استفاده میکنن و از مدرسه میرن بیرون!!!

 

نهایتاٍ اینکه:

ماهم مثل همه شغلهای دیگه مشکلات خاص خودمون را داریم و با تمام این مشکلات کنار میایم. مشکلات کوچک و پیش پا افتاده ای از قبیل موارد بالا، و مشکلات بزرگ و قابل اغماضی از این دست که :

بنده 13 سال سابقه کار دارم،

تو حکم استخدامی 8سال سابقه کار برام رد شده،

و سنوات بیمه 4سال! (یعنی دقیقا از سالی که رسمی شدم)

یعنی بنده تا سن 56 سالگی در خدمت جامعه فرهنگی هستم/

یه همچین جامعه فرهنگی با حالی هستیم ما.

 

 

 

 

 


 
اندر معایب داشتن پدر جوان!
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٥  کلمات کلیدی:

سر کلاس دوم موضوع ازدواج سحر داغ بود و هرکسی یه چیزی میگفت. درباره سن ازدوتج و خواستگار و .... که بهاره گفت:

بابای جوان داشتن هم دردسره ها. من یکی دوتا خواستگار داشتم که با اینکه شرایطشون خوب بود بابام قبول نکرد. فقط به این خاطر که یکی دو سال از بابام کوچکتر بودن.

تعجب کردم و پرسیدم مگه بابات چند سالشه؟ جواب داد ۳۲! متولد ۶۰.(بازهم هم سن من!!!) خواستگارام هم بین ۲۶ - ۲۸ بودن.بابام هم میگفتن اینطوری من  واسشون نمیتونم جذبه داشته باشم!!!

طبق معمول عکس العمل من:|

!!!


 
موی سپید و توی آینه دیدم...
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٤  کلمات کلیدی:

قبلا هم گفتم که اولین باری که سر کلاس رفتم فقط ۵سال با شاگردهام تفاوت سنی داشتم و وقتی سر و صدا کردن گفتم من اونقدری بزرگ نیستم که بخوام جذبه خرجتون کنم.بهتره باهم دوست باشیم یا منو مثل خواهر خودتون بدونید...

بعد از ۱۲سااال خوشبینانه هنوز هم به فکر همون جمله اول سال تدریسم بودم تا اینکه دوسال پیش وقتی یکی از شاگردهام جریان عقدش رو تعریف میکرد گفت وقتی مادرم برای عقد من اومده تو اتاق عاقد متوجه نشده و فکر کرده خواهر بزرگمه. پرسیدم مگه مامانت چند سالشه؟ و اون جواب داد ۳۳! من تقریبا شوکه شدم و گفتم مامانت فقط سه سال از من بزرگتره. درحالیکه من هنوز بچه ندارم و اون دختر  عروس کرده. همزمان بچه ها با تعجب نگاهم کردن و گفتن وااای خانم اصلا بهتون نمیاد و .... و من کمی نفس راحت کشیدم که خیلی پیر نشدم.

اما امسال وقتی داشتم برای بچه های دوم از روی شکسته نفسی میگفتم که من جای مادرتونم, همشون خیلی عادی بهم نگاه کردن و سر تکون دادن. فقط یکی دونفر پرسیدن که خانم مگه چند سالشونه؟ من با امیدواری جواب دادم ۳۲،اما بچه ها خیلی عادی سر تکون دادن و یکی دوتاشون گفتن که مامانشون همین سن هستن!!!

هیچی دیگه. احساس پیری میکنم, پیری...

و مدام زمزمه میکنم:موووی سپید ووو توی آینه دیدم

آهی بلند ااااز ته ددددل کشیددددم...

 


 
عشق اول، عشق آخر...
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی:

-  مهدیه

هنوز یک دو ماهی از سال نگذشته بود که متوجه شدم مهدیه حواسش سر کلاس نیست. موقع درس دادن من فقط به یه نقطه از تخته خیره میشد و کاری به اینکه من کجای کلاس در حرکتم و پای تخته به کجا تاکید یا اشاره میکنم نداشت. بعد از مدتی هم لبخند غیر منتظره ای میزد و همونطور که نگاهش و پایین مینداخت سرش و هم چندبار تکون میداد!

نیازی نیست پوآرو باشی تا بفهمی که لبخندهای گاه و بیگاهش نشون دهنده یادآوری خاطرات خوشیه که از نظر من در 99 درصد موارد و یا حتی همون صد در صد موارد مربوط به یه پسر میشه.

اما هرچی از شاگردم می پرسیدم که به چی داری می خندی یا حواست کجاست؟ کجای حرفم خنده دار بود؟ مدام یه جوابی سرهم میکرد و موضوع را تا جایی که امکانش بود ماستمالی میکرد.

تا اینکه سر درس پرسپکتیو دو نقطه ای دیدم چندتا از بچه ها اشتباه فاحشی کردند که متوجه شدم سر منشأش به مهدیه برمیگرده. ازونجایی که شاگرد خوبیه همه بچه ها با اینکه بعضی هاشون روش درست رو می دونستن اما به خاطر اینکه مهدیه اشتباه ترسیم کرده بوده اونها هم به اشتباه افتاده بودند.

از این بی توجهی عصبانی شدم و رفتم سر میز مهدیه و گفتم آخه تو دیگه چرا؟؟؟؟ حالا هی بگو حواسم سر کلاس هست... نیست بخدا. نیست... چون این مطلب چیزی نیست که فهمیدنش سخت باشه فقط نشون میده که حواست سر کلاس نیست.

در جوابم فقط لبخند زد و طبق معمول چیزی نگفت. سعی کردم به اعصابم مسلط باشم. کنارش نشستم و دل صبــــــــر براش دوباره روش ترسیم و تکرار کردم. حرفم که تموم شد خیره نگاهش کردمو  بعد مداد و گذاشتم کنار و بی مقدمه پرسیدم مهدیه، جان من، تو Fell in love نشدی؟؟؟

مهدیه بلافاصله خندید و اعتراض آمیز گفت خاااااااانم، نه بخدااا. گفتم نه نه قسم نخور. بجاش درست فکر کن و راستش و بگو. پسر عمویی؟ پسر عمه ای؟ پسر دایی؟ پسر خاله ای؟

مهدیه همچنان می خندید و سرش رو به علامت نه تکون می داد.

ادامه دادم دوست و آشنا؟ تو کوچه؟ در و همسایه؟ 

جوابم همچنان خنده بود.

دیگه هیچی نگفتم و نگاش کردم.

گفتم تو راه مدرسه چی؟

و داشتم فکر میکردم این شاگردم از بقیه خوددار تره که گفت

گفت نه خانم با سرویس می رم و میام. یه کلاس زبان می رفتم که اونم دیگه نمیرم!

از حرف بی ربطی که زد شاخکهام تکون خورد و حس ششم بهم گفت خودشه!

پرسیدم تو راه کلاس زبان چی؟

بازم جواب منفی بود!

داشتم دیگه نا امید میشدم که یهو یه خاطره بی مزه از استاد کلاس زبانش برام تعریف کرد و خودش از خنده ریــــــسه رفت!

من هاج و واج داشتم به خاطره لوسش و اینکه دقیقا کجاش خنده دار بود فکر میکردم که یهو چیزی از ذهنم رد شد و پرسیدم: معلمتون مرده یا زن.

سعی کرد خنده اش رو جمع کنه اما موفق نشد:

- مرد.

من تقریباً با تعجب تکرار کردم مرد؟ فکر میکردم اجازه نمی دن مردا برای دخترها تدریس کنن.

از اونجایی که بخاطر کلاسهای متفرقه ای که گذروندم چندتایی از بچه های زبان رو می شناختم همینطوری پرسیدم فامیلش چیه؟

با مدادش بازی کرد و گفت: د...

با ناباوری پرسیدم اسمش؟

اینبار با هیجان جواب داد: حسیــن. میشناسینش؟

نفسم و فوت کردم بیرون و سر تکون دادم. شاگردم با ذوق کاملا بارزی مشخصات آقای "د" رو برام توضیح می داد و من یقین حاصل میکردم که همونیه که میشناسم.

پسر قد بلند و چهارشونه ای که اگرچه زیبایی ظاهری منحصر بفردی نداره اما هیچ ایرادی هم به قیافه و ظاهرش وارد نیست که هیچ، کیس ایده آلی هم برای دخترهای مخصوصاً دبیرستانی به حساب میاد.

 از هیجان شاگردم مطمئن شدم که جواب سوال من به همینجا ختم میشه. مخصوصاً که با شور و هیجان یکی دوتا خاطره دیگه ایه برام تعریف کرد و خودش از خنده ریــــسه رفت که من بازهم مونده بودم کجاش خنده داره. 

و از اون روز به بعد بنده مفتخرم که هر از گاهی شنونده خاطرات بی سر و ته شاگردم از کلاس زبانی باشم  که در گذشته میرفته!

 

- سمیرا

یه ماهی میشد که سمیرا مدام بهم گیر داده بود تا اسم فیسبوکم رو بهش بگم. ول کن نبود. هرچی بهش میگفتم فیسبوک ندارم قبول نمیکرد و میگفت: خانم دروغ نگین. امکااان نداره. از قیافتون معلومه که دارین. بگین دیگه.

و من همچنان به لحاظ محکم کاری مسائل امنیتی از جواب دادن طفره می رفتم که 

موقع امتحانات متوجه شدم سمیرا تو فیسبوک منو add کرده.

متعجب ازینکه چطور منو پیدا کرده داشتم به پیام داده شده اش نگاه می کردم که متوجه یه دوست مشترک شدم و صفحه رو که باز کردم دیدم یکی دیگه از معلمهای مدرسه اس که با اسم کامل تو فیسبوک بود.

بدون اینکه سمیرا رو accept کنم پنجره را بستم و خارج شدم تا اینکه،

روزی که مراقبت داشتم و به مدرسه رفتم سمیرا اومد جلو و پرسید: خاااانم چرا منو add نکردین؟

بی حوصله جواب دادم حالا بذار فارغ التحصیل که شدی بعد.

بعد از امتحانات اولین روزی که وارد کلاس شدم زنگ دوم یا سوم بود که سمیرا با شوق و ذوق اومد جلو و پرسید خانم میشه یه سوالی ازتون بپرسم؟

همونطوری که داشتم برای رفع اشکال، سر میز یکی از بچه ها مینشستم و سرم روی برگه اش بود جواب دادم بگو.

گفت خانم بین دوستاتون یا نمی دونم فامیلتون یه پسره هست که فقط عکس صورتشه و داره اینطوری (اداش و دراورد) نگاه میکنه ... اامممم طبقه پایین پاساژ ... مغازه داره...

من با چشمهای گرد شده در حالیکه نمیتونستم خنده ام و جمع کنم، سرم و بالا آوردم و به شاگردم منتظر نگاه کردم تا ببینم حرفش میخواد به کجا برسه که گفت:

خانم اسمش چیه؟؟؟

چشمام و که دیگه داشت بیرون می افتید گرفتم گذاشتم سر جاش و گفتم چیکار به اسمش داری؟؟؟

از خوشی دستاش و مشت کرد و به حالت التماس گفت خاااااانم تو رو خدا بهم بگیـــــن.

گفتم بیا برو بچه خجالت بکش.

دوباره التماس کرد و گفت خانم من که اگه بخوام می تونم دوباره برم اسمش و ببینم. اما بخدا دوستاتون خیلی زیاد بودن بیچاره میشم. خاااانم بگین دیگه. جووووون بچتون!

کلافه و متعجب گفتم سامان!

از هیجان جیغ کوچیکی کشید و دستاش و زد تو صورتش و گفت وااااااااااااای چقدر بهش میاااااااااد!

دوباره خنده ام گرفت. اومدم کارم و بکنم که دوباره پرسید فامیلش. فامیلش چی؟؟؟

گفتم سمیـــــــــرا. خجالت بکش. چیکار به بچه مردم داری؟

گفت خانم چه نسبتی باهاش دارین؟

خندیدم و جواب ندادم. خودم و مشغول کار نشون دادم. اما ول کن نبود. 

- اقلاً بگین فامیل درجه یکه؟ یا دو؟ یا سه؟

جواب دادم 3! دوباره ذوق زده گفت وااای یعنی نوه عمو یا عمه یا خاله یا دایی؟؟؟

به نشونه مثبت سر تکون دادم.

دوباره گیر داد که خانم فامیلش چیه؟

- ...

- خانم بگین دیگه. 

- جواب دادم برو از خودش بپرس.

در کمال ناباوری جواب داد نیست که خااانم. هروقت رفتم باباش بوده. باباش سیبیل داره نه؟ اقلا شماره موبایلش رو بدین!
بنده هنوز از شوک ناشی از جسارت دانش آموزم بیرون نیومده بودم که جواب کارامد یکی دیگه از بچه ها باعث  شد شاخ در بیارم.

- برو کارت مغازه شون رو بگیر اونجا شماره داره. بعد زنگ بزن بگو با پسرتون کار دارم!!!

صدای خنده بچه ها بلند شد.

من هاج و واج مثلاً خواستم غیر مستقیم به شاگردم بفهمونم که دیگه داره زیادی پر رو میشه و خجالت بکشه. واسه همین با طعنه گفتم:

می خوای برات یه قرار ملاقات باهاش بزارم؟

که دوبار دستش و گذاشت رو صورتش و به حالت جیغ پرسید:

- وااااای خانم می تونیـــــــــــــــــــن؟؟؟

سرم و تکون دادم و با خودم گفتم 

ما دهه شصتی ها هم واقعاً اوسکولیـــــم. با خودم چی فکر کردم آخه؟ که الان صوریش از شرم سرخ می شه و از رفتارش خجالت زده میشه؟؟؟


 
شیرین کاری
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۸  کلمات کلیدی:

وارد کلاس دوم که شدم همه بچه ها ایستاده بودند و با دقت به یکی از بچه ها که پشتش به من بود نگاه میکردن.بعد از چند ثانیه صدای خنده بچه ها بلند شد جوری که مجبور شدم به خاطر کلاسهای دیگه حضور خودم رو سر کلاس اعلام کنم تا ساکت بشن.بچه ها بلافاصله هرکدوم سرجاشون نشستن اما همچنان داشتن میخندیدن که شقایق گفت خانم یکی از بچه ها یه شیرین کاری بلده خیلی خنده داره بزارین بهتون نشون بده.

گفتم نه بشینین درستون رو بخونین می خوام بپرسم.اما بچه ها ول کن نبودن تا اینکه برای اینکه موضوع فیصله پیدا کنه موافقت کردم.بعد ازینکه شاگرد مذبور کلی خودش زودتر از بچه ها از خنده ریسه رفت و اروم شد,اماده شیرین کاریش شد.

یه دستش که توش یه برگه از کتابشون بود و عکس یه اقایی روش چاپ شده بود رو اورد بالا جلوی صورتش گذاشت.در یک لحظه دیدم جای دهن بنده خدا رو پاره کرده و شاگردم زبونش و ازونجا اورده بیرون داره تکون میده!

همزمان با اینکارش دوباره کلاس منفجر شد از خنده. ازونجایی که عکس یه ادم عادی نبود خندم رو کنترل کردم ولی همه فکرم به این بود که اخه این کارا از کجا به ذهنشون میرسه؟؟؟


 
منحصر به فرد
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٧  کلمات کلیدی:

امسال اولین باریه که به خاطر مرخصی زایمان پارسالم با بچه های سوم هیچ اشنایی ندارم.اما خوشبختانه خیلی راحت باهاشون ارتباط برقرار کردم.کلاس سوم یه کلاس کاملا عادی و معمولیه.چندتایی دانش اموز خوب,چندتا متوسط و چندتایی ضعیف. نه مثل شاگردهای دوسال پیشم خیلی اهل مد و دوست پسرن نه زیادی زاهد. بچه های دوم هم همینطور.فقط یکیشون متفاوت تر از بقیه به نظر میاد.

سمیه, دقیقا وسط کلاس میشینه,یه دختر با قیافه معمولی,تیپ نسبتاً دانشجویی,موهای اتوکشیده ای که بالای سرش میبنده و با مقنعه گشادش به معرض نمایش میزاره و از تخته شدن موهاش جلوگیری میکنه,و ابروهای کوتاه مرتب شده...اما چشمهای بسیااار نافذی داره که نمیتونی نگاه ازش برداری,انگار که قوه جاذبه داره! نگاهش یه جورایی منو یاد فیلمهای ترسناک میندازه.شاید به خاطر حالت نگاه کردنش باشه که معمولا یکم سرش رو پایین میگیره تا نگاهش به سمت بالا متمایل بشه!!! 

به هر حال به سختی میتونم در نگاه کردن به بچه ها عدالت را برقرار کنم و به همه به یک اندازه نگاه کنم. کم حرف میزنه,زیاد نمیخنده و درباره موضوعات و بحثهای متفرقه کلاس که مورد علاقه بچه ها هست شرکت نمیکنه. برام ارتباط برقرار کردن باهاش جالب شده. 

 

بچه های دوم بچه های ساده و رکی هستن.اگه لباسی بپوشم که به نظرشون خاص و زیبا بیاد یا اون روز از نظر اونها خوشگل شده باشم خیلی سریع توسط آسیه یا شقایق عنوان میکنن و بلافاصله بچه های دیگه هم با یه همهمه و تکون دادن سر تایید میکنن. البته همه بجز سمیه که فقط با یه لبخند/پوزخند گوشه لبش نظاره گر ماجراست!

 

احساس میکنم منو ریز میبینه.انگار که قبولم نداره. گاهی هم احساس میکنم فکر میکنه من خودم و گرفتم! نمی دونم. از حرفهای بقیه همکارها هم متوجه شدم سر بقیه کلاسها هم همین شکلیه. دوست داشتم ازین حالت درش بیارم.

بعد از مدتی متوجه شدم وقتی خاطره تعریف میکنم یا حرف خنده داری میزنم لبخندهاش تبدیل به خنده کوتاه شده. انگار کم کم داشت یخش آب می شد و من احساس موفقیت می کردم تا اینکه یه بار که بچه ها داشتن امتخان می دادن یادم افتاد مدتهاست یر کلاس برای بچه ها شعر ننوشتم. عادتی که از قدیم داشتم. که متناسب با آب و هوا یا حال و هوای بچه ها و خودم براشون پای تخته شعر می نوشتم اما امسال انقدر درگیریهای فکریم زیاد بوده که اصلا فراموش کرده بودم.

بلافاصله برگشتم سمت تخته و تکه هایی از شعری که از صبح توی سرم داشتم تکرار میکردم رو نوشتم:

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
 زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام... شب خاموش ... راه آسمان ها باز
 خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز

یه نگاه به بچه ها انداختم. آسیه پرسید: خانم شعر مینویسین؟ همون طور جدی نگاش کردم و گفتم: نه. خلاصه درس عناصر جزئیات تونه! نظم کلاس با صدای خنده بلند بچه ها به هم ریخت. با ماژیک به تخته ضربه زدم. خواسم به سمیه بود که داشت سرسری نوشته هام رو می خوند. بچه ها که آروم شدن به سمت تخته برگشتم و دوباره ادامه دادم.


 رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوی شب را
 همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند
 همین فردای افسون ریز رویایی
 همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست

به هر سو چشم من رو میکند فرداست
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می آیی
ترا از دور می بینم که میخندی
ترااز دورمی بینم که می خندی و می آیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
 سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
 ای افسوس...

ماژیک رو گذاشتم کنار و برگشتم سرجام نشستم. نگاهم افتاد به سمیه که آخرین خط رو هم خوند، یه نفس کوتاه، یه نگاه به من، یه لبخند محو و سرش و رو برگه خم کرد و شروع کرد به جواب دادان بقیه سوالاتش.

بعد از امتحان کتابش رو آورد بیرون و شعر رو یادداشت کرد. تاریخ زد و نهایتاً بهم خندید!

نمی دونم چرا. اما حس کردم ماْموریتم دیگه تموم شد.

قلق این یکی هم اومد تو دستم. به قول خودم که هر سال به بچه ها میگم بالاخره باهم راه میایم. دیر و زود داره، سوخت و سوز نداره.

اما این یکی خیلی متفاوت تر از بقیه بود.

 


 
حکم...
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۱  کلمات کلیدی:

 

چندماه پیش صبح که وارد کلاس شدم طبق معمول روزهایی که کارگاه عملی داریم بچه ها داشتن تند تند کارهاشون رو تکمیل میکردن و برخلاف همیشه، ازونجایی که فائزه با کارهای تکمیل شده میاد سر کلاس، به این نیم ساعت وقت اضافه دادن من گیر نداد. در عوض بی مقدمه اومد جلوی میزم ایستاد و گفت:

- خانوم جاتون خالی امروز صبح دعوا و کتک کاری داشتیم اساااسی.

ازونجایی که تا کامل شدن کارهای بچه ها منم کار خاصی نداشتم و حالم هم خوب بود، خودم و مشتاق نشون دادم، به جلو خم شدم و پرسیدم: راستی؟ چرا؟

جواب داد:

-الهی بمیرم مثل اینکه امروز محمد با یه شاخه گل اومده بوده سرکوچه و تو ماشین منتظر من بوده، اما از شانس کچلم بابام که رفته نون بخره اونو تو ماشین دیده و در ماشین و گرفته تا در نره بعدهم زنگ زده به  دایی هام تا بیان و باهم دیگه تا تونستن زدنش طوریکه دندونش شکسته!

ازونجایی که هیچوقت قربون صدقه دوستاش نمیره ابرویی بالا انداختم و پرسیدم: اوه! محمد دیگه کدوم یکیشونه؟

اینبار جدی شد و گفت:

-خانوم من الان دیگه با هیچکس در ارتباط نیستم. با همه "کات" کردم. من محمد و خیلی دوست دارم. خیلی پسر خوبیه! شما میگفتین دوست پسر خوب نیست چون ازش یه بت میسازیم و بعدها همه کارهای شوهرمون رو با اون مقایسه میکنیم... من هم بعد از محمد با خیلیها دوست شدم تا بتونم اونو فراموش کنم اما واقعاً نمی تونستم. بعد از یه مدت هم بی خیال شدم. چون همه رو با اون مقایسه میکردم.

پرسیدم:

- خوب چرا با محمد به هم زدی؟

اینبار خندید، جواب داد:

- به هم نزدیم. راستش لو رفتیم. آخرای شهریور پارسال مامانم رفته بود مکه و ما شبا میرفتیم خونه مادربزرگم می خوابیدیم. من اونجا که بودم راحتتر می تونستم باهاش برم بیرون. یه شب به بابام گفتم که دارم میرم خونه همسایمون که با دخترش دوستم بخوابم. اما به جاش با محمد رفتیم کوهستان پارک! حدودای ساعت 1 بود که نیروی انتظامی گرفتمون!!!

چشمای من از تعجب و نترس بودن شاگردم به اندازه نعلبکی شده بود اما اون همچنان با خنده ادامه داد:

- خانوم اوضاعی داشتیم. تازه میخواستن عقدمون هم بکنن. ما که از خدامون بود اما بابام جلوشون وایساد و سرو صدا کرد و نذاشت.

همچنان  با تعجب پرسیدم خب؟؟؟

با خونسردی جواب داد هیچی دیگه. برای من 75 ضربه شلاق بریدن و برای محمد فکر میکنم 90 ضربه با جریمه نقدی.

دوباره چشمام گردتر شد. یادم میاد اگه اشتباه نکنم اولین حکم سکینه آشتیانی که اجرا شد 90 ضربه شلاق بود. یعنی تفاوتش با دختری که با یه پسر تو پارک بوده 15 ضربه هست؟

گفتم مطمئنی؟ 75 ضربه خیلیه ها.

- جواب داد آره به خدا. چون شب بوده زیاد بریدن. بابام با 2,500,000 حکمم رو خریده! اما میدونم محمد هم شلاق خورده هم جریمه نقدی رو داده.

راستش خیلی شوکه شدم. نمی دونم تا چه حد راست گفته. برام عجیب بود. برای اینکه حرفهاش رو ثابت کنه داشت ماجرای مشابه داییش با زن داییش رو برام تعریف میکرد و اینکه تاااازه زن داییش نتونسته بوده حکم رو یخره و اجرا شده !!! و اینکه هنوزم رد شلاقها پشت دایی و زن داییش " به یادگار" مونده.!

من کلاً حرفی نداشتم بزنم.

مثل همیشه.

 

 


 
عارفه هم راه افتاد...
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩  کلمات کلیدی:

صبح که وارد کلاس شدم هرچی صبر کردم تا بچه ها طبق معمول هر روز آروم بشینن سر جاشون و کارهاشون رو بزارن روی میز بی فایده بود.

تذکرات گاه و بی گاه منم موثر واقع نشد بنابراین طبق معمول اینجور مواقع یکی محکم زدم روی میز و داد زدم چه خبرتونه؟ چرا نمی شینین سر جاتون؟

با صدای بلندم انگار که بچه ها تازه متوجه حضور من در کلاس شده باشن یکم جا خوردن و ترسیدن. یکی یکی رفتن سر جاهاشون و کارهاشون رو آماده کردن.

بعد از چند دقیقه عارفه شاگرد زرنگ کلاسم که بندرت حرف میزنه چه برسه بخواد شوخی کنه و بخنده با لحن آرومی مٍن مٍنی کرد و گفت:

خانوم حالا ما هیچی، اول صبحی طفلکی بچه تون رو چرا از خواب پروندینش؟ گناه داره که!

راستش اگه فائزه یا یکی از بچه های شلوغ کلاس اینو گفته بودن انقدر برام خنده دار نمی اومد که عارفه با اون لحن آرومش اینو بهم گفت.

 واقعا نمی دونم برای کنترل خندم چقدر موفق شدم.


 
از مزایای کنجکاوی دانش آموزان
ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٧  کلمات کلیدی:

از مزیت های خبد دار شدن بچه ها از وضعیت فعلی من، خوردن نون سنگک داغ موقع صرف صبحانه است که توسط باباهاشون یا آقای توکلی برای من خریده میشه.

 


 
نکته سنجی
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٠  کلمات کلیدی:

گاهی وقتها پیش میاد که معلمها هر کاری هم که برای مخفی کردن موضوعی میکنن بازهم فایده نداره و نهایتاَ قضیه توسط دانش آموزان لو میره.

این مسئله دامنگیر منهم شد!

حدود یک ماه پیش وقتی صبح وارد کلاس شدم بوی تندی به بینیم خورد که بعد از چند لحظه متوجه شدم قابل تحمل نیست و به جای اینکه مثل همیشه به سمت میزم برم بلافاصله راهم رو سمت پنجره باز کلاس کج کردم و همچنان که با دستم جلوی بینیم رو گرفته بودم به بچه ها گفتم: این چــــه بوییه که راه انداختین؟؟؟؟ همزمان ناخواسته یکی دوبار اُق زدم!

عاطفه هاج و واج به حال من نگاه کرد و شیشه شور توی دستش رو آورد بالا و گفت خانم بچه ها دارن میزهاشون رو با این تمیز میکنن.

غر زدم اول صبحی وقت گیر آوردین شماهام؟ از کلاس اومدم بیرون و به یکی از بچه ها گفتم برو پایین بگو آقای توکلی بیاد قفل اون یکی پنجره رو هم باز کنه.

تا وقتی آقای توکلی برسه تو راهرو ایستاده بودم و به نگاههای خیره ای که بچه ها هر از گاهی بهم مینداختن و به تمیزکارهای بی موقعشون نگاه میردم. اون یکی پنجره هم که باز شد هوای تو کلاس جریان پیدا کرد و تونستم به کلاس برگردم.

داشتم دفتر کلاس رو باز میکردم که دیدم همه بچه ها از دورتادور کلاس دارن به سمتم میان عین مورچه هایی که دور شیرینی جمع میشن! نگاهشون کردم و گفتم چیه چرا اینجا جمع شدین؟

طبق معمول فائزه  رودار تر از همه گفت: خانوم خبریه؟

جا خوردم، مسلم بود که قرار نبود ازشون بپرسم چه خبری چون بلافاصله جوابم رو رک و راست تحویلم میدادن.

جواب دادم: نه چه خبری می خواستین باشه. برسن بشینین سر جاتون ببینم.

عاطفه گفت خانوم مشخصه که یه خبرایی هست. وگرنه چرا باید انقدر حالتون بد بشه؟

گفتم وا بوی به این تندی راه انداختین تو کلاس. خب خودتون کم کم بهش عادت کردین اما من یهو وارد شدم، عادت نداشتم.

هرکدوم یه چیزی میگفتن که آخر از همه سارا با ناراحتی اومد جلو و همچنان که سرش رو به دو طرف تکون میداد گفت: خانوم شما حق نداشتین این کارو با ما بکنین، حق نداشتین به ما نگین، ما بچه های خوووب کلاس شما بودیم چطور دلتون اومد؟

بقیه هم همزمان تایید کردن که یهو محکم زدم رو میز و گفتم برین بشینین سر جاتون هرچی هیچی نمیگم هی لوس تر میشن!

طبق معمول برخورد تندم جواب داد و همه برگشتن سرجاشون الا فائزه. از عمد وایستاد جلوم به چشمام خیره شد. یعنی اینکه ازت نمیترسم. بهش نگاه کردم و گفتم چیه؟ چرا وایستادی؟ نگام کرد و گفت شما هرچی می خواین بگین. اما من میدونم یه خبرایی هست!!! طبق عادت همیشگیش درجا چرخید و برگشت سرجاش.

زنگ تفریح از کلاس که بیرون اومدم سریع رفتم پیش همکارم و ازش خواستم اگه بچه ها چیزی درباره من پرسیدن موضوع رو لو نده. خندید و بهم گفت از من میشنوی راستش رو بهشون بگو. مراعات حالت رو میکنن به نفعته.

جواب دادم اینایی که من میبینم مراعاتم رو که نمیکنن هیچ، یه دردسر هم به دردسرهای دیگم اضافه میکنن!

دو ساعت بعد دوتا از همکارام بهم گفتن که شاگردات اومدن و ازمون دربارت پرس و جو کردن و ما هرچی انکار میکردیم زیر بار نمی رفتن. گفته بودن که پس اگه بهتون نگفتن شمام بدونین که یه خبراییه. وقتی همکارام ازشون پرسیدن از کجا انقدر مطمئن هستین گفته بودن مدتیه که تازگیها سر کلاس ضعف میکنن، تو کیفشون میوه و مغز بادام و گردو میزارن و مرتب دارن یه چیزی می خورن! و وقتی همکارم گفته بوده اینکه دلیل نمیشه شما هم مدام سرکلاس دارین خوراکی می خورین؛ عاطفه جواب داده اون فرق داره خانوم! ما مجردیم ایشون متأهل هستن!!!!

فرداش قبل از اینکه برم کلاس فائزه اومد جلو و بهم گفت: خانم یه چیزای خوشمزه ای آوردم براتون که همراه فضل الله^ بخورین حالش رو ببرین.

چپ چپ نگاش کردم و وارد کلاس شدم. رفت سر کیفش و یه کیسه پر از آلو و آلبالو خشک و مغز بادام و فندق و یه چیزی شبیه آبنبات نعنایی برام آورد که انصافاٌ خیلی خوشمزه بودن.

همچنان که آلبالو خشکه رو میخوردم گفتم خوبه، توهماتتون به نفعم شده.

نگام کرد و گفت: خودتون خوووب می دونین که توهم نیست. شونه بالا انداختم و جواب ندادم. روزهای بعد هم بقیه بچه ها هرکدوم یه چیزی همراهشون بود که میگفتن برای شما و فضل الله آوردیم و من همچنان به ظاهر به توهماتشون می خندیدم و تنقلاتشون رو می خوردم!

تا آخرین دوشنبه سال، یا به قول خودشون دوشنبه سوری!

وارد کلاس که شدم دورم جمع شدن که خانوم تروخدا امتحان نگیرین.

جواب دادم امکان نداره. بشینین درسوتونو بخونین 20 دقیقه دیگه امتحانه.

بچه ها اما کوتاه نمی اومدن. اینبار حتی نگار و عارفه شاگرد زرنگهای کلاسم که همیشه آروم بودن اومده بودن التماس میکردن. منم کم کم شل شدم و قبول کردم. تصمیم گرفتیم باهم بازی کنیم. که فائزه گفت خانم قبلش اول بگین اسم بچه رو چی قراره بزارین؟

همزمان بچه ها هم حرفش رو تایید کردن و هرکسی یه اسمی می گفت. من فقط نگاهشون میکردم و پوزخند می زدم که بچه ها گفتن خانم بسه دیگه هرچی از زیرش در رفتین.

گفتم وقتی خبری نیست چی باید بهتون بگم؟ اما بچه ها دست بردار نبودن تا اینکه محدثه داد زد خانوم جون همین بچه تو شکمتون خبری نیست؟؟؟

من خندم گرفت و همین خندم جیغ بچه ها رو برد بالا و دیگه رسماً لو رفتم!

 

^فضل الله: ماجرای فضل الله برمیگرده به زمانی که من 12 13 ساله بودم. یکی از کارمندهای اداره بابا بود که وقتی کاری رو ازش می خواستن انجام بده درست متوجه نمیشد و اشتباه انجام میداد.  بابا گاهی وقتها که چیزی رو متوجه نمیشدیم می خندید و میگفت ای فضل الله!

 بعد از اینهمه سال که همه فراموش کردن من همچنان سر کلاس وقتی مطلبی رو چند بار توضیح می دم و بچه ها حواسشون پرته و دیر میگیرن بهشون میگم فضل الله، که از قضا کلی هم با استقبالشون روبرو میشم و اونها هم در موارد مختلف از همین لفظ استفاده می کنن!


 
دغدغه
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٦  کلمات کلیدی:

وقتی برای اولین بار تصمیم گرفتم خاطرات مدرسه ام رو اینجا بنویسم فکر نمیکردم که اکثر حرفهام مربوط به روابط دانش آموزانم با جنس مخالفشون باشه.

اما مدتیه دارم به این فکر میکنم که بچه ها تو این سن و سال دغدغه دیگه ای ندارن که بخواد برای من یا اونها خاطره ساز بشه! بنابراین اینکه نوشته های من اکثراً مربوط به یک موضوع میشه اجتناب ناپذیره.

چندوقتیه که خیلی احساس نگرانی میکنم. روابط بچه ها خیلی بیشتر از اون چیزی که ما بزرگترها متصور هستیم پیشرفت کرده درحالیکه فرهنگ جامعه ما همون فرهنگ 30 سال پیشه!

دیروز یکی از بچه های فامیل برام یه فیلم از خودش گذاشت که داشت با یکی از دوستهاش توی باشگاه، تنها! زیر نظر یه پسر جوان آموزش ورزش رزمی می دید!

من با تعجب به فیلم نگاه کردم و پرسیدم به غیر از شما 3تا کس دیگه ای اونجا نیست؟

با خوشحالی خندید و گفت نه!

با چشمهای گرد شده پرسیدم: نمی ترسی؟

دوباره با خوشحالی جواب داد نه بابا. قبلا هم شاگرد دختر زیاد داشته!

دوباره پرسیدم مامان بابات چی؟

جواب داد: فقط از همین می ترسم که اونها بفهمن! 

...

از دیروز تا حالا فکرم خیلی درگیره..

به اینکه چرا در ایران یه دختر نباید زیر نظر مربی مرد باشه؟ چرا باید این موضوع رو از همه مخفی کنه؟ چرا وقتی من می فهمم باید نگرانش بشم؟ چرا اون باید درباره نحوه پوشش سرکلاس که با یه تاپ دامن کوتاهه حرف بزنه و ریز ریز بخنده (درحالیکه خانواده اش اونو همچنان به پوشیدن روسری ملزم میکنن) و چرا باید با ذوق و شوق از تماسهای هین ورزشش با مربیش برای من با جزئیات حرف بزنه و با خوشحالی بخنده؟ 

و چرا من نگرانم؟

چرا "باید" نگران باشم؟

در حالیکه تو کشورهای دیگه شاید حتی کسی دلیل نگرانی منو نفهمه!

ما در قرن چندم داریم زندگی میکنیم؟

و فرهنگمون مال چه قرنیه؟

وای خدا من واقعاً موندم الان چیکار کنم.

بین گفتن یا نگفتن واقعیت لااقل به یه بزرگتر

و "لزوم" گفتن یا نگفتنش

هرچی بیشتر میگذره بیشتر از ایران و فرهنگ ضد و نقیضش بدم میاد!

 


 
توهم
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۳  کلمات کلیدی:

دو روز پیش مدیر مدرسه اومد سر کلاس و ازم خواست چند دقیقه ای رو برم بیرون. از کلاس که خارج شدم متوجه حالت عصبیش شدم که دستاشو به هم می مالید و کلافه بود.

در کلاس رو پشت سرم بستم و پرسیدم اتفاقی افتاده؟

بی مقدمه جواب داد خانوم شما با این فائزه چیکار میکنین؟

فهمیدم دوباره دسته گل به آب داده و خبرش به دفتر رسیده.

نگاهش کردم و گفتم چطور مگه؟ چیکار باید بکنم؟

پرسید: میگی واقعا عقلش کمه؟ آره به خدا. این یه طوریش هست.

از کلافگی مدیر خندم گرفت. حدس زدم اونقدرها هم نباید موضوع حاد باشه. پرسیدم چی شده؟

جواب داد: بعد از کنکور آزمایشی اومده یه دستشو به این حالت گرفته (انگار که آب تو مشتش باشه) جلو یکی از معلمهای حسابداری و گفته: خانوم اینو بردارین بدین به نفر جلویی تون!

من همچنان که میخندیدم به دست خالی مدیرمون نگاه کردم و پرسیدم: خوب حالا چی تو دستش بوده؟

مدیرمون گفت: هیچی!

من بازهم خندیدم. مدیرمون پرسید: میگین چیکارش کنم؟

سعی کردم خندم رو مهار کنم. گفتم هیچی، چیکارش می خواین بکنین؟

گفت: این همه مون رو سر کار گذاشته. مشاوره هم براش فایده ای نداشته. واقعا موندم باهاش چیکار کنم. خیلی هم بی ادبه.

اینبار جدی شدم. فائزه واقعا هم بی ادب بود. بارها منهم باهاش سر کلاس مشکل داشتم. اما تنها چیزی که می دونستم این بود که با سر و صدا و تهدید نمیشه درستش کرد واسه همینم خیلی عادی جواب دادم:

راستش علی رغم اینکه گفته بودین باهاش مدارا نکنم و کوچکترین خطایی که کرد بفرستمش دفتر، اما من باهاش مدارا میکنم. با فائزه باید مثل خودش رفتار کنی تا بتونی باهاش کنار بیای.

این کارش هم فقط جلب توجه بوده. سر کلاس منهم زیاد ازین کارا میکنه. منهم بهش خیلی خوب توجه میکنم! اون فقط همین رو می خواد.

مدیرمون آرومتر شد. دوباره پرسید: میگین ولش کنم؟

با اطمینان گفتم آره، 4ماه دیگه تحمل کنین فارغ التحصیل میشه...

برگشتم کلاس.

اتفاقا محدثه و فائزه از کلاس رفته بودن بیرون و چند دقیقه بعد از من برگشتن کلاس. وقتی وارد شدن دیدم فائزه همون ژستی که مدیرمون گفت رو اینبار با دوتا دستش گرفته و آروم آروم جوری که مثلاَ آب تو دستش نریزه داره میاد سمت من. محدثه هم دستش رو بالا گرفته بود... ازش پرسیدم تو چی دستته؟ خیلی آروم جواب داد: خاانووم این قفس طوطیه. نگاش کنین چه خوشکله؟ حیف نیست تو قفس باشه؟؟؟

من نگاهشون کردم. با خودم گفتم واقعاً بچه هام استثنایی هستنااااا.

نگاهی بهشون کردم و فکر کردم خدا در و تخته رو هم خوب واسه هم جور کرده!

 

 

 


 
خواهرشوهر روشنفکر!
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۳  کلمات کلیدی:

امسال اولین سالیه که فائزه راحت درباره دوست پسراش از همون اوائل سال با من صحبت میکنه بدون اینکه اتفاق خاصی براش افتاده باشه. چون سالهای قبل هم بچه ها از نیمه سال به بعد به طور خصوصی البته درباره رابطه هاشون با من حرف میزدن اما اغلب برای گرفتن مشاوره! اما فائزه ازین قاعده مستثناست...

 اوائل وقتی می خواست قسم بخوره میگفت به جون محمد، یا به جون مجتبی!

من کاری بهش نداشتم و ندارم. هیچ عکس العملی به رفتارش نشون نمیدم. کم کم بقیه بچه ها هم اشاره هایی میکنن اما دل و جرات فائزه رو ندارن. اما اگه بخوان حرفی هم بزنن من فقط شنونده هستم و درست یا غلط، اظهار نظر نمیکنم فقط اکثر مواقع متعجب میشم که بچه ها به این هم عادت کردن.

به هرحال دوماهی از مهر گذشته بود که فائزه موقع تحویل کار عملی شروع کرد به بهانه آوردن که دیشب مریض بودم و نتونستم کار انجام بدم.

البته دانش آموز منظمیه و همیشه کارهاشو به موقع تحویل میده اما ازونجایی که حالش خیلی خوب بود جواب دادم: حالا که حالت از منم بهتره!

با این حرفم طبق عادت همیشگیش شروع کرد به قسم خوردن که خانوم به جوووون محمد نه اصلا به جووووون مجتبی حالم خیلی بد بود...

وسط حرفش پریدم و گفتم خوبه حالا نمی خواد هی جون این دوست پسرهای گری گوریت رو قسم بخوری!

با این حرفم دیدم محدثه با چشمهای گرد شده اش از عقب کلاس اومد جلو و با اون لحن شیرینش گفت:

ااااااا خانوم تروخدا، گری گوری چیه؟ از یکی دیگه مایه بزارین. ناسلامتی مجتبی داداش منه هاااا. بنده خدا به این با کلاسی....

من طبق معمول با تعجب نگاش کردم و گفتم: داداشته؟ بهش نگفتی این فائزه باهمه می پره؟ (چون فائزه علی رغم دوست پسرهای خودش با تمام فامیل های بچه های کلاس و دوست پسرهای بچه ها هم دوست بود و خیلی راحت درباره شون جلو بچه ها حرف میزد!!!!)

شونه بالا انداخت و با لبخند ملیحی گفت: ای بابا خانووووم، عادیه. چه میشه کرد؟ شما هم غصه نخورین. اصلا مهم نیست! از بین همه شون داداش منو بیشتر دوست داره!

با خودم گفتم: باریکلا! چه خواهرشوهر روشنفکری!!!

 


 
مخفی کاری های غول آسا!
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱  کلمات کلیدی:

سر کلاس بچه ها داشتن کارهای عملیشون رو انجام میدادن که موبایلم چندبار زنگ خورد اما تا می اومدم جواب بدم قطع میشد. بعد از بار دوم سوم به بچه های کلاس شک کردم و سعی کردم خیلی آروم و عادی زیر نظرشون داشته باشم که برام از همون شماره مسیج اومد. یه مسیج فورواردی درباره معلم. فکر کردم هیچکس جز فائزه جرات همچین کاری رو نمی تونه داشته باشه. سرم رو که از روی موبایل بلند کردم نگاهم بهش خورد و بی معطلی خیلی رک پرسیدم: فائزه؟ موبایل آوردی؟؟؟

یه لحظه شوکه شد. چشماش گرد شد و به حالت شاکی گفت ااااا خانوم مــــــــن؟ همزمان دستش رو آورد جلو و موبایلش رو بهم نشون داد و خندید!

چند لحظه با اخم بهش نگاه کردم. گفتم برای چی موبایل آوردی مدرسه؟

خیلی راحت جواب داد خانوم همیشه همراهمه. نمیشه که نباشه!!!

بچه های دیگه هم تایید کردن!

از بچه ها پرسیدم: دیگه کی موبایل داره؟

راستش باور نمیکردم نتیجه اش انقدر حاد باشه.

حدود 7 - 8 نفری موبایل به دست اومدن جلو. چشمام گرد شده بود. مونده بودم چیکارشون کنم.

مسلم بود که قرار نبود به دفتر بگم، چون جز یه سر و صدا در همون جلسه قرار نبود بچه ها به راه راست هدایت بشن و دیگه نیارن.

به همشون یه نیم نگاهی انداختم و گفتم خوب شد جلسه اولیا و مربیان نزدیکه. به مامان هاتون میگم موبایل میارین مدرسه.

چندتایی گفتن خانوم ما یواشکی میاریم.

گفتم: میدونم. بهشون میگم وقتی از خونه بیرون میاین موبایل هاتون رو تحویل بگیرن...

((البته از قبل قرار بود به مادرهاشون بگم که وقتی می خوان درس بخونن بچه ها رو تنها نزارن،  یه دو ساعتی هم موبایلشون رو بهشون ندن.))

داشتم پیروزمندانه با خودم فکر میکردم بعد از یکی دوروز که بچه ها عادت کنن دو ساعتی موبایل نداشته باشن اقلا در اون لحظه دل به درس می دن و می فهمن که چی دارن می خونن.

با این حرفم رنگ چندتایی پرید. که البته من گذاشتم به حساب اینکه بدون اجازه موبایل میاوردن مدرسه.

از بین بچه ها سارا با رنگ پریده اومد جلو و گفت: خانوم تروخدا به مامان من نگین موبایل اوردمااا.

بی تفاوت شونه بالا انداختم.

دوباره گفت خانوم موبایل من الان پیش مامانمه. تو اتاقش!

با تعجب گفتم: پس این چیه دستت؟

گفت این یکی دیگه است که اون خبر نداره!!!! همزمان چندتایی حرفش رو تایید کردن و گفتن که موبایل هایی که با خودشون اوردن مختص آقایونه و خانواده ها ازش  بی خبرن.

از بین بچه ها چند نفری خاص تر از بقیه بودن، مثل:

عاطفه: که میگفت اصلا خانواده اش نمی دونن که موبایل داره!

سارا: که میگفت دوتا موبایل مخفی داره، یکیش عمومیه آقایونه و یکیش اختصاصیه یه نفر دیگه!!!

و مرجان: که میگفت تا حالا 13بار موبایل مخفیش لو رفته و هربار در کمتر از 1 ساعت یکی دیگه جایگزین کرده!!!!! و وقتی من پرسیدم چطور اینکارو میکنی؟ جواب داد دوست پسرم میزاره تو ناودون خونمون، به موبایل اصلیم تک میزنه من میرم بر میدارم!!!!!!!!!!!


 
انگشت مزن رنجه به در کوفتن کس ... تا کس نزند رنجه به در کوفتنت مشت
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۳  کلمات کلیدی:

چند سال پیش شاگردی داشتم که هر از گاهی سرکلاسم خون دماغ میشد.

بعد از یکی دوبار نگران شدم. یه بار علتش رو ازش پرسیدم که گفت: دکتر گفته به خاطر نازک بودن مویرگهای بینی هست، باید برم بسوزونم تا دیگه خون دماغ نشم.

خیالم راحت شد و از نگرانی در اومدم. خواستم سر به سرش بزارم. خندیدم و گفتم نـــه! می دونی یکی از دلایل اصلیه خون دماغ شدن چیه؟

جواب داد نه.

انگشت اشاره ام رو بهش نشون دادم و گفتم: انگشت تو بینی کردن!

صدای خنده بچه ها و خودش بلند شد...

خودم خندیدم و گفتم کمتر انگشت تو بینیت کن، خوب میشی.

دوباره صدای خنده بچه ها همراه اَاه اَهشون بلند شد...

از اون به بعد هروقت بینی اش خون می اومد سربسرش میگذاشتم و میگفتم: بازم انگشت تو بینی ات کردی؟

...

خلاصه گذاشت تا وقتی که نمی دونم چی شد، منی که هیـــــــــــــچوقت خون دماغ نمیشدم، یهو سر کلاس موقع درس دادن از بینی م خون اومد!

دستم و گرفتم جلوی صورتم و داشتم از کلاس بیرون می رفتم که بچه ها باهم داد زدن خانوم شما هم؟؟؟

دیگه قابل پیش بینیه بچه ها چیا بهم گفتن تا آخر ساعت اونروز چه به سر من آوردن...


 
دیر نوشت هفته اول مهر
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥  کلمات کلیدی:

فائزه، مرجان، فرناز و سارا جز’ شر ترین بچه های کلاس هستن که با همراهی عاطفه و محدثه پارسال کلاس رو نه تنها برای من، که برای تمام معلمهای دیگه غیر قابل تحمل میکردن. از اونجایی که یه درس دو واحدی تئوری باهاشون داشتم فرصتی برای برقراری ارتباط پیدا نمیکردم و دروغ چرا؟ اصلا حوصله اش هم نداشتم!

امسال اول سال وقتی برای خط و نشان کشیدن روال هر سالم (فقط کمی شدیدتر و جدی تر) وارد کلاس شدم متوجه غیبت بچه ها شدم و پرس و جو که کردم فهمیدم 4 نفر اول و 1 نفر دیگه که ازدواج کرده بوده از مدرسه اخراج شدن. البته بعدا مدیر بهم گفت که اخراج موقت هستند و بعد از چند جلسه مشاوره اگه اصلاح شده باشن به مدرسه برمیگردن.

با این تفاسیر حالت تدافعی من کم شد.خط و نشان ها هم طبق روال هرسال گفته شد. ما بقی بچه های کلاس جزو اون دسته ای بودن که اصلا حواسشون تو کلاس نبود و همیشه مااات بودن. چه برسه بخوان نظم کلاس رو به هم بزنن.

تا اینکه بعد از دو هفته یکی یکی بچه های اخراجی به مدرسه برگشتن.

اما سر و کله زدن باهاشون اونقدرا هم که فکر میکردم سخت نبود. خیلی راحت مثل بقیه بچه ها باهاشون دوست شدم. و اونها هم خیلی سریع بهم اعتماد کردن. و به واسطه همین اعتماد و برقراری رابطه تونستم کنترلشون کنم. البته منهم ناچارا سطح توقعاتم رو کم کردم.

بچه ها حتی یک هزارم ثانیه هم دهنشون بسته نمی مونه. اگه احیانا بسته شد بلافاصله با ارتباط چشمی و حرکات پانتومیم منظور رو به هم می فهمونن! و جالبه که همشون اینکارشون رو انکار میکنن.

بدتر از همه یا باید بگم شیطون تر از همه فائزه هست. از هیچی و هیچکس نمی ترسه. عصبانی که میشه با هیچکس حرف نمیزنه مگر بخواد داد بزنه! و وقتی خوشحال باشه اگه تو نخ نخ موهاتو هم از عصبانیت بکنی (که البته من اینکارو اصلا نمیکنم) میاد تو صورتت و حرف و می زنه و خودش بلند بلند می خنده. غافل بشم یا موبایلم رو می زده، یا سوئیچ ماشین و یا کیفم رو!

از فائزه هرکاری بگی برمیاد. امسال فکر کنم درباره اش حرف زیاد داشته باشم بزنم...

 


 
خوانندگان قضاوت کنند!
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢  کلمات کلیدی:

سر کلاس دوم آخر ساعت بچه ها رو آزاد گذاشته بودم که درس ساعت بعدشون رو بخونن و خودم هم داشتم کارم رو میکردم که یکی از بچه ها اومد پیشم و پرسید:

خانوم می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟ در واقع می خوام باهاتون مشورت کنم.

حرف از مشورت که میاد حدس می زنم موضوع درباره چیه. نیم نگاهی کردم و گفتم بگو.

گفت: سه سالی میشه که با پسری به اسم سعید دوست شدم. خیلی پسر خوبیه اما من مدتیه که میخوام باهاش به هم بزنم و اینکارها رو بزارم کنار. اما هرکار میکنم نمیتونم. منهم برای اینکه بتونم فراموشش کنم و از فکرش بیام بیرون رفتم به شوهر خواهرم (که باهم خیلی راحتیم) به دروغ گفتم که من از داداشت خوشم میاد!!!!!!!!!!!!! حالا نگو که اون پسره هم خیلی خوشحال شده که من این حرف و زدم و گفته که اونهم از بچگی منو دوست داشته. به اینجا که رسید چشماش پر از اشک شد و شروع کرد به گریه کردن!

راستش من گیج و منگ اصلا روابط بین این موضوع رو نمی فهمیدم.

گفتم: چی؟؟؟ به شوهرخواهرت این حرف و زدی که بتونی سعید و فراموش کنی.

با سر تایید کرد! (چون از زوووور گریه نمی تونست حرف بزنه!)

پرسیدم آخه چه ربطی داره؟

با بغض جواب داد آخه می خواستم فکرم ازش منحرف بشه! و دوباره ادامه گریه...

+ گفتم خوب حالا چی شده؟ مگه ازت جواب خواسته؟

- جواب با سر: منفی

+ ازت خواستگاری کرده؟

- بازهم منفی

+ میخواد باهاش دوست باشی؟

- منفی

کلافه گفتم خوب پس طوری نشده که. همونطوری به دوستیت ادامه بده!

گفت نه خانوم دیگه نمی خوام با سعید هم دوست باشم، ارزشش رو نداره!

با خودم گفتم این یکی شاید بر خلاف بقیه دوستاش واقعا تصمیم گرفته قطع ارتباط کنه و مصممه. تصمیم گرفتم ببینم می تونم کمکی بکنم یا نه. بنابراین پرسیدم:

+ رابطتون در چه حدیه؟

- خندید.

+ تلفنیه؟

- نه خانوم

+  آها باهم قرار هم گذاشتین؟

- جواب داد خیلی بیشتر ازین حرفهاست خانوم. الان سه سااااله

از لحن حرف زدنش چشمام گرد شد و زد بیرون. خودم رو کاملا عادی نشون دادم در حالیکه عرق کرده بودم! عرق شرم و ترس. چیزی که هیچکدوم از بچه های الان ندارن!

دلمو به دریا زدم برای کنجکاوی خودم پرسیدم: خیلی بیشتر یعنی چقدر؟

شوک اصلی رو وارد کرد و با عجله دست تکون داد و معصومانه گفت که:

- نه نه. نه در اون حد که دختر نباشمااا.... دوباره ادامه داد: خاونم شما میگین که دخترها در هر حالتی به دوست پسراشون فکر میکنن و بهشون بها میدن... به خدا من اینطوری نیستم. نه اصلا بهش فکر میکنم نه بهش بها میدم!

+ خندیدم و گفتم خوبه بهش بها نمیدی و تا اینجا پیش رفتی.

از حرفم تعجب کرد. از تعجبش پرسیدم: الان همه انقدر در روابطشون پیشرفت کردن؟

جواب داد آآآره خانوم... دوباره ادامه داد: انقدر که می دونم یکی از بچه های سوم دختر نیست!!!! و اوضاعش خیلی ناجور بوده. یکی دیگه هم که سوم راهنمایی حامله شده بود و  بچه شو سقط  کرد...

یه جورایی داشت خودش رو هم تبرئه میکرد. داشت بهم میگفت من هنوز به به اونجا نرسیدم

دوباره گفت: یه مدت می خواستم برای اینکه سرم گرم بشه با دوستام بیشتر برم بیرون و بگردم اما نتونستم. وقتی باهاشون رفتم بیرون دیدم همشون اهل سیگار و مشروب هستن. منهم گفتم نه دیـــگه ما از اوناااااش نیستیم. دیگه انقدر گنااااه نمیکنم!!!!!!!!!!!!!!

من متعجب بودم. حرفهاش برام عجیب بود. فکر نمیکردم توی شهر نه چندان بزرگ و مذهبی ماهم این خبرها شده باشه. به بچه های سوم فکر میکردم که کدوم یکیشون می تونه باشه. تو این ده سال، تجربه بهم ثابت کرده اونیه که اصلا اصلا اصلا به قیافش نمیاد. همون موقع زنگ خورد.

خوشحال شدم. وسائلم رو جمع کردم و گفتم: من واقعا نمی دونم باید چی بگم. انصافا هم قرار نیست به حرف و نصیحتهای من گوش کنی نه؟

خندید...

فقط بهت هشدار میدم. تاکید کردم: هشــــدار میدم. شرایطت با اون دختر کلاس سوم به اندازه تار موی من فاصله داره. یه تار موی من...

قبل ازینکه برم دوباره مکث کردم:

موهای من خیلی نازکه ها!

بازهم خندید...!

 


 
زیر پوست شهر...
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٠  کلمات کلیدی:

سر کلاس حرف از اهمیت پلان بود و اینکه اگر پلان خونه ای از اول درست طراحی نشه  تا زمانی که ساکنینش اونجا رو ترک کنن براشون دردسر سازه و حتی بعدش  برای فروختن و اجاره دادن هم با مشکل مواجهه میشن.

در تایید حرفم چندتایی از بچه ها گفتن که باباهاشون خونشون رو طراحی کردن و خیلی ناراضی ان و یکی دوتایی هم از خونه های اجاره ای نامناسبشون برام گفتن که بعد از یکسال به ناچار از اونجا نقل مکان کردن.

برای حسن ختام بحثم گفتم: خب پس، اقلا شماها سعی کنید اگر روزی خواستید خونه بسازین برای نقشه خونتون دست و دلبازانه پول خرج کنید و اون رو به دست آدم خبره بسپارید و اگر قراره که خودتون طراحی کنید حتما از راهنمایی و نظر استادتون استفاده کنین تا یه عمر پول تون هدر نره...

خواستم درسم رو ادامه بدم که یکی از بچه ها گفت:

خانم من به این رشته اومدم چون آرزومه که یه روزی بتونم یه مدرسه طراحی کنم. اونوقت بهترین سرایداری رو براش طراحی میکنم!

با تعجب گفتم: حالا چرا سرایداری؟

بی رودرواسی گفت: آخه بابای من سرایدار مدرسه است و ماها مجبوریم که تو مدرسه زندگی کنیم. هیچوقت خونه های سرایدارها رو دیدین؟ خیلی کوچیک و تاریک و سرد هستند. نمی دونم چرا طراحان مدرسه به فکر اونها نیستن و معمولا حیاط های بی استفاده پشتی مدرسه رو رها میکنن و سرایداری اونقدر کوچیک می سازن.

برام تعریف کرد که تو مدرسه قبلی چقدر خونشون کوچیک بوده و بعد از چند سال که موفق شدن دیوار یه کلاس بی استفاده رو به خونشون اضافه کنن و کمی خونه رو بزرگ کنن همون سال مجبورشون کردن که از اون مدرسه به جای دیگه ای نقل مکان کنن. مدرسه بچه های استثنایی که وضعیت مدرسه در حد عالیه اما اونقدر سرایداریش کوچیکه که نیمی از اثاثهاشون رو روی حیاط زیر یه پارچه جا دادند.

وقتی برام از شرایط خونشون می گفت بارها دیدم که چشماش پر از اشک شد و من خدا خدا میکردم که گریه نکنه چون واقعا نمی دونستم باید چه عکس العملی نشون بدم...

ادامه داد که خجالت میکشه دوستاش رو ببره خونه و بهم یه جورایی رسوند که از همه بیشتر برای اون سختتره تا برادراش، چون برای اونها خواستگار نمیاد!!! و من احساسش رو درک میکردم. گفت به جز همه اینها توی مدرسه دوربین مخفی گذاشتن و مامانش برای شستن لباس و ظرف باید چادر سرش کنه!

و اینکه مدیر مدرسه به خاطر کمبود بودجه بعد از ساعت مدرسه شوفاژها رو خاموش میکنه و اونها وسیله گرمازای دیگه ای ندارن به جز یه بخاری که جای کافی برای خودشون نمی مونه!

حرفش به اینجا که رسید نتونست جلو خودش رو بگیره و اشکاش سرازیر شد. من لعنت می فرستادم به خودم که جمله آرام بخشی رو نمی تونستم بهش بگم!

و به زندگی خودم فکر می کردم

و به زندگی این شاگردم...

و به زندگی اون شاگردم که سر کلاس غش کرد و بعد از پرس و جو فهمیدیم از گشنگی بوده.

از اینکه 24 ساعت بود هیچی نخورده بود...

هیچی...

هیچی خیلیه ها، خیلی...


 
خلاقیت در برقراری ارتباط!
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۸  کلمات کلیدی:

هرکاری کردم طبق معمول هرسال بچه ها نحوه ترسیم نما و برش پلان های دوبلکس رو یاد نمی گرفتن. بر خلاف همیشه ترسیم یکی دو نمونه پرسپکتیو پای تخته و نشون دادن یکی دو نمونه ماکت هم موثر واقع نشد. بنابراین تصمیم گرفتم بچه ها رو روی پشت بوم مدرسه ببرم و عملا نشونشون بدم.

بالای پشت بوم که رسیدیم اومدم درس و توضیح بدم که یکی از بچه ها گفت: خانم خانم ببخشید قبل ازینکه توضیح بدین میشه یه چیزی رو براتون تعریف کنم؟

گفتم بگو.

ساختمون روبرویی که نیمه کاره بود رو نشونم داد و گفت: این ساختمون و می بینین؟ یه بار پارسال ما تو حیاط مدرسه بودیم. دوتا پسر هم که انگار مهندس بودن بالای پشت بوم بودن و مارو تو مدرسه رو دید می زدن و میخندیدن. بعد هم روی اتاقک برج پله شمارشون رو برامون نوشتن. نگاه! هنوز هم معلومه!

همونطور که داشت تعریف میکرد چشمم روی سطح شیبدار اتاقک پله که کاملا رو به مدرسه بود ثابت موند. خداییش دهنم بااااز مونده بود. روی گرد و غبار اتاقک پله شماره موبایل خیلی بزرگی نوشته شده بود که به راحتی قابل خوندن بود. (انگار که با انگشت غبار رو پاک کرده بودند)

متعجب بودم که چطور بعد از یکسال هنوز محو نشده. و متعجب تر اینکه کدوم یکیشون با این شماره تماس گرفته! راستش فکر کنم همشووون!

 


 
عذر خواهی
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٥  کلمات کلیدی:

خیلی وقت بود لازم میدیدم به خواننده های وبلاگم یه عذرخواهی بزرگ بدهکارم.

عذرخواهی به این دلیل که خیلی وقتها پست هام بی سر و ته تموم میشه، یا نسبتا بی مقدمه، و خیلی وقتها پر از غلط های املایی هست که حتی فرصت نمی کنم بعد از 2 هفته که دیدمشون اونها رو ویرایش کنم و خیلی جمله هام از نظر دستوری ایراد داره!

عذرخواهی به این دلیل که کم لطفی می کنم و نمی تونم به وبلاگ خواننده هام سر بزنم، یا اگر پست جدیدی ازشون می خونم خیلی وقتها نمی تونم کامنتی براشون بزارم.

عذرخواهی به این دلیل که دیر به دیر و نامنظم آپدیت می کنم در حالیکه پر از خاطرات تلخ و شیرینم!

همه اینها رو بزارین به حساب مشغله و درگیریهای ناتمام روزمره که دامنگیر همه هست. برای زنها مسئولیت امور خانه داری رو هم اضافه کنید.

به عنوان مثال پست قبلی هنوز ادامه داشت! اما چون ظهر بود و آقای هسر از سر کار برگشت همونجا تمومش کردم.

خواننده های عزیزم: "امیدوارم از من نرنجید و همه کاستی هام رو ندید بگیرین."

متشکرم.


 
اول مهر = سوم مهر
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳  کلمات کلیدی:

صبح نگار مسیج زده:

سلام بر معلم عزیزم، الهیبمیرم امسال چی می خواین بکشین بالای این دوما. دوستون دارم. نگار!

از مسیجش خندم گرفت. دومای پارسال انصافا دیوانه کننده هستن. دیشب برای آقای همسر اینطوری تشریح کردم که کلاس به دو دسته تقسیم میشه: 1- گروهی که فقط خلافن و به فکر دوست پسراشون و رابطه هاشون هستن ضمن اینکه کاملا مراقب هستن تا زاویه سرشون زیاد چرخش نداشته باشه مبادااا که مدل موهاشون به هم بخوره و دسته دوم کلا خوابن. با چشمهای باز و بسته. در هر صورت هیـــــــچگونه عکس العملی درباره حرفهات نشون نمیدن. نه خنده نه ناراحتی نه نگرانی هیچی هیچی هیچی.

به نگار جئاب دادم نگران نباش. من باهاشون کنار میام.

هنوز جوابشو نفرستاده بودم که عاطفه بهم زنگ زد. گوشی رو که برداشتم با جیغ و داد خبر قبولی خوشو چندتا از دوستاش رو بهم داد. اونقدر خوشحال بود که روی منهم تاثیر گذاشتو سرحال شدم!

خوشحال از قبولی بچه ها، ظهر که به خونه رسیدم دیدم شکیلا زنگ زد. می دونستم که اونهم بین قبولیها بوده. بنابراین قبل از اینکه بگه خودم بهش تبریک گفتم. اونهم ته دل ذوق میزد و خوشحال بود. بهم گفت  که خبر دارین ستاره آمل قبول شده؟

تعجب کردم و خندیدم.

از شهر ما تا آمل خیلی فاصله است. هیچکدوم از بچه ها حتی شهرهای شمالی رو انتخاب هم نکرده بودند. اما از اونجاییکه دوست پسرش رشت زندگی میکنه شهرهای شمال رو کلا انتخاب کرده بود.

به محض اینکه قطع کردم ستاره بهم زنگ زد. شماره اش رو که دیدم با خنده گفتم خوووب دیگه تو هم یه جورایی رفتی رشت آآآررره؟ با تعجب خندید که ااا خبر دارین؟ گفتم آره. خبرا زود میرسه.

جواب داد نه اخه خانوم خبر ندارین که. اون دیگه رشت نیست/

گفتم: ااا پس کجاست؟  گفت به خاطر کارش رفته کاشان! حالا من چیکار کنم؟؟؟

...


 
تجدید دیدار
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٢  کلمات کلیدی:

اواخر تیرماه برام مسیج اومد:

سلام خوب هستید؟شرمنده مزاحم میشم خواستم بگم اگه خانوم ... هنرستان، با بچه های معماری هستید، یک شنبه 5/5/90 یادتون نره!

شماره ناشناس بود. به هرحال مشخص بود که از شاگردان قدیمه. هرچی فکر کردم همچین قراری یادم نیومد. جواب دادم و ازش خواستم بیشتر توضیح بده و اینکه کجا باید بیام؟

حاضر نشد درباره خودش توضیح بیشتری بده. جواب داد:

اگه بیایید می فهمید. یادتون انداختم چون مشتاق دیداریم. حتما بیایید. شرمنده مزاحمتون شدم.

بعد هم آدرس و نهایتا در مسیج بعدی فامیلش رو هم نوشت.

بلافاصله قیافه اش یادم اومد. اما هرچی فکر کردم نتونستم مطمئن بشم فارغ التحصیل چه سالی بود. هم دوره ای هاش رو هم یادم نمی اومد.  به هر حال از همون لحظه تصمیم گرفتم که برم. شاید اگه 3 سال پیش این مسیج برام اومده بود بهش اهمیتی نمی دادم. اما الان بهش جواب داده بودم و قول دادم که اگه تا اون موقع بیرون از شهر نباشم حتما به دیدنشون میرم.

و رفتم.

متوجه شدم همونطوری که حدس زده بودم فارغ التحصیل 85 هستن. و همون گروهی هستن که صبورانه بازی چام چام را بهم یاد دادن و در واقع اولین گروهی هستن که قبول کردم باهاشون به اردو برم و از اون به بعد تا زمانی که اون شهر بودم روز معلم به جای همراهی با اردوی کسل کننده معلمها، روزی که شاگردها رو اردو می بردن همراهشون می رفتم و تا جایی که دلم میخواست باهاشون بازی میکردم. خیلی هیجان انگیزتر از جمع معلمها بود!!!

اکثرشون اومده بودن. چندتایی بچه همراهشون بود. یکیشون حامله بود و دوتاشون تازه ازدواج کرده بودن و با شوهرهاشون اومده بودن. وقتی همه بچه ها اعتراض کردن که اووووه شوهر ندیده چرا دیگه اونو با خودت آوردی با لبخند نمکینی جواب داد: ااااا آخه ما تازه دیروز باهم عقد کردیم.

در این بین خوشحال بودم که شاگرد زرنگ های کلاسم مجرد باقی مونده بودن. گفتن که فردا امتحان کارشناسی دارن و من تقریبا مطمئن بودم که قبول میشن.

آقای برزگری و اون یکی همکارم مریم هم اومده بودن.

هرسه مون براین عقیده بودیم که بچه های قدیم چیز دیگه ای بودن و من قلبا نگران بودم که تا ده سال آینده چطوری قراره با شاگردهای بی خیال و بی مسئولیتم سر و کله بزنم.

بچه ها متعجب بودن که چطور تاریخ قرارمون رو فراموش کردم. بهم گفتن شما بودین که پیشنهاد دادین همدیگه رو ببینیم! البته توی مدرسه! تاریخش رو هم روند تعیین کردیم تا یادمون نره.

به هرحال روز خوبی بود. تجربه خوبی بود و متعجب بودم که منهم دلم می خواست دوباره ببینمشون.
آرزو کردم کاش شاگردهای امسالم هم اینکارو بکنن. انصافا بچه های باحال و در عین حال درس خونی بودن.

قرار بعدی تعیین شد: 5/5/95

اینبار دیگه فکر نکنم یادم بره!

 

 


 
نــــازی
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۱  کلمات کلیدی:

بین دخترا خیلی زیاد پیش میاد که بعضی هاشون اسمشون رو دوست نداشته باشن و از اسم های مستعار استفاده کنن. مثل دوست خودم که اسمش طیبه بود اما چون دوستش نداشت  اسمش رو گذاشتم  سحر! هنوزم این اسم روش مونده. الان خانواده شوهرش هم سحر صداش میکنن! یا دختر عمه ام مهدیه که میگفت دریا صدام کنین و خیلی های دیگه...

معمولاَ بچه هایی که اسمهای عربی دارن اینکارو میکنن.

اما یکی از شاگردهام که اسمش مریم بود اصرار داشت بچه ها و من نازی صداش کنیم. اوائل که هنوز لیست کامپیتری آماده نشده بود فکر میکردم اسم اصلیش نازی ِه.  اما وقتی لیست اصلی رو  دیدم متوجه شدم اسمش مریمه! خیلی برام عجیب بود. مریم اسمیه که هیچوقت قدیمی نمیشه و معمولا همه دوستش دارن.

ازش پرسیدم اسمت که قشنگه، چرا میخوای نازی صدات کنیم؟ یه نااازی اومد و گفت: خانوم نامزدمون دوست داره...

( در دوران مدرسه و تو محیط های کوچیک که بچه ها هنوز اونقدر جسارت ندارن که از دوست پسرشون حرف بزنن از کلمه نامزد استفاده میکنن...)

خندیدم و چیزی نگفتم. نازی ازون دخترایی بود که در رابطه با جنس مخالف بسیار کارکشته بود و سر دسته بچه ها به حساب می اومد. سه قدمی حداقل از بچه های کلاس جلوتر بود و مداااام تجربیاتش رو در اختیار اونها میذاشت و احساس بزرگتری میکرد.

وسط های سال متوجه شدم که نازی انگار مثل سابق سرحال نیست. پکر بود و مدام آه میکشید و ازم می خواست تا آهنگ "اون که روزی تنها کسم بود" رو براش بزارم. از اونجایی که میزش دقیقاً کنار میز خودم بود از صداش که با بچه ها حرف میزد فهمیدم که گویا خانواده پسره با ازدواجشون مخالفن.

تا اینکه یه روز صبح وقتی خواستم وارد کلاس بشم نازی با چشمای گریون اومد پیشم و پرسید: خانوم میشه موبایلتون رو یه لحظه قرض بدین؟

از اونجایی که از روابطش خبر داشتم حدس زدم واسه چی می خواد و برای اینکه برام مشکلی پیش نیاد و شاگردم رو هم از خودم نرنجونم جواب دادم: موبایلم شارژ نداره. واسه چی می خوای؟

همونطور که اشکای ریخته/نریخته شو پاک میکرد گفت: خانوم نامزدمون رفته تو کما. دلم خیلی شووور میزنه.

با تعجب گفتم: چرا؟

گفت: به خاطر  گاز گرفتگی. دیشب بردنش بیمارستان اما رفته تو کما.

نمی دونم چرا باور نکردم اوضاع به اون بدی باشه که میگه. عین بدجنسها بهش گفتم: خب مگه نمیگی نامزدته. برو از دفتر مدرسه بهش زنگ بزن. به  هر حال اونها درک میکنن.

و اینبار جوابی داد که از اول می دونستم. گفت خانوم رسماً نامزد نیستیم. خانواده اش مخالفن. فقط خواهرش که باهم دوست بودیم  خبر داره ما باهم دوستیم. حالا هم می خوام به اون زنگ بزنم .. و دوباره شروع کرد به گریه کردن بدون اشک البته!

بهش دلداری دادم که ناراحت نباش. ایشالله خوب میشه. در ضمن من اگه موبایلم هم شارژ داشت نمی تونستم بهت بدم. چون اگه به گوش کسی برسه برای هردومون بد میشه.

همه اینها رو گفتم تا به اینجا برسم که:

چند روز بعد نازی دوباره داشت می خندید.

ازش پرسیدم خب خدا را شکر انگار که حال نامزدت خوب شده آره؟

اومد کنار میزم و گفت:

بله خانوم. 5شنبه با خواهرش هماهنگ کردم وقتی کسی نبود رفتم ملاقاتش. تا اون موقع بیهوش بود. وقتی رفتم بالا سرش و صداش کردم یه لحظه چشاشو باز کرد و گفت: نــــــــآزی ... و بعد دوباره از هوش رفت.

باور کنین برای اینکه جلوی خنده ام رو بگیرم رگهای سرم داشت پاره میشد. مخصوصاً با آنچنان ناااازی این جمله رو گفت که منو یاد فیلم "باغ مظفر" انداخت. اون حالتی که نازی رو صدا میکردن!!!

سرانجام ناااازی:

بالاخره بعد از کلی قهر و کشمکش و دعوا نازی با "نامزدش" ازدواج کرد. بعد از عید دیگه مرتب سر کلاس ها حاضر نشد، با این حال مدیر مدرسه اجازه داد تا برای امتحانات بیاد.

اولین بار که بعد از ازدواج دیدمش با آرایش کامل مخصوصاً خط چشم دنباله دارش و کفش پاشنه بلند و کیف مجلسی تو مدرسه خیلی تو ذوق می زد. به هر حال به جز یکی دوتا امتحان اول دیگه سر جلسات امتحانش هم حاضر نشد علی رغم تمام اصرارهای من، مدیر مدرسه و آقای برزگری. (یکی دیگه از معلم های تخصصی که همیشه سعی میکرد تا مشکلات بچه ها رو حل کنه) 

جالب بود که در جواب بهمون میگفت: آخه وقتی من شوهرم رو دوست دارم، اونهم منو خیلی می خواد برای چی باید درس بخونم؟؟؟!!!


 
 
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳  کلمات کلیدی:

یکی از سرگرمی های من اینه که هر از گاهی به آمار وبلاگم یه نگاهی می اندازم ببنیم بازدید کننده هام از چه طریقی وارد وبلاگم شدن. جذاب ترینش کلمات کلیدی سرچ گوگل هست. اما این اواخر بعضی هاشون خیلی منو نگران می کنن!

 

پانوشت: در ضمن هرچی سعی کردم بفهمم کجای وبلاگم از کرم کاستر و شیمت شستی نام برده شده نفهمیدم!!!


 
معلم "شدم" یا معلمم "کردند" 2
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۸  کلمات کلیدی:

نمیشد راهی که تا نیمه اومدی رو برگشت یا نیمه تموم گذاشت. از طرف دیگه اونقدر مامان بابا از قبولی من خوشحال شده بودن که احساس می کردم یه بار دیگه تو کنکور قبول شدم! به هر حال افتادم دنبال مسائل مربوط به گزینش.

از اینور اونور که درباره سوالات گزینش پرس و جو کرده بودم گفته بودن درباره ائمه، قرآن و احادیث و سیاست سوال می پرسن. این بود که کتاب مدنی چهارم و پنجم دبستان و چند تا کتاب دینی  گرفتم شروع کردم به خوندن!

روز گزینش مقنعه ام رو سفت کردم، یه جوراب کلفت، یه چادر ضخیم با یه کفش مشکی (چون کفشم همیشه سفیده!) پوشیدم و راه افتادم.

دستام عرق کرده بود. علی رغم تلاشم می فهمیدم که حجابم هنوز برای اونها کامل نیست. اما دیگه مهم نبود. وارد اتاق که شدم یه خانم چادری رو دیدم با عینک گرد بزرگ که چادر و مقنعه چونه دارشو ماهرانه تا روی ابروهاش کشیده. انقدر محکم بود که من به جاش احساس کردم سرم داره درد میگیره. یه لحظه با خودم فکر کردم پس هنوزم آدمهای این تیپی وجود دارن!...

روبروش نشستم. از بالای عینک بزرگش نیم نگاهی کرد و جواب داد . یه چیزایی رو توی برگه نوشت و بعد از تکمیل بیوگرافی و رشته انتخابیم سوالات اصلی شروع شد.

اینکه رهبری توسط چه کسی انتخاب میشه؟ مجلس خبرگان چند نفره؟ از سیاست چی میدونی؟ عضو گروه خاصی هستی یا نه؟ ام کلثوم کی بود؟ رقیه دختر کی بود؟ امام حسین چند تا بچه داشت؟جنگ های پیامبر چیا بودن؟ نماز میت، نماز وحشت، نماز عید فطر...و و و و... سرم داشت سووووت میکشید. ازم پرسید: نماز ادای حواس پرت بهتره یا قضای حواس جمع؟؟؟ برای هر جوابی باهام بحث میکرد که چرا این جوابو دادم.

گفت خواننده مورد علاقه تو بگو: گفتم شجریان. ازم خواست چندتا ازآلبوم هاشو نام ببرم.

گفت حالا یه خواننده قبل از انقلاب رو نام ببر! جواب دادم دلکش!

بدبختی اونجایی بود که ازم پرسید آخرین کتابی که خوندی چی بوده؟ و من جواب دادم من معجزه عیسی هستم و اخرین وسوسه مسیح.

ابروهاش رو بالا داد که چرا کتابی درباره  مسیحیت خوندم؟ آیا قبول ندارم که اسلام دین کاملیه؟ ایا شک کردم؟ برای هر جوابی که می دادم: واسه اطلاعات عمومی، صررفاَ آشنایی بیشتر با ادیان و .... یه جواب دیگه ای داشت. شاید یک ساعت واسه اسم کتابم بهم گیر داد!

نهایتاَ ازم خواست تا قرآن رو باز کنم و هر سوره ای که اومد شروع یه خوندن کنم. باز که کردم سوره یوسف اومد. شنیده بودم جزو سختترین سوره های قرآنه. شروع کردم به خوندن. روخوانی قرآنم از بچگی خوب بود/

به هر حال تموم شد. گفت می تونین برین تا خبرتون کنیم.

هیچکس ازم نخواست پلان رو تعریف کنم. هیچکس ازم نخواست یه نما برش ساده رو آموزش بدم تا ببینن قوه بیان دارم یا نه؟ کسی نپرسید یه قضیه هندسه رو چطوری برای شاگردات باز میکنی؟ هیچی هیچی ...

بعد از اون نوبت تحقیقات محلی بود. همسایه ها برامون خبر آوردن که چندتایی اومده بودن درباره دخترتون ازمون سوال می کردن که نماز جماعت میره؟ نماز جمعه؟ نماز عید فطر؟ با چادره یا بی چادر؟...

و من همچنان منتظر عاقبت کار بودم.

دو هفته بعد بهم زنگ زدن که برم اداره جواب گزینش رو بگیرم. وارد اتاق که شدم یه اقایی که پشت میز داشت چیز می نوشت بهم گفت خانم  ِ؟ جواب دادم: هـ...

یه نگاهی بهم انداخت و گفت: شما تو گزینش رد شدین!!!

چشام افتاد بیرون و کف دستم عرق کرد، پرسیدم چرا؟ جواب داد مسئله مهمی نیست. امتیازتون از بقیه کمتر شده. جای نگرانی نیست. می تونین برین.

از اداره اومدم بیرون. اصلا خوشحال نبودم. کار برام یه ذره هم مهم نبود. بهم توهین شده بود. اونهم از طرف کسایی که قبولشون نداشتم. با خودم فکر میکردم همون بهتر که رد شدم. اما ته دلم میلرزید.

خونه که رفتم طبق عادت بچگیم موقع ناراحتی رفتم زیر پتو. مامان از حالتم یه چیزایی فهمید اما انگار اونم باورش نمیشد. اومد بالا سرم پرسید چی شد؟ یه چشمم رو از زیر پتو بیرون آوردم و گفتم ردم کردن! مامان هیچ عکس العملی نشون نداد. پرسید: نگفتن چرا؟ من فقط سر تکون دادم.

نیم ساعت بعد خبر به گوش بابام رسید. بهم زنگ زد که باباجان بیخودی غصه نخوریها. منم مثل تو. یادته که سال 74چطوری تو گزینش دکترا ردم کردن؟! کاریه که شده. فدای سرت.

اما مامان به این چیزا کار نداشت. لباس پوشید و از خونه زد بیرون.

یه ساعتی طول کشید که برگشت. اما خوشحال. چشماش برق می زد. مستقیم اومد تو اتاقم و گفت: مشکلت حل شد. شنبه برو ابلاغت رو بگیر!!! نمی دونم خوشحال شدم شدم یا شوکه شدم. هنوز هیچی رو هضم نکرده بودم.

ظهر که بابا اومد مامان ماجرا رو براش تعریف کرد که :رفتم سر و صدا کردم و گفتم تا مشکل بچه منو نگین پامو از اداره بیرون نمی زارم. قاتل بوده؟ بی دین بوده؟ عضو گروهک سیاسی بوده؟ تو خونه کسی گرفتینش؟ چهارتا سوال پرسیدین که منم که مادرشم نمی دونم چیه؟ مطمئنم خود او خانومه هم جوابشو نمی دونسته. شما اگه قرار باشه دختر منو که جد اندر جدش معلم بوده و از قبل انقلاب چادر به سرمون بوده رو رد کنین پس کی رو قبول میکنین؟ در دهر چو من یکی و انهم کافر؟ پس در همه دهر یک مسلمان نبود!...

خلاصه؛

این شد که رفتم مدرسه.(البته بماند که چقدر لج کردم و گفتم فقط به یه شرط می رم اونهم اینکه یه کار دیگه هم تو یه شرکت ساختمانی داشته باشم، اصلا خوبیه آموزش و پرورش همینه که می تونی یه کار پاره وقت هم در کنارش داشته باشی...)

اولین روز وقتی بابا منو تا یه جایی رسوند موقع خداحافظی بهم گفت: برو پدر جان، و از الان تا 30 سال شمارش معکوس و شروع کن...

زیاد طول نکشید که از کارم خوشم اومد. اختلاف سنی 5 سال با دانش آموزان زیاد نبود. بنابراین بیشتر از اونیکه معلمشون باشم باهاشون دوست بودم و هستم. هرسال که میگذره علاقه ام به شغلم بیشتر میشه. اوائل بیشتر وقتم رو با شاگردام می گذروندم. حتی زنگ تفریح. تو محیط دفتر چندان راحت نبودم. عشق و علاقه ام به رشته ام، شاگردهامو هم ترغیب میکرد تا حتی ساعت تفریح هم به کارشون ادامه بدن.

به جز درس های تخصصی، اشکالات زبان انگلیسی و فارسی و گاهی عربی شون روهم برطرف میکنم. براشون شعر می خونم و سنگ صبورشونم. خداییش من خیلی دیفرنتم!

الان دیگه محیط دفتر رو هم دوست دارم. چون دیگه از خانم های مقنعه چونه دار خبری نیست. الان همه خوشگل و خوش تیپن (هرچند هنوزم به شلوار لی من گیر میدن) اما روحیات و اخلاقشون رو دوست دارم. مخصوصا بعد از ازدواجم تو جشن های و افطاریها شرکت می کنم و لذت می برم....

اما به هر حال من هنوز وقتی بچه ای رو می بینم که میاد مدرسه تا با مامانش بره خونه یاد بچگیهام می افتم و با خودم فکر میکنم اونهم از ما بدش میاد؟؟؟

اما لااقل خوشحالم که اگر زمانی بخوام بچه داشته باشم هیچ شغلی برام بهتر از همین نیست. چون خیلی راحت می تونم دو روزش رو به بچم اختصاص بدم و کنارش باشم و روزهای دیگه هم بر خلاف شغل های دیگه به جای ساعت دو و نیم، سه؛ 1 خونه باشم.

و الان واقعاً از ته دل برای مامان بابام دعای خیر میکنم که معلمم "کردند" یا باعث شدند تا معلم "بشم".

 

 

 


 
← صفحه بعد