عارفه هم راه افتاد...
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩  کلمات کلیدی:

صبح که وارد کلاس شدم هرچی صبر کردم تا بچه ها طبق معمول هر روز آروم بشینن سر جاشون و کارهاشون رو بزارن روی میز بی فایده بود.

تذکرات گاه و بی گاه منم موثر واقع نشد بنابراین طبق معمول اینجور مواقع یکی محکم زدم روی میز و داد زدم چه خبرتونه؟ چرا نمی شینین سر جاتون؟

با صدای بلندم انگار که بچه ها تازه متوجه حضور من در کلاس شده باشن یکم جا خوردن و ترسیدن. یکی یکی رفتن سر جاهاشون و کارهاشون رو آماده کردن.

بعد از چند دقیقه عارفه شاگرد زرنگ کلاسم که بندرت حرف میزنه چه برسه بخواد شوخی کنه و بخنده با لحن آرومی مٍن مٍنی کرد و گفت:

خانوم حالا ما هیچی، اول صبحی طفلکی بچه تون رو چرا از خواب پروندینش؟ گناه داره که!

راستش اگه فائزه یا یکی از بچه های شلوغ کلاس اینو گفته بودن انقدر برام خنده دار نمی اومد که عارفه با اون لحن آرومش اینو بهم گفت.

 واقعا نمی دونم برای کنترل خندم چقدر موفق شدم.


 
از مزایای کنجکاوی دانش آموزان
ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٧  کلمات کلیدی:

از مزیت های خبد دار شدن بچه ها از وضعیت فعلی من، خوردن نون سنگک داغ موقع صرف صبحانه است که توسط باباهاشون یا آقای توکلی برای من خریده میشه.

 


 
نکته سنجی
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٠  کلمات کلیدی:

گاهی وقتها پیش میاد که معلمها هر کاری هم که برای مخفی کردن موضوعی میکنن بازهم فایده نداره و نهایتاَ قضیه توسط دانش آموزان لو میره.

این مسئله دامنگیر منهم شد!

حدود یک ماه پیش وقتی صبح وارد کلاس شدم بوی تندی به بینیم خورد که بعد از چند لحظه متوجه شدم قابل تحمل نیست و به جای اینکه مثل همیشه به سمت میزم برم بلافاصله راهم رو سمت پنجره باز کلاس کج کردم و همچنان که با دستم جلوی بینیم رو گرفته بودم به بچه ها گفتم: این چــــه بوییه که راه انداختین؟؟؟؟ همزمان ناخواسته یکی دوبار اُق زدم!

عاطفه هاج و واج به حال من نگاه کرد و شیشه شور توی دستش رو آورد بالا و گفت خانم بچه ها دارن میزهاشون رو با این تمیز میکنن.

غر زدم اول صبحی وقت گیر آوردین شماهام؟ از کلاس اومدم بیرون و به یکی از بچه ها گفتم برو پایین بگو آقای توکلی بیاد قفل اون یکی پنجره رو هم باز کنه.

تا وقتی آقای توکلی برسه تو راهرو ایستاده بودم و به نگاههای خیره ای که بچه ها هر از گاهی بهم مینداختن و به تمیزکارهای بی موقعشون نگاه میردم. اون یکی پنجره هم که باز شد هوای تو کلاس جریان پیدا کرد و تونستم به کلاس برگردم.

داشتم دفتر کلاس رو باز میکردم که دیدم همه بچه ها از دورتادور کلاس دارن به سمتم میان عین مورچه هایی که دور شیرینی جمع میشن! نگاهشون کردم و گفتم چیه چرا اینجا جمع شدین؟

طبق معمول فائزه  رودار تر از همه گفت: خانوم خبریه؟

جا خوردم، مسلم بود که قرار نبود ازشون بپرسم چه خبری چون بلافاصله جوابم رو رک و راست تحویلم میدادن.

جواب دادم: نه چه خبری می خواستین باشه. برسن بشینین سر جاتون ببینم.

عاطفه گفت خانوم مشخصه که یه خبرایی هست. وگرنه چرا باید انقدر حالتون بد بشه؟

گفتم وا بوی به این تندی راه انداختین تو کلاس. خب خودتون کم کم بهش عادت کردین اما من یهو وارد شدم، عادت نداشتم.

هرکدوم یه چیزی میگفتن که آخر از همه سارا با ناراحتی اومد جلو و همچنان که سرش رو به دو طرف تکون میداد گفت: خانوم شما حق نداشتین این کارو با ما بکنین، حق نداشتین به ما نگین، ما بچه های خوووب کلاس شما بودیم چطور دلتون اومد؟

بقیه هم همزمان تایید کردن که یهو محکم زدم رو میز و گفتم برین بشینین سر جاتون هرچی هیچی نمیگم هی لوس تر میشن!

طبق معمول برخورد تندم جواب داد و همه برگشتن سرجاشون الا فائزه. از عمد وایستاد جلوم به چشمام خیره شد. یعنی اینکه ازت نمیترسم. بهش نگاه کردم و گفتم چیه؟ چرا وایستادی؟ نگام کرد و گفت شما هرچی می خواین بگین. اما من میدونم یه خبرایی هست!!! طبق عادت همیشگیش درجا چرخید و برگشت سرجاش.

زنگ تفریح از کلاس که بیرون اومدم سریع رفتم پیش همکارم و ازش خواستم اگه بچه ها چیزی درباره من پرسیدن موضوع رو لو نده. خندید و بهم گفت از من میشنوی راستش رو بهشون بگو. مراعات حالت رو میکنن به نفعته.

جواب دادم اینایی که من میبینم مراعاتم رو که نمیکنن هیچ، یه دردسر هم به دردسرهای دیگم اضافه میکنن!

دو ساعت بعد دوتا از همکارام بهم گفتن که شاگردات اومدن و ازمون دربارت پرس و جو کردن و ما هرچی انکار میکردیم زیر بار نمی رفتن. گفته بودن که پس اگه بهتون نگفتن شمام بدونین که یه خبراییه. وقتی همکارام ازشون پرسیدن از کجا انقدر مطمئن هستین گفته بودن مدتیه که تازگیها سر کلاس ضعف میکنن، تو کیفشون میوه و مغز بادام و گردو میزارن و مرتب دارن یه چیزی می خورن! و وقتی همکارم گفته بوده اینکه دلیل نمیشه شما هم مدام سرکلاس دارین خوراکی می خورین؛ عاطفه جواب داده اون فرق داره خانوم! ما مجردیم ایشون متأهل هستن!!!!

فرداش قبل از اینکه برم کلاس فائزه اومد جلو و بهم گفت: خانم یه چیزای خوشمزه ای آوردم براتون که همراه فضل الله^ بخورین حالش رو ببرین.

چپ چپ نگاش کردم و وارد کلاس شدم. رفت سر کیفش و یه کیسه پر از آلو و آلبالو خشک و مغز بادام و فندق و یه چیزی شبیه آبنبات نعنایی برام آورد که انصافاٌ خیلی خوشمزه بودن.

همچنان که آلبالو خشکه رو میخوردم گفتم خوبه، توهماتتون به نفعم شده.

نگام کرد و گفت: خودتون خوووب می دونین که توهم نیست. شونه بالا انداختم و جواب ندادم. روزهای بعد هم بقیه بچه ها هرکدوم یه چیزی همراهشون بود که میگفتن برای شما و فضل الله آوردیم و من همچنان به ظاهر به توهماتشون می خندیدم و تنقلاتشون رو می خوردم!

تا آخرین دوشنبه سال، یا به قول خودشون دوشنبه سوری!

وارد کلاس که شدم دورم جمع شدن که خانوم تروخدا امتحان نگیرین.

جواب دادم امکان نداره. بشینین درسوتونو بخونین 20 دقیقه دیگه امتحانه.

بچه ها اما کوتاه نمی اومدن. اینبار حتی نگار و عارفه شاگرد زرنگهای کلاسم که همیشه آروم بودن اومده بودن التماس میکردن. منم کم کم شل شدم و قبول کردم. تصمیم گرفتیم باهم بازی کنیم. که فائزه گفت خانم قبلش اول بگین اسم بچه رو چی قراره بزارین؟

همزمان بچه ها هم حرفش رو تایید کردن و هرکسی یه اسمی می گفت. من فقط نگاهشون میکردم و پوزخند می زدم که بچه ها گفتن خانم بسه دیگه هرچی از زیرش در رفتین.

گفتم وقتی خبری نیست چی باید بهتون بگم؟ اما بچه ها دست بردار نبودن تا اینکه محدثه داد زد خانوم جون همین بچه تو شکمتون خبری نیست؟؟؟

من خندم گرفت و همین خندم جیغ بچه ها رو برد بالا و دیگه رسماً لو رفتم!

 

^فضل الله: ماجرای فضل الله برمیگرده به زمانی که من 12 13 ساله بودم. یکی از کارمندهای اداره بابا بود که وقتی کاری رو ازش می خواستن انجام بده درست متوجه نمیشد و اشتباه انجام میداد.  بابا گاهی وقتها که چیزی رو متوجه نمیشدیم می خندید و میگفت ای فضل الله!

 بعد از اینهمه سال که همه فراموش کردن من همچنان سر کلاس وقتی مطلبی رو چند بار توضیح می دم و بچه ها حواسشون پرته و دیر میگیرن بهشون میگم فضل الله، که از قضا کلی هم با استقبالشون روبرو میشم و اونها هم در موارد مختلف از همین لفظ استفاده می کنن!


 
دغدغه
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٦  کلمات کلیدی:

وقتی برای اولین بار تصمیم گرفتم خاطرات مدرسه ام رو اینجا بنویسم فکر نمیکردم که اکثر حرفهام مربوط به روابط دانش آموزانم با جنس مخالفشون باشه.

اما مدتیه دارم به این فکر میکنم که بچه ها تو این سن و سال دغدغه دیگه ای ندارن که بخواد برای من یا اونها خاطره ساز بشه! بنابراین اینکه نوشته های من اکثراً مربوط به یک موضوع میشه اجتناب ناپذیره.

چندوقتیه که خیلی احساس نگرانی میکنم. روابط بچه ها خیلی بیشتر از اون چیزی که ما بزرگترها متصور هستیم پیشرفت کرده درحالیکه فرهنگ جامعه ما همون فرهنگ 30 سال پیشه!

دیروز یکی از بچه های فامیل برام یه فیلم از خودش گذاشت که داشت با یکی از دوستهاش توی باشگاه، تنها! زیر نظر یه پسر جوان آموزش ورزش رزمی می دید!

من با تعجب به فیلم نگاه کردم و پرسیدم به غیر از شما 3تا کس دیگه ای اونجا نیست؟

با خوشحالی خندید و گفت نه!

با چشمهای گرد شده پرسیدم: نمی ترسی؟

دوباره با خوشحالی جواب داد نه بابا. قبلا هم شاگرد دختر زیاد داشته!

دوباره پرسیدم مامان بابات چی؟

جواب داد: فقط از همین می ترسم که اونها بفهمن! 

...

از دیروز تا حالا فکرم خیلی درگیره..

به اینکه چرا در ایران یه دختر نباید زیر نظر مربی مرد باشه؟ چرا باید این موضوع رو از همه مخفی کنه؟ چرا وقتی من می فهمم باید نگرانش بشم؟ چرا اون باید درباره نحوه پوشش سرکلاس که با یه تاپ دامن کوتاهه حرف بزنه و ریز ریز بخنده (درحالیکه خانواده اش اونو همچنان به پوشیدن روسری ملزم میکنن) و چرا باید با ذوق و شوق از تماسهای هین ورزشش با مربیش برای من با جزئیات حرف بزنه و با خوشحالی بخنده؟ 

و چرا من نگرانم؟

چرا "باید" نگران باشم؟

در حالیکه تو کشورهای دیگه شاید حتی کسی دلیل نگرانی منو نفهمه!

ما در قرن چندم داریم زندگی میکنیم؟

و فرهنگمون مال چه قرنیه؟

وای خدا من واقعاً موندم الان چیکار کنم.

بین گفتن یا نگفتن واقعیت لااقل به یه بزرگتر

و "لزوم" گفتن یا نگفتنش

هرچی بیشتر میگذره بیشتر از ایران و فرهنگ ضد و نقیضش بدم میاد!

 


 
توهم
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۳  کلمات کلیدی:

دو روز پیش مدیر مدرسه اومد سر کلاس و ازم خواست چند دقیقه ای رو برم بیرون. از کلاس که خارج شدم متوجه حالت عصبیش شدم که دستاشو به هم می مالید و کلافه بود.

در کلاس رو پشت سرم بستم و پرسیدم اتفاقی افتاده؟

بی مقدمه جواب داد خانوم شما با این فائزه چیکار میکنین؟

فهمیدم دوباره دسته گل به آب داده و خبرش به دفتر رسیده.

نگاهش کردم و گفتم چطور مگه؟ چیکار باید بکنم؟

پرسید: میگی واقعا عقلش کمه؟ آره به خدا. این یه طوریش هست.

از کلافگی مدیر خندم گرفت. حدس زدم اونقدرها هم نباید موضوع حاد باشه. پرسیدم چی شده؟

جواب داد: بعد از کنکور آزمایشی اومده یه دستشو به این حالت گرفته (انگار که آب تو مشتش باشه) جلو یکی از معلمهای حسابداری و گفته: خانوم اینو بردارین بدین به نفر جلویی تون!

من همچنان که میخندیدم به دست خالی مدیرمون نگاه کردم و پرسیدم: خوب حالا چی تو دستش بوده؟

مدیرمون گفت: هیچی!

من بازهم خندیدم. مدیرمون پرسید: میگین چیکارش کنم؟

سعی کردم خندم رو مهار کنم. گفتم هیچی، چیکارش می خواین بکنین؟

گفت: این همه مون رو سر کار گذاشته. مشاوره هم براش فایده ای نداشته. واقعا موندم باهاش چیکار کنم. خیلی هم بی ادبه.

اینبار جدی شدم. فائزه واقعا هم بی ادب بود. بارها منهم باهاش سر کلاس مشکل داشتم. اما تنها چیزی که می دونستم این بود که با سر و صدا و تهدید نمیشه درستش کرد واسه همینم خیلی عادی جواب دادم:

راستش علی رغم اینکه گفته بودین باهاش مدارا نکنم و کوچکترین خطایی که کرد بفرستمش دفتر، اما من باهاش مدارا میکنم. با فائزه باید مثل خودش رفتار کنی تا بتونی باهاش کنار بیای.

این کارش هم فقط جلب توجه بوده. سر کلاس منهم زیاد ازین کارا میکنه. منهم بهش خیلی خوب توجه میکنم! اون فقط همین رو می خواد.

مدیرمون آرومتر شد. دوباره پرسید: میگین ولش کنم؟

با اطمینان گفتم آره، 4ماه دیگه تحمل کنین فارغ التحصیل میشه...

برگشتم کلاس.

اتفاقا محدثه و فائزه از کلاس رفته بودن بیرون و چند دقیقه بعد از من برگشتن کلاس. وقتی وارد شدن دیدم فائزه همون ژستی که مدیرمون گفت رو اینبار با دوتا دستش گرفته و آروم آروم جوری که مثلاَ آب تو دستش نریزه داره میاد سمت من. محدثه هم دستش رو بالا گرفته بود... ازش پرسیدم تو چی دستته؟ خیلی آروم جواب داد: خاانووم این قفس طوطیه. نگاش کنین چه خوشکله؟ حیف نیست تو قفس باشه؟؟؟

من نگاهشون کردم. با خودم گفتم واقعاً بچه هام استثنایی هستنااااا.

نگاهی بهشون کردم و فکر کردم خدا در و تخته رو هم خوب واسه هم جور کرده!

 

 

 


 
خواهرشوهر روشنفکر!
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۳  کلمات کلیدی:

امسال اولین سالیه که فائزه راحت درباره دوست پسراش از همون اوائل سال با من صحبت میکنه بدون اینکه اتفاق خاصی براش افتاده باشه. چون سالهای قبل هم بچه ها از نیمه سال به بعد به طور خصوصی البته درباره رابطه هاشون با من حرف میزدن اما اغلب برای گرفتن مشاوره! اما فائزه ازین قاعده مستثناست...

 اوائل وقتی می خواست قسم بخوره میگفت به جون محمد، یا به جون مجتبی!

من کاری بهش نداشتم و ندارم. هیچ عکس العملی به رفتارش نشون نمیدم. کم کم بقیه بچه ها هم اشاره هایی میکنن اما دل و جرات فائزه رو ندارن. اما اگه بخوان حرفی هم بزنن من فقط شنونده هستم و درست یا غلط، اظهار نظر نمیکنم فقط اکثر مواقع متعجب میشم که بچه ها به این هم عادت کردن.

به هرحال دوماهی از مهر گذشته بود که فائزه موقع تحویل کار عملی شروع کرد به بهانه آوردن که دیشب مریض بودم و نتونستم کار انجام بدم.

البته دانش آموز منظمیه و همیشه کارهاشو به موقع تحویل میده اما ازونجایی که حالش خیلی خوب بود جواب دادم: حالا که حالت از منم بهتره!

با این حرفم طبق عادت همیشگیش شروع کرد به قسم خوردن که خانوم به جوووون محمد نه اصلا به جووووون مجتبی حالم خیلی بد بود...

وسط حرفش پریدم و گفتم خوبه حالا نمی خواد هی جون این دوست پسرهای گری گوریت رو قسم بخوری!

با این حرفم دیدم محدثه با چشمهای گرد شده اش از عقب کلاس اومد جلو و با اون لحن شیرینش گفت:

ااااااا خانوم تروخدا، گری گوری چیه؟ از یکی دیگه مایه بزارین. ناسلامتی مجتبی داداش منه هاااا. بنده خدا به این با کلاسی....

من طبق معمول با تعجب نگاش کردم و گفتم: داداشته؟ بهش نگفتی این فائزه باهمه می پره؟ (چون فائزه علی رغم دوست پسرهای خودش با تمام فامیل های بچه های کلاس و دوست پسرهای بچه ها هم دوست بود و خیلی راحت درباره شون جلو بچه ها حرف میزد!!!!)

شونه بالا انداخت و با لبخند ملیحی گفت: ای بابا خانووووم، عادیه. چه میشه کرد؟ شما هم غصه نخورین. اصلا مهم نیست! از بین همه شون داداش منو بیشتر دوست داره!

با خودم گفتم: باریکلا! چه خواهرشوهر روشنفکری!!!

 


 
مخفی کاری های غول آسا!
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱  کلمات کلیدی:

سر کلاس بچه ها داشتن کارهای عملیشون رو انجام میدادن که موبایلم چندبار زنگ خورد اما تا می اومدم جواب بدم قطع میشد. بعد از بار دوم سوم به بچه های کلاس شک کردم و سعی کردم خیلی آروم و عادی زیر نظرشون داشته باشم که برام از همون شماره مسیج اومد. یه مسیج فورواردی درباره معلم. فکر کردم هیچکس جز فائزه جرات همچین کاری رو نمی تونه داشته باشه. سرم رو که از روی موبایل بلند کردم نگاهم بهش خورد و بی معطلی خیلی رک پرسیدم: فائزه؟ موبایل آوردی؟؟؟

یه لحظه شوکه شد. چشماش گرد شد و به حالت شاکی گفت ااااا خانوم مــــــــن؟ همزمان دستش رو آورد جلو و موبایلش رو بهم نشون داد و خندید!

چند لحظه با اخم بهش نگاه کردم. گفتم برای چی موبایل آوردی مدرسه؟

خیلی راحت جواب داد خانوم همیشه همراهمه. نمیشه که نباشه!!!

بچه های دیگه هم تایید کردن!

از بچه ها پرسیدم: دیگه کی موبایل داره؟

راستش باور نمیکردم نتیجه اش انقدر حاد باشه.

حدود 7 - 8 نفری موبایل به دست اومدن جلو. چشمام گرد شده بود. مونده بودم چیکارشون کنم.

مسلم بود که قرار نبود به دفتر بگم، چون جز یه سر و صدا در همون جلسه قرار نبود بچه ها به راه راست هدایت بشن و دیگه نیارن.

به همشون یه نیم نگاهی انداختم و گفتم خوب شد جلسه اولیا و مربیان نزدیکه. به مامان هاتون میگم موبایل میارین مدرسه.

چندتایی گفتن خانوم ما یواشکی میاریم.

گفتم: میدونم. بهشون میگم وقتی از خونه بیرون میاین موبایل هاتون رو تحویل بگیرن...

((البته از قبل قرار بود به مادرهاشون بگم که وقتی می خوان درس بخونن بچه ها رو تنها نزارن،  یه دو ساعتی هم موبایلشون رو بهشون ندن.))

داشتم پیروزمندانه با خودم فکر میکردم بعد از یکی دوروز که بچه ها عادت کنن دو ساعتی موبایل نداشته باشن اقلا در اون لحظه دل به درس می دن و می فهمن که چی دارن می خونن.

با این حرفم رنگ چندتایی پرید. که البته من گذاشتم به حساب اینکه بدون اجازه موبایل میاوردن مدرسه.

از بین بچه ها سارا با رنگ پریده اومد جلو و گفت: خانوم تروخدا به مامان من نگین موبایل اوردمااا.

بی تفاوت شونه بالا انداختم.

دوباره گفت خانوم موبایل من الان پیش مامانمه. تو اتاقش!

با تعجب گفتم: پس این چیه دستت؟

گفت این یکی دیگه است که اون خبر نداره!!!! همزمان چندتایی حرفش رو تایید کردن و گفتن که موبایل هایی که با خودشون اوردن مختص آقایونه و خانواده ها ازش  بی خبرن.

از بین بچه ها چند نفری خاص تر از بقیه بودن، مثل:

عاطفه: که میگفت اصلا خانواده اش نمی دونن که موبایل داره!

سارا: که میگفت دوتا موبایل مخفی داره، یکیش عمومیه آقایونه و یکیش اختصاصیه یه نفر دیگه!!!

و مرجان: که میگفت تا حالا 13بار موبایل مخفیش لو رفته و هربار در کمتر از 1 ساعت یکی دیگه جایگزین کرده!!!!! و وقتی من پرسیدم چطور اینکارو میکنی؟ جواب داد دوست پسرم میزاره تو ناودون خونمون، به موبایل اصلیم تک میزنه من میرم بر میدارم!!!!!!!!!!!


 
انگشت مزن رنجه به در کوفتن کس ... تا کس نزند رنجه به در کوفتنت مشت
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۳  کلمات کلیدی:

چند سال پیش شاگردی داشتم که هر از گاهی سرکلاسم خون دماغ میشد.

بعد از یکی دوبار نگران شدم. یه بار علتش رو ازش پرسیدم که گفت: دکتر گفته به خاطر نازک بودن مویرگهای بینی هست، باید برم بسوزونم تا دیگه خون دماغ نشم.

خیالم راحت شد و از نگرانی در اومدم. خواستم سر به سرش بزارم. خندیدم و گفتم نـــه! می دونی یکی از دلایل اصلیه خون دماغ شدن چیه؟

جواب داد نه.

انگشت اشاره ام رو بهش نشون دادم و گفتم: انگشت تو بینی کردن!

صدای خنده بچه ها و خودش بلند شد...

خودم خندیدم و گفتم کمتر انگشت تو بینیت کن، خوب میشی.

دوباره صدای خنده بچه ها همراه اَاه اَهشون بلند شد...

از اون به بعد هروقت بینی اش خون می اومد سربسرش میگذاشتم و میگفتم: بازم انگشت تو بینی ات کردی؟

...

خلاصه گذاشت تا وقتی که نمی دونم چی شد، منی که هیـــــــــــــچوقت خون دماغ نمیشدم، یهو سر کلاس موقع درس دادن از بینی م خون اومد!

دستم و گرفتم جلوی صورتم و داشتم از کلاس بیرون می رفتم که بچه ها باهم داد زدن خانوم شما هم؟؟؟

دیگه قابل پیش بینیه بچه ها چیا بهم گفتن تا آخر ساعت اونروز چه به سر من آوردن...


 
دیر نوشت هفته اول مهر
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥  کلمات کلیدی:

فائزه، مرجان، فرناز و سارا جز’ شر ترین بچه های کلاس هستن که با همراهی عاطفه و محدثه پارسال کلاس رو نه تنها برای من، که برای تمام معلمهای دیگه غیر قابل تحمل میکردن. از اونجایی که یه درس دو واحدی تئوری باهاشون داشتم فرصتی برای برقراری ارتباط پیدا نمیکردم و دروغ چرا؟ اصلا حوصله اش هم نداشتم!

امسال اول سال وقتی برای خط و نشان کشیدن روال هر سالم (فقط کمی شدیدتر و جدی تر) وارد کلاس شدم متوجه غیبت بچه ها شدم و پرس و جو که کردم فهمیدم 4 نفر اول و 1 نفر دیگه که ازدواج کرده بوده از مدرسه اخراج شدن. البته بعدا مدیر بهم گفت که اخراج موقت هستند و بعد از چند جلسه مشاوره اگه اصلاح شده باشن به مدرسه برمیگردن.

با این تفاسیر حالت تدافعی من کم شد.خط و نشان ها هم طبق روال هرسال گفته شد. ما بقی بچه های کلاس جزو اون دسته ای بودن که اصلا حواسشون تو کلاس نبود و همیشه مااات بودن. چه برسه بخوان نظم کلاس رو به هم بزنن.

تا اینکه بعد از دو هفته یکی یکی بچه های اخراجی به مدرسه برگشتن.

اما سر و کله زدن باهاشون اونقدرا هم که فکر میکردم سخت نبود. خیلی راحت مثل بقیه بچه ها باهاشون دوست شدم. و اونها هم خیلی سریع بهم اعتماد کردن. و به واسطه همین اعتماد و برقراری رابطه تونستم کنترلشون کنم. البته منهم ناچارا سطح توقعاتم رو کم کردم.

بچه ها حتی یک هزارم ثانیه هم دهنشون بسته نمی مونه. اگه احیانا بسته شد بلافاصله با ارتباط چشمی و حرکات پانتومیم منظور رو به هم می فهمونن! و جالبه که همشون اینکارشون رو انکار میکنن.

بدتر از همه یا باید بگم شیطون تر از همه فائزه هست. از هیچی و هیچکس نمی ترسه. عصبانی که میشه با هیچکس حرف نمیزنه مگر بخواد داد بزنه! و وقتی خوشحال باشه اگه تو نخ نخ موهاتو هم از عصبانیت بکنی (که البته من اینکارو اصلا نمیکنم) میاد تو صورتت و حرف و می زنه و خودش بلند بلند می خنده. غافل بشم یا موبایلم رو می زده، یا سوئیچ ماشین و یا کیفم رو!

از فائزه هرکاری بگی برمیاد. امسال فکر کنم درباره اش حرف زیاد داشته باشم بزنم...

 


 
خوانندگان قضاوت کنند!
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢  کلمات کلیدی:

سر کلاس دوم آخر ساعت بچه ها رو آزاد گذاشته بودم که درس ساعت بعدشون رو بخونن و خودم هم داشتم کارم رو میکردم که یکی از بچه ها اومد پیشم و پرسید:

خانوم می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟ در واقع می خوام باهاتون مشورت کنم.

حرف از مشورت که میاد حدس می زنم موضوع درباره چیه. نیم نگاهی کردم و گفتم بگو.

گفت: سه سالی میشه که با پسری به اسم سعید دوست شدم. خیلی پسر خوبیه اما من مدتیه که میخوام باهاش به هم بزنم و اینکارها رو بزارم کنار. اما هرکار میکنم نمیتونم. منهم برای اینکه بتونم فراموشش کنم و از فکرش بیام بیرون رفتم به شوهر خواهرم (که باهم خیلی راحتیم) به دروغ گفتم که من از داداشت خوشم میاد!!!!!!!!!!!!! حالا نگو که اون پسره هم خیلی خوشحال شده که من این حرف و زدم و گفته که اونهم از بچگی منو دوست داشته. به اینجا که رسید چشماش پر از اشک شد و شروع کرد به گریه کردن!

راستش من گیج و منگ اصلا روابط بین این موضوع رو نمی فهمیدم.

گفتم: چی؟؟؟ به شوهرخواهرت این حرف و زدی که بتونی سعید و فراموش کنی.

با سر تایید کرد! (چون از زوووور گریه نمی تونست حرف بزنه!)

پرسیدم آخه چه ربطی داره؟

با بغض جواب داد آخه می خواستم فکرم ازش منحرف بشه! و دوباره ادامه گریه...

+ گفتم خوب حالا چی شده؟ مگه ازت جواب خواسته؟

- جواب با سر: منفی

+ ازت خواستگاری کرده؟

- بازهم منفی

+ میخواد باهاش دوست باشی؟

- منفی

کلافه گفتم خوب پس طوری نشده که. همونطوری به دوستیت ادامه بده!

گفت نه خانوم دیگه نمی خوام با سعید هم دوست باشم، ارزشش رو نداره!

با خودم گفتم این یکی شاید بر خلاف بقیه دوستاش واقعا تصمیم گرفته قطع ارتباط کنه و مصممه. تصمیم گرفتم ببینم می تونم کمکی بکنم یا نه. بنابراین پرسیدم:

+ رابطتون در چه حدیه؟

- خندید.

+ تلفنیه؟

- نه خانوم

+  آها باهم قرار هم گذاشتین؟

- جواب داد خیلی بیشتر ازین حرفهاست خانوم. الان سه سااااله

از لحن حرف زدنش چشمام گرد شد و زد بیرون. خودم رو کاملا عادی نشون دادم در حالیکه عرق کرده بودم! عرق شرم و ترس. چیزی که هیچکدوم از بچه های الان ندارن!

دلمو به دریا زدم برای کنجکاوی خودم پرسیدم: خیلی بیشتر یعنی چقدر؟

شوک اصلی رو وارد کرد و با عجله دست تکون داد و معصومانه گفت که:

- نه نه. نه در اون حد که دختر نباشمااا.... دوباره ادامه داد: خاونم شما میگین که دخترها در هر حالتی به دوست پسراشون فکر میکنن و بهشون بها میدن... به خدا من اینطوری نیستم. نه اصلا بهش فکر میکنم نه بهش بها میدم!

+ خندیدم و گفتم خوبه بهش بها نمیدی و تا اینجا پیش رفتی.

از حرفم تعجب کرد. از تعجبش پرسیدم: الان همه انقدر در روابطشون پیشرفت کردن؟

جواب داد آآآره خانوم... دوباره ادامه داد: انقدر که می دونم یکی از بچه های سوم دختر نیست!!!! و اوضاعش خیلی ناجور بوده. یکی دیگه هم که سوم راهنمایی حامله شده بود و  بچه شو سقط  کرد...

یه جورایی داشت خودش رو هم تبرئه میکرد. داشت بهم میگفت من هنوز به به اونجا نرسیدم

دوباره گفت: یه مدت می خواستم برای اینکه سرم گرم بشه با دوستام بیشتر برم بیرون و بگردم اما نتونستم. وقتی باهاشون رفتم بیرون دیدم همشون اهل سیگار و مشروب هستن. منهم گفتم نه دیـــگه ما از اوناااااش نیستیم. دیگه انقدر گنااااه نمیکنم!!!!!!!!!!!!!!

من متعجب بودم. حرفهاش برام عجیب بود. فکر نمیکردم توی شهر نه چندان بزرگ و مذهبی ماهم این خبرها شده باشه. به بچه های سوم فکر میکردم که کدوم یکیشون می تونه باشه. تو این ده سال، تجربه بهم ثابت کرده اونیه که اصلا اصلا اصلا به قیافش نمیاد. همون موقع زنگ خورد.

خوشحال شدم. وسائلم رو جمع کردم و گفتم: من واقعا نمی دونم باید چی بگم. انصافا هم قرار نیست به حرف و نصیحتهای من گوش کنی نه؟

خندید...

فقط بهت هشدار میدم. تاکید کردم: هشــــدار میدم. شرایطت با اون دختر کلاس سوم به اندازه تار موی من فاصله داره. یه تار موی من...

قبل ازینکه برم دوباره مکث کردم:

موهای من خیلی نازکه ها!

بازهم خندید...!

 


 
زیر پوست شهر...
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٠  کلمات کلیدی:

سر کلاس حرف از اهمیت پلان بود و اینکه اگر پلان خونه ای از اول درست طراحی نشه  تا زمانی که ساکنینش اونجا رو ترک کنن براشون دردسر سازه و حتی بعدش  برای فروختن و اجاره دادن هم با مشکل مواجهه میشن.

در تایید حرفم چندتایی از بچه ها گفتن که باباهاشون خونشون رو طراحی کردن و خیلی ناراضی ان و یکی دوتایی هم از خونه های اجاره ای نامناسبشون برام گفتن که بعد از یکسال به ناچار از اونجا نقل مکان کردن.

برای حسن ختام بحثم گفتم: خب پس، اقلا شماها سعی کنید اگر روزی خواستید خونه بسازین برای نقشه خونتون دست و دلبازانه پول خرج کنید و اون رو به دست آدم خبره بسپارید و اگر قراره که خودتون طراحی کنید حتما از راهنمایی و نظر استادتون استفاده کنین تا یه عمر پول تون هدر نره...

خواستم درسم رو ادامه بدم که یکی از بچه ها گفت:

خانم من به این رشته اومدم چون آرزومه که یه روزی بتونم یه مدرسه طراحی کنم. اونوقت بهترین سرایداری رو براش طراحی میکنم!

با تعجب گفتم: حالا چرا سرایداری؟

بی رودرواسی گفت: آخه بابای من سرایدار مدرسه است و ماها مجبوریم که تو مدرسه زندگی کنیم. هیچوقت خونه های سرایدارها رو دیدین؟ خیلی کوچیک و تاریک و سرد هستند. نمی دونم چرا طراحان مدرسه به فکر اونها نیستن و معمولا حیاط های بی استفاده پشتی مدرسه رو رها میکنن و سرایداری اونقدر کوچیک می سازن.

برام تعریف کرد که تو مدرسه قبلی چقدر خونشون کوچیک بوده و بعد از چند سال که موفق شدن دیوار یه کلاس بی استفاده رو به خونشون اضافه کنن و کمی خونه رو بزرگ کنن همون سال مجبورشون کردن که از اون مدرسه به جای دیگه ای نقل مکان کنن. مدرسه بچه های استثنایی که وضعیت مدرسه در حد عالیه اما اونقدر سرایداریش کوچیکه که نیمی از اثاثهاشون رو روی حیاط زیر یه پارچه جا دادند.

وقتی برام از شرایط خونشون می گفت بارها دیدم که چشماش پر از اشک شد و من خدا خدا میکردم که گریه نکنه چون واقعا نمی دونستم باید چه عکس العملی نشون بدم...

ادامه داد که خجالت میکشه دوستاش رو ببره خونه و بهم یه جورایی رسوند که از همه بیشتر برای اون سختتره تا برادراش، چون برای اونها خواستگار نمیاد!!! و من احساسش رو درک میکردم. گفت به جز همه اینها توی مدرسه دوربین مخفی گذاشتن و مامانش برای شستن لباس و ظرف باید چادر سرش کنه!

و اینکه مدیر مدرسه به خاطر کمبود بودجه بعد از ساعت مدرسه شوفاژها رو خاموش میکنه و اونها وسیله گرمازای دیگه ای ندارن به جز یه بخاری که جای کافی برای خودشون نمی مونه!

حرفش به اینجا که رسید نتونست جلو خودش رو بگیره و اشکاش سرازیر شد. من لعنت می فرستادم به خودم که جمله آرام بخشی رو نمی تونستم بهش بگم!

و به زندگی خودم فکر می کردم

و به زندگی این شاگردم...

و به زندگی اون شاگردم که سر کلاس غش کرد و بعد از پرس و جو فهمیدیم از گشنگی بوده.

از اینکه 24 ساعت بود هیچی نخورده بود...

هیچی...

هیچی خیلیه ها، خیلی...


 
خلاقیت در برقراری ارتباط!
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۸  کلمات کلیدی:

هرکاری کردم طبق معمول هرسال بچه ها نحوه ترسیم نما و برش پلان های دوبلکس رو یاد نمی گرفتن. بر خلاف همیشه ترسیم یکی دو نمونه پرسپکتیو پای تخته و نشون دادن یکی دو نمونه ماکت هم موثر واقع نشد. بنابراین تصمیم گرفتم بچه ها رو روی پشت بوم مدرسه ببرم و عملا نشونشون بدم.

بالای پشت بوم که رسیدیم اومدم درس و توضیح بدم که یکی از بچه ها گفت: خانم خانم ببخشید قبل ازینکه توضیح بدین میشه یه چیزی رو براتون تعریف کنم؟

گفتم بگو.

ساختمون روبرویی که نیمه کاره بود رو نشونم داد و گفت: این ساختمون و می بینین؟ یه بار پارسال ما تو حیاط مدرسه بودیم. دوتا پسر هم که انگار مهندس بودن بالای پشت بوم بودن و مارو تو مدرسه رو دید می زدن و میخندیدن. بعد هم روی اتاقک برج پله شمارشون رو برامون نوشتن. نگاه! هنوز هم معلومه!

همونطور که داشت تعریف میکرد چشمم روی سطح شیبدار اتاقک پله که کاملا رو به مدرسه بود ثابت موند. خداییش دهنم بااااز مونده بود. روی گرد و غبار اتاقک پله شماره موبایل خیلی بزرگی نوشته شده بود که به راحتی قابل خوندن بود. (انگار که با انگشت غبار رو پاک کرده بودند)

متعجب بودم که چطور بعد از یکسال هنوز محو نشده. و متعجب تر اینکه کدوم یکیشون با این شماره تماس گرفته! راستش فکر کنم همشووون!

 


 
عذر خواهی
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٥  کلمات کلیدی:

خیلی وقت بود لازم میدیدم به خواننده های وبلاگم یه عذرخواهی بزرگ بدهکارم.

عذرخواهی به این دلیل که خیلی وقتها پست هام بی سر و ته تموم میشه، یا نسبتا بی مقدمه، و خیلی وقتها پر از غلط های املایی هست که حتی فرصت نمی کنم بعد از 2 هفته که دیدمشون اونها رو ویرایش کنم و خیلی جمله هام از نظر دستوری ایراد داره!

عذرخواهی به این دلیل که کم لطفی می کنم و نمی تونم به وبلاگ خواننده هام سر بزنم، یا اگر پست جدیدی ازشون می خونم خیلی وقتها نمی تونم کامنتی براشون بزارم.

عذرخواهی به این دلیل که دیر به دیر و نامنظم آپدیت می کنم در حالیکه پر از خاطرات تلخ و شیرینم!

همه اینها رو بزارین به حساب مشغله و درگیریهای ناتمام روزمره که دامنگیر همه هست. برای زنها مسئولیت امور خانه داری رو هم اضافه کنید.

به عنوان مثال پست قبلی هنوز ادامه داشت! اما چون ظهر بود و آقای هسر از سر کار برگشت همونجا تمومش کردم.

خواننده های عزیزم: "امیدوارم از من نرنجید و همه کاستی هام رو ندید بگیرین."

متشکرم.


 
اول مهر = سوم مهر
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳  کلمات کلیدی:

صبح نگار مسیج زده:

سلام بر معلم عزیزم، الهیبمیرم امسال چی می خواین بکشین بالای این دوما. دوستون دارم. نگار!

از مسیجش خندم گرفت. دومای پارسال انصافا دیوانه کننده هستن. دیشب برای آقای همسر اینطوری تشریح کردم که کلاس به دو دسته تقسیم میشه: 1- گروهی که فقط خلافن و به فکر دوست پسراشون و رابطه هاشون هستن ضمن اینکه کاملا مراقب هستن تا زاویه سرشون زیاد چرخش نداشته باشه مبادااا که مدل موهاشون به هم بخوره و دسته دوم کلا خوابن. با چشمهای باز و بسته. در هر صورت هیـــــــچگونه عکس العملی درباره حرفهات نشون نمیدن. نه خنده نه ناراحتی نه نگرانی هیچی هیچی هیچی.

به نگار جئاب دادم نگران نباش. من باهاشون کنار میام.

هنوز جوابشو نفرستاده بودم که عاطفه بهم زنگ زد. گوشی رو که برداشتم با جیغ و داد خبر قبولی خوشو چندتا از دوستاش رو بهم داد. اونقدر خوشحال بود که روی منهم تاثیر گذاشتو سرحال شدم!

خوشحال از قبولی بچه ها، ظهر که به خونه رسیدم دیدم شکیلا زنگ زد. می دونستم که اونهم بین قبولیها بوده. بنابراین قبل از اینکه بگه خودم بهش تبریک گفتم. اونهم ته دل ذوق میزد و خوشحال بود. بهم گفت  که خبر دارین ستاره آمل قبول شده؟

تعجب کردم و خندیدم.

از شهر ما تا آمل خیلی فاصله است. هیچکدوم از بچه ها حتی شهرهای شمالی رو انتخاب هم نکرده بودند. اما از اونجاییکه دوست پسرش رشت زندگی میکنه شهرهای شمال رو کلا انتخاب کرده بود.

به محض اینکه قطع کردم ستاره بهم زنگ زد. شماره اش رو که دیدم با خنده گفتم خوووب دیگه تو هم یه جورایی رفتی رشت آآآررره؟ با تعجب خندید که ااا خبر دارین؟ گفتم آره. خبرا زود میرسه.

جواب داد نه اخه خانوم خبر ندارین که. اون دیگه رشت نیست/

گفتم: ااا پس کجاست؟  گفت به خاطر کارش رفته کاشان! حالا من چیکار کنم؟؟؟

...


 
تجدید دیدار
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٢  کلمات کلیدی:

اواخر تیرماه برام مسیج اومد:

سلام خوب هستید؟شرمنده مزاحم میشم خواستم بگم اگه خانوم ... هنرستان، با بچه های معماری هستید، یک شنبه 5/5/90 یادتون نره!

شماره ناشناس بود. به هرحال مشخص بود که از شاگردان قدیمه. هرچی فکر کردم همچین قراری یادم نیومد. جواب دادم و ازش خواستم بیشتر توضیح بده و اینکه کجا باید بیام؟

حاضر نشد درباره خودش توضیح بیشتری بده. جواب داد:

اگه بیایید می فهمید. یادتون انداختم چون مشتاق دیداریم. حتما بیایید. شرمنده مزاحمتون شدم.

بعد هم آدرس و نهایتا در مسیج بعدی فامیلش رو هم نوشت.

بلافاصله قیافه اش یادم اومد. اما هرچی فکر کردم نتونستم مطمئن بشم فارغ التحصیل چه سالی بود. هم دوره ای هاش رو هم یادم نمی اومد.  به هر حال از همون لحظه تصمیم گرفتم که برم. شاید اگه 3 سال پیش این مسیج برام اومده بود بهش اهمیتی نمی دادم. اما الان بهش جواب داده بودم و قول دادم که اگه تا اون موقع بیرون از شهر نباشم حتما به دیدنشون میرم.

و رفتم.

متوجه شدم همونطوری که حدس زده بودم فارغ التحصیل 85 هستن. و همون گروهی هستن که صبورانه بازی چام چام را بهم یاد دادن و در واقع اولین گروهی هستن که قبول کردم باهاشون به اردو برم و از اون به بعد تا زمانی که اون شهر بودم روز معلم به جای همراهی با اردوی کسل کننده معلمها، روزی که شاگردها رو اردو می بردن همراهشون می رفتم و تا جایی که دلم میخواست باهاشون بازی میکردم. خیلی هیجان انگیزتر از جمع معلمها بود!!!

اکثرشون اومده بودن. چندتایی بچه همراهشون بود. یکیشون حامله بود و دوتاشون تازه ازدواج کرده بودن و با شوهرهاشون اومده بودن. وقتی همه بچه ها اعتراض کردن که اووووه شوهر ندیده چرا دیگه اونو با خودت آوردی با لبخند نمکینی جواب داد: ااااا آخه ما تازه دیروز باهم عقد کردیم.

در این بین خوشحال بودم که شاگرد زرنگ های کلاسم مجرد باقی مونده بودن. گفتن که فردا امتحان کارشناسی دارن و من تقریبا مطمئن بودم که قبول میشن.

آقای برزگری و اون یکی همکارم مریم هم اومده بودن.

هرسه مون براین عقیده بودیم که بچه های قدیم چیز دیگه ای بودن و من قلبا نگران بودم که تا ده سال آینده چطوری قراره با شاگردهای بی خیال و بی مسئولیتم سر و کله بزنم.

بچه ها متعجب بودن که چطور تاریخ قرارمون رو فراموش کردم. بهم گفتن شما بودین که پیشنهاد دادین همدیگه رو ببینیم! البته توی مدرسه! تاریخش رو هم روند تعیین کردیم تا یادمون نره.

به هرحال روز خوبی بود. تجربه خوبی بود و متعجب بودم که منهم دلم می خواست دوباره ببینمشون.
آرزو کردم کاش شاگردهای امسالم هم اینکارو بکنن. انصافا بچه های باحال و در عین حال درس خونی بودن.

قرار بعدی تعیین شد: 5/5/95

اینبار دیگه فکر نکنم یادم بره!

 

 


 
نــــازی
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۱  کلمات کلیدی:

بین دخترا خیلی زیاد پیش میاد که بعضی هاشون اسمشون رو دوست نداشته باشن و از اسم های مستعار استفاده کنن. مثل دوست خودم که اسمش طیبه بود اما چون دوستش نداشت  اسمش رو گذاشتم  سحر! هنوزم این اسم روش مونده. الان خانواده شوهرش هم سحر صداش میکنن! یا دختر عمه ام مهدیه که میگفت دریا صدام کنین و خیلی های دیگه...

معمولاَ بچه هایی که اسمهای عربی دارن اینکارو میکنن.

اما یکی از شاگردهام که اسمش مریم بود اصرار داشت بچه ها و من نازی صداش کنیم. اوائل که هنوز لیست کامپیتری آماده نشده بود فکر میکردم اسم اصلیش نازی ِه.  اما وقتی لیست اصلی رو  دیدم متوجه شدم اسمش مریمه! خیلی برام عجیب بود. مریم اسمیه که هیچوقت قدیمی نمیشه و معمولا همه دوستش دارن.

ازش پرسیدم اسمت که قشنگه، چرا میخوای نازی صدات کنیم؟ یه نااازی اومد و گفت: خانوم نامزدمون دوست داره...

( در دوران مدرسه و تو محیط های کوچیک که بچه ها هنوز اونقدر جسارت ندارن که از دوست پسرشون حرف بزنن از کلمه نامزد استفاده میکنن...)

خندیدم و چیزی نگفتم. نازی ازون دخترایی بود که در رابطه با جنس مخالف بسیار کارکشته بود و سر دسته بچه ها به حساب می اومد. سه قدمی حداقل از بچه های کلاس جلوتر بود و مداااام تجربیاتش رو در اختیار اونها میذاشت و احساس بزرگتری میکرد.

وسط های سال متوجه شدم که نازی انگار مثل سابق سرحال نیست. پکر بود و مدام آه میکشید و ازم می خواست تا آهنگ "اون که روزی تنها کسم بود" رو براش بزارم. از اونجایی که میزش دقیقاً کنار میز خودم بود از صداش که با بچه ها حرف میزد فهمیدم که گویا خانواده پسره با ازدواجشون مخالفن.

تا اینکه یه روز صبح وقتی خواستم وارد کلاس بشم نازی با چشمای گریون اومد پیشم و پرسید: خانوم میشه موبایلتون رو یه لحظه قرض بدین؟

از اونجایی که از روابطش خبر داشتم حدس زدم واسه چی می خواد و برای اینکه برام مشکلی پیش نیاد و شاگردم رو هم از خودم نرنجونم جواب دادم: موبایلم شارژ نداره. واسه چی می خوای؟

همونطور که اشکای ریخته/نریخته شو پاک میکرد گفت: خانوم نامزدمون رفته تو کما. دلم خیلی شووور میزنه.

با تعجب گفتم: چرا؟

گفت: به خاطر  گاز گرفتگی. دیشب بردنش بیمارستان اما رفته تو کما.

نمی دونم چرا باور نکردم اوضاع به اون بدی باشه که میگه. عین بدجنسها بهش گفتم: خب مگه نمیگی نامزدته. برو از دفتر مدرسه بهش زنگ بزن. به  هر حال اونها درک میکنن.

و اینبار جوابی داد که از اول می دونستم. گفت خانوم رسماً نامزد نیستیم. خانواده اش مخالفن. فقط خواهرش که باهم دوست بودیم  خبر داره ما باهم دوستیم. حالا هم می خوام به اون زنگ بزنم .. و دوباره شروع کرد به گریه کردن بدون اشک البته!

بهش دلداری دادم که ناراحت نباش. ایشالله خوب میشه. در ضمن من اگه موبایلم هم شارژ داشت نمی تونستم بهت بدم. چون اگه به گوش کسی برسه برای هردومون بد میشه.

همه اینها رو گفتم تا به اینجا برسم که:

چند روز بعد نازی دوباره داشت می خندید.

ازش پرسیدم خب خدا را شکر انگار که حال نامزدت خوب شده آره؟

اومد کنار میزم و گفت:

بله خانوم. 5شنبه با خواهرش هماهنگ کردم وقتی کسی نبود رفتم ملاقاتش. تا اون موقع بیهوش بود. وقتی رفتم بالا سرش و صداش کردم یه لحظه چشاشو باز کرد و گفت: نــــــــآزی ... و بعد دوباره از هوش رفت.

باور کنین برای اینکه جلوی خنده ام رو بگیرم رگهای سرم داشت پاره میشد. مخصوصاً با آنچنان ناااازی این جمله رو گفت که منو یاد فیلم "باغ مظفر" انداخت. اون حالتی که نازی رو صدا میکردن!!!

سرانجام ناااازی:

بالاخره بعد از کلی قهر و کشمکش و دعوا نازی با "نامزدش" ازدواج کرد. بعد از عید دیگه مرتب سر کلاس ها حاضر نشد، با این حال مدیر مدرسه اجازه داد تا برای امتحانات بیاد.

اولین بار که بعد از ازدواج دیدمش با آرایش کامل مخصوصاً خط چشم دنباله دارش و کفش پاشنه بلند و کیف مجلسی تو مدرسه خیلی تو ذوق می زد. به هر حال به جز یکی دوتا امتحان اول دیگه سر جلسات امتحانش هم حاضر نشد علی رغم تمام اصرارهای من، مدیر مدرسه و آقای برزگری. (یکی دیگه از معلم های تخصصی که همیشه سعی میکرد تا مشکلات بچه ها رو حل کنه) 

جالب بود که در جواب بهمون میگفت: آخه وقتی من شوهرم رو دوست دارم، اونهم منو خیلی می خواد برای چی باید درس بخونم؟؟؟!!!


 
 
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳  کلمات کلیدی:

یکی از سرگرمی های من اینه که هر از گاهی به آمار وبلاگم یه نگاهی می اندازم ببنیم بازدید کننده هام از چه طریقی وارد وبلاگم شدن. جذاب ترینش کلمات کلیدی سرچ گوگل هست. اما این اواخر بعضی هاشون خیلی منو نگران می کنن!

 

پانوشت: در ضمن هرچی سعی کردم بفهمم کجای وبلاگم از کرم کاستر و شیمت شستی نام برده شده نفهمیدم!!!


 
معلم "شدم" یا معلمم "کردند" 2
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۸  کلمات کلیدی:

نمیشد راهی که تا نیمه اومدی رو برگشت یا نیمه تموم گذاشت. از طرف دیگه اونقدر مامان بابا از قبولی من خوشحال شده بودن که احساس می کردم یه بار دیگه تو کنکور قبول شدم! به هر حال افتادم دنبال مسائل مربوط به گزینش.

از اینور اونور که درباره سوالات گزینش پرس و جو کرده بودم گفته بودن درباره ائمه، قرآن و احادیث و سیاست سوال می پرسن. این بود که کتاب مدنی چهارم و پنجم دبستان و چند تا کتاب دینی  گرفتم شروع کردم به خوندن!

روز گزینش مقنعه ام رو سفت کردم، یه جوراب کلفت، یه چادر ضخیم با یه کفش مشکی (چون کفشم همیشه سفیده!) پوشیدم و راه افتادم.

دستام عرق کرده بود. علی رغم تلاشم می فهمیدم که حجابم هنوز برای اونها کامل نیست. اما دیگه مهم نبود. وارد اتاق که شدم یه خانم چادری رو دیدم با عینک گرد بزرگ که چادر و مقنعه چونه دارشو ماهرانه تا روی ابروهاش کشیده. انقدر محکم بود که من به جاش احساس کردم سرم داره درد میگیره. یه لحظه با خودم فکر کردم پس هنوزم آدمهای این تیپی وجود دارن!...

روبروش نشستم. از بالای عینک بزرگش نیم نگاهی کرد و جواب داد . یه چیزایی رو توی برگه نوشت و بعد از تکمیل بیوگرافی و رشته انتخابیم سوالات اصلی شروع شد.

اینکه رهبری توسط چه کسی انتخاب میشه؟ مجلس خبرگان چند نفره؟ از سیاست چی میدونی؟ عضو گروه خاصی هستی یا نه؟ ام کلثوم کی بود؟ رقیه دختر کی بود؟ امام حسین چند تا بچه داشت؟جنگ های پیامبر چیا بودن؟ نماز میت، نماز وحشت، نماز عید فطر...و و و و... سرم داشت سووووت میکشید. ازم پرسید: نماز ادای حواس پرت بهتره یا قضای حواس جمع؟؟؟ برای هر جوابی باهام بحث میکرد که چرا این جوابو دادم.

گفت خواننده مورد علاقه تو بگو: گفتم شجریان. ازم خواست چندتا ازآلبوم هاشو نام ببرم.

گفت حالا یه خواننده قبل از انقلاب رو نام ببر! جواب دادم دلکش!

بدبختی اونجایی بود که ازم پرسید آخرین کتابی که خوندی چی بوده؟ و من جواب دادم من معجزه عیسی هستم و اخرین وسوسه مسیح.

ابروهاش رو بالا داد که چرا کتابی درباره  مسیحیت خوندم؟ آیا قبول ندارم که اسلام دین کاملیه؟ ایا شک کردم؟ برای هر جوابی که می دادم: واسه اطلاعات عمومی، صررفاَ آشنایی بیشتر با ادیان و .... یه جواب دیگه ای داشت. شاید یک ساعت واسه اسم کتابم بهم گیر داد!

نهایتاَ ازم خواست تا قرآن رو باز کنم و هر سوره ای که اومد شروع یه خوندن کنم. باز که کردم سوره یوسف اومد. شنیده بودم جزو سختترین سوره های قرآنه. شروع کردم به خوندن. روخوانی قرآنم از بچگی خوب بود/

به هر حال تموم شد. گفت می تونین برین تا خبرتون کنیم.

هیچکس ازم نخواست پلان رو تعریف کنم. هیچکس ازم نخواست یه نما برش ساده رو آموزش بدم تا ببینن قوه بیان دارم یا نه؟ کسی نپرسید یه قضیه هندسه رو چطوری برای شاگردات باز میکنی؟ هیچی هیچی ...

بعد از اون نوبت تحقیقات محلی بود. همسایه ها برامون خبر آوردن که چندتایی اومده بودن درباره دخترتون ازمون سوال می کردن که نماز جماعت میره؟ نماز جمعه؟ نماز عید فطر؟ با چادره یا بی چادر؟...

و من همچنان منتظر عاقبت کار بودم.

دو هفته بعد بهم زنگ زدن که برم اداره جواب گزینش رو بگیرم. وارد اتاق که شدم یه اقایی که پشت میز داشت چیز می نوشت بهم گفت خانم  ِ؟ جواب دادم: هـ...

یه نگاهی بهم انداخت و گفت: شما تو گزینش رد شدین!!!

چشام افتاد بیرون و کف دستم عرق کرد، پرسیدم چرا؟ جواب داد مسئله مهمی نیست. امتیازتون از بقیه کمتر شده. جای نگرانی نیست. می تونین برین.

از اداره اومدم بیرون. اصلا خوشحال نبودم. کار برام یه ذره هم مهم نبود. بهم توهین شده بود. اونهم از طرف کسایی که قبولشون نداشتم. با خودم فکر میکردم همون بهتر که رد شدم. اما ته دلم میلرزید.

خونه که رفتم طبق عادت بچگیم موقع ناراحتی رفتم زیر پتو. مامان از حالتم یه چیزایی فهمید اما انگار اونم باورش نمیشد. اومد بالا سرم پرسید چی شد؟ یه چشمم رو از زیر پتو بیرون آوردم و گفتم ردم کردن! مامان هیچ عکس العملی نشون نداد. پرسید: نگفتن چرا؟ من فقط سر تکون دادم.

نیم ساعت بعد خبر به گوش بابام رسید. بهم زنگ زد که باباجان بیخودی غصه نخوریها. منم مثل تو. یادته که سال 74چطوری تو گزینش دکترا ردم کردن؟! کاریه که شده. فدای سرت.

اما مامان به این چیزا کار نداشت. لباس پوشید و از خونه زد بیرون.

یه ساعتی طول کشید که برگشت. اما خوشحال. چشماش برق می زد. مستقیم اومد تو اتاقم و گفت: مشکلت حل شد. شنبه برو ابلاغت رو بگیر!!! نمی دونم خوشحال شدم شدم یا شوکه شدم. هنوز هیچی رو هضم نکرده بودم.

ظهر که بابا اومد مامان ماجرا رو براش تعریف کرد که :رفتم سر و صدا کردم و گفتم تا مشکل بچه منو نگین پامو از اداره بیرون نمی زارم. قاتل بوده؟ بی دین بوده؟ عضو گروهک سیاسی بوده؟ تو خونه کسی گرفتینش؟ چهارتا سوال پرسیدین که منم که مادرشم نمی دونم چیه؟ مطمئنم خود او خانومه هم جوابشو نمی دونسته. شما اگه قرار باشه دختر منو که جد اندر جدش معلم بوده و از قبل انقلاب چادر به سرمون بوده رو رد کنین پس کی رو قبول میکنین؟ در دهر چو من یکی و انهم کافر؟ پس در همه دهر یک مسلمان نبود!...

خلاصه؛

این شد که رفتم مدرسه.(البته بماند که چقدر لج کردم و گفتم فقط به یه شرط می رم اونهم اینکه یه کار دیگه هم تو یه شرکت ساختمانی داشته باشم، اصلا خوبیه آموزش و پرورش همینه که می تونی یه کار پاره وقت هم در کنارش داشته باشی...)

اولین روز وقتی بابا منو تا یه جایی رسوند موقع خداحافظی بهم گفت: برو پدر جان، و از الان تا 30 سال شمارش معکوس و شروع کن...

زیاد طول نکشید که از کارم خوشم اومد. اختلاف سنی 5 سال با دانش آموزان زیاد نبود. بنابراین بیشتر از اونیکه معلمشون باشم باهاشون دوست بودم و هستم. هرسال که میگذره علاقه ام به شغلم بیشتر میشه. اوائل بیشتر وقتم رو با شاگردام می گذروندم. حتی زنگ تفریح. تو محیط دفتر چندان راحت نبودم. عشق و علاقه ام به رشته ام، شاگردهامو هم ترغیب میکرد تا حتی ساعت تفریح هم به کارشون ادامه بدن.

به جز درس های تخصصی، اشکالات زبان انگلیسی و فارسی و گاهی عربی شون روهم برطرف میکنم. براشون شعر می خونم و سنگ صبورشونم. خداییش من خیلی دیفرنتم!

الان دیگه محیط دفتر رو هم دوست دارم. چون دیگه از خانم های مقنعه چونه دار خبری نیست. الان همه خوشگل و خوش تیپن (هرچند هنوزم به شلوار لی من گیر میدن) اما روحیات و اخلاقشون رو دوست دارم. مخصوصا بعد از ازدواجم تو جشن های و افطاریها شرکت می کنم و لذت می برم....

اما به هر حال من هنوز وقتی بچه ای رو می بینم که میاد مدرسه تا با مامانش بره خونه یاد بچگیهام می افتم و با خودم فکر میکنم اونهم از ما بدش میاد؟؟؟

اما لااقل خوشحالم که اگر زمانی بخوام بچه داشته باشم هیچ شغلی برام بهتر از همین نیست. چون خیلی راحت می تونم دو روزش رو به بچم اختصاص بدم و کنارش باشم و روزهای دیگه هم بر خلاف شغل های دیگه به جای ساعت دو و نیم، سه؛ 1 خونه باشم.

و الان واقعاً از ته دل برای مامان بابام دعای خیر میکنم که معلمم "کردند" یا باعث شدند تا معلم "بشم".

 

 

 


 
معلم "شدم" یا معلمم "کردند"
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۱  کلمات کلیدی:

این سوالیه که هنوز نتونستم براش جوابی پیدا کنم.

هیچوقت نتونستم پاسخ قطعی این سوال رو بفهمم، اینکه سرنوشت ادمها از پیش تعیین شده اس یا دست خودشونه؟

بعضی وقتها در زندگی اتفاقاتی می افته که آدم به پاسخ این سوال دائماَ شک میکنه.

تنها چیزی که می دونم این بوده که از بچگی از "معلمی" و "مدرسه" و "اموزش و پرورش" و هرچیزی که به این گروه مربوط میشه بدم می اومده. با خودم عهد کرده بودم که هیچوقت معلم نشم حتی اگه آخرین شغل روی زمین باشه. به جاش بمونم خونه، برای بچه هام ماکارونی درست کنم و تو خونه گل بزارم!!!


 
محرمیت در معماری
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٩  کلمات کلیدی:

سر کلاس بحث درباره محرمیت در معماری ایران و فرهنگ اون بود که در دهه های اخیر بهش توجهی نمیشه و تنها راه حلش استفاده از پرده است!

به عنوان نمونه خونه خودم رو مثال زدم و گفتم: "مثلاً اگه پرده های خونه من کشیده نباشه همیسایه روبرومون تا ته خونمون رو به راحتی می تونه ببینه" و ...

کم کم صبحت از اینجا کشیده شد به موضوعات جانبی و غیر درسی. از اونجایی که احساس میکردم بچه ها از درس خسته هستن اجازه دادم تا بحث آزاد در کلاس جریان داشته باشه تا اینکه صحبت رسید به بعضی از همسایه ها که دم در خونه هاشون تو کوچه میشینن و توو کار بقیه فضولی میکنن.

نمی دونم چرا بحثشون به اینجا که رسید خواستم مداخله کنم و به طرفداری از اونها براومدم و گفتم:

ببینید، لزوماً همه اونهایی که دم  در خونه هاشون میشینن آدمهای فضولی نیستن. کار به درستی یا غلطی کارشون ندارم. اما نمیشه گفت همشون فضول هستن. اگه از زندگی همسایه ها بیشتر می دونن به این خاطره که چون مدام تو گوچه هستن مردم رو بیشتر میبیینن، و نهایتاً بیشتر از من و شمایی که مجموعاً دو بار از خونه خارج میشیم، از بقیه همسایه ها می دونن. و گفتم: مثلا پسر این همسایه روبرویی ما همیشه دم در خونه است. یه بار هم نشده من از خونه برم بیرون نبینمش. شده ساعت دو و نیم بعد از نصفه شب هم امدیم خونه و اون توکوچه با دوستاش نشسته و داره حرف میزنه... خوب معلومه که ....

بچه ها که تا اینجای حرفم داشتن ساکت به حرفهام گوش می دادن یهو همهمه افتاد بینشون. بلافاصله فهمیدم از کجا آب می خوره. خوب آخه منم چندان بی منظور این حرف و نگفتم. می خواستم احساساتشون رو قلقلک بدم.

به هر حال به روی خودم نیاوردم و حرفم رو ادامه دادم که عاطفه بی طاقت تر بقیه وسط حرفم پرسید: ببخشید خانم:  ادرس دقیق خونتون کجاست؟

بچه ها با این حرفش خندیدن.

یکی دیگه پرسید: این همون همسایه ایکه میگین اگه پرده هاتون کشیده نباشه تا آخر خونتون معلومه؟ خندیدم و سر تکون دادم

اینبار ویدا با حسرت گفت: ترو خدا نگاه خدا امکانات رو به کـــــــــــــی میده!!!


 
معصومان حامله!
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٩  کلمات کلیدی:

تا به حال درباره دانش آموزانی که حامله میشن و سقط جنین میکنن زیاد شنیده بودم.

غم انگیز ترینش شاگرد ١۵ ساله ای بود که از بابای خودش حامله شده بود!!!

تو شهر ما هنوز خیلی ازین خبرا نیست. اما امروز سر امتحان پایان ترم بچه ها متوجه شکم گرد یکی از بچه های مزدوج رشته خیاطی شدم. انگار که یکی از اون توپهای پلاستیکی سفید قرمز بچگیهامون زیر مانتوش گذاشته باشن!

خیلی تعجب کردم. بلافاصله یادم افتاد که یه ماه پیش درباره این موضوع یه چیزایی از  شاگردهام شنیده بودم اما اهمیت نداده بودم.

نمی دونم کدوم یکی مسخره تره؟

اینکه یه دانش اموز حامله بیاد مدرسه؟ یا یه دانش آموز به خاطر برداشتن ابرو اخراج موقت بشه!

 


 
کارگاه حجم شناسی و ماکت سازی
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳٠  کلمات کلیدی:

من همیشه گفتم کارگاه ماکت رو زیاد نمیشه کنترل کرد. بچه ها بیشتر دنبال دغدغه های خودشون هستن تا درست کردن ماکت ساختمانی و غیره...

اما این دو نمونه برام تازگی داشت.

این از نگار خانوم که گیر داده بود ازش در این حالت ازش عکس بگیرم تا بعداً به شوهرش نشون بده!

دومین عکس هم که بدون شرحه!

"برای دیدن عکس ها از فیلترشکن و فایرفکس استفاده نکنید"

 


 
روانشناسی جوانان!
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٠  کلمات کلیدی:

هنوز  درست و حسابی سر جام ننشسته بودم که یکی از بچه ها با هیجان گفت:

خانم کف دست راستتون رو نگاه کنین.

من با تعجب کف دستم رو نگاه کردم.

بلافاصله گفت: حالا ناخن هانون رو نگاه کنین!

من انگشتای همون دستم رو خم کردم و نگاشون کردم.

چند نفری همزمان جیغ کشیــدن که اّاّاّاّاّاّاّ شما هم مثل ما احساساتی هستین ایول خانوم!!!

همچنان مبهوت پرسیدم یعنی چی؟

جواب دادن تو علم روانشناسی ثابت شده که  اگه انگشتاتون رو خم کنین و به ناخن هاتون نگاه کنین آدم احساساتی هستین اما اگه دستتون رو برگردونین آدم منطقی هستین!

پانوشت: صحت و سقم این مطلب رو که اصلاً نمی دونم. اما دروغ چرا؟ تا شب کارم این شده بود که از آقای همسر و مامان و بابا و ... بخوام که به کف دست و ناخن هاشون نگاه کنن.

 


 
استعداد های نو!
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٠  کلمات کلیدی:

خلاقیت دخترانه به این میگن.

طراحی داخلی نشیمن البته به سبک شکیلا. اسم کارشو گذاشتم معماری رومانتیک (به پیشنهاد آقای شفیعی ایران نژاد البته).

اگرچه کلن کارهای شکیلا جزء کارهای خوب کلاس نیست اما انصافاً این یکی به خاطر خاص بودنش قشنگ شده!

 


 
دغدغه های دختران
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٥  کلمات کلیدی:

مدتی بود شکیلا شده بود نقل مجلس بچه ها. تا وقت اضافی پیدا میکردن همه در کمتر از یک هزارم ثانیه دور میزش جمع میشدن تا ادامه ماجراهای اخیرش رو بشنون! و شکیلا با چشمانی که زندگی ازش می بارید معلوم بود که با آب و تاب براشون تعریف میکنه.

مسلم بود که موضوع یه پسر در میونه. من فقط به طور محسوس و نامحسوس مواظبشون بودم و هر از گاهی بهشون تذکر می دادم که سر میزاشون برگردن.

هرچی بیشتر میگذشت تذکراتم به بچه ها و شکیلا بیشتر می شد. با دوست صمیمیش پچ پچ میکرد. روزها و هفته های بعد درسش هم به شدت افت کرد. تا اینکه

جلسه اولیاء و مربیان شد.

از اونجایی که مامان بابای خیلی پیگیری داره هرچه بیشتر به روز جلسه نزدیک میشد نگرانی توی صورتش بیشتر میشد اما حرفی بهم نمی زد تا روز جلسه. دقیقا نیم ساعت مونده بود که اومد کنارم و ازم پرسید:

خانم میشه بپرسم به مامانم چی می خواین بگین؟

جواب دادم: چی باید بگم؟

کلافه گفت: واسه درسم. لطفاً نگین درسم افت کرده. خواهش می کنم. قول میدم جبران کنم. مطمئن باشید.

یه کم نگاش کردم و گفتم چرا نباید بگم؟

یه کم مِن مِن کرد و گفت: آخه یه اتفاقی افتاده... بازم مکث کرد، این پا اون پا شد،

انگار که چیزی به ذهنش رسیده باشه گفت: خانم ببینین. به مامانم بگین من فکر میکنم شکیلا یه مشکلی داره. نه نه. یعنی بگین که من فکر میکنم تو خونه یه مشکلی داره. با باباش مخصوصاً. بعد بپرسین که تو خونه اتفاقی افتاده؟...

هیجان زده دستاشو تکون میداد و حرف میزد. من فقط نگاش میکردم. از سکوت طولانیم یه لحظه ساکت شد و نگام کرد.

از فرصت استفاده کردم و گفتم: متوجه هستی که داری بهم یاد میدی به مامانت چی بگم؟

دوباره نگرانی به صورتش برگشت. گفت آخه یه اتفاقی افتاده که می ترسم... مشتاقانه منتظر بودم ادامه بده اما نمی خواستم به زبون بیارم... بالاخره ادامه داد: مامانم فکر میکنه من با یکی دوست شدم. تقصیر عمومه. یه شب باهم شام رفتیم بیرون، چند تا پسر تو پیتزا فروشی بودن و بعد هم افتادن دنبالمون، این عموم هم شک کرده رفته به مامانم گفته. حالا مامانم همش به من گیر میده و فکر میکنه من با یکی دوست شدم. اگه شما هم بگبن درسم افت کرده دیگه بیچارم میکنه.

لبخند زدم. گفتم خوب حالا خبریه؟

جواب داد: نــه خانم.

ابرو بالا انداختم: نــــه؟ امکان نداره.

دوباره اصرار کرد: نه به خدا خانم.

سر تکون دادم و گفتم باشه باشه. لازم نیست قسم بخوری. من مامانت نیستم. مسایل شخصیت هم به من مربوط نمیشه. اما خودت هم می دونی که یه خبری هست. نمی خوای نگو.

یه کم خیره بهم نگاه کرد و نفسش  رو داد بیرون. گفت: خب اره. اخیراً با یکی دوست شدم. اما به خدا خیلی پسر خوبیه. با بقیه فرق داره*١). من چپ چپ نگاش کردم و خندیدم . یه لحظه مکث کرد و اونهم خندید. گفت: می دونم چه فکری میکنین اما واقعاً اون با بقیه فرق داره. خودش هم داره واسه دانشگاه درس می خونه و مدام نگران درس منه...

داشت ادامه می داد که گفتم: باشه. امیدوارم همینطور باشه که میگی هرچند زیاد خوشبین نیستم. فقط آیندت رو خراب نکن. امسال سال کنکورته.

اومدم برم کلاس که دستپاچه پرسید: به مامانم چی میگین؟

گفتم نمره هاتو که ببینه دیگه نیازی نیست من چیزی بگم.

دوباره قبل از اینکه برم کلاس گفت خانم راستی؛

وایسادم حرفش و بزنه. ادامه داد: از کجا انقدر مطمئن بودین که من با یکی دوست شدم؟

خندیدم. گفتم یه مدتیه که مرکز توجه گروه ٢* تویی. تا فرصتی دست میاد همه جمع میشن دور میز تو و به حرفهات گوش میدن. برای دخترای تو این سن چه موضوعی جذاب تر از این چیزاست؟ بابات، مامانت،یا مثلاً درس؟؟؟

خندید. من هم!

* پانوشت١) یه بار سر کلاس، درباره بعضی از خصوصیات بارز پسرها حرف میزدم. همشون دست زیر چونه گوش میدادن و لبخند میزدن. یه لحظه گفتم: من که می دونم. الان به نظر میاد حرفهای منو قبول دارین، اما دارین تو دلتون میگین: خانوم راست میگه، اما دوست ِ من چیز دیگه ایه. اون اینطوری نیست، با بقیه فـــرق داره!

با حرفم همه بچه ها با صدای بلند خندیدن و گفتن اَاَاَ از اکجا فهمیدین؟

به اندازه سر سوزن هم حرفام تأثیری نداشت و نداره!

*پانوشت٢) بچه های کلاس خودشون رو به خاطر روابط نزدیکشون به دو گروه ١و٢تقسیم کردن.

 


 
از اون معلم ها!
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۱  کلمات کلیدی:

داشتم سر کلاس درس می دادم که دیدم معاون مدرسه اومد دم در کلاس.

منتظر شدم تا طبق معمول، کارش رو به بچه ها بگه و بره اما بر خلاف انتظارم ازم خواست از کلاس برم بیرون!

تقریبا متعجب از کلاس اومدم بیرون که دیدم پشت دیوار، مدیر و یکی دیگه از معاون ها هم ایستادن! یاد فیلم کاراگاه کاستر افتادم که همیشه دو نفر دو طرفش بودن! سعی کردم جلوی خندم و بگیرم اما با دیدنشون گفتم: یا امام زمان، چی شده؟

معاون آموزشی از حالتم خندش گرفت و گفت: هیچی، اگه ممکنه باید وسایل شاگردها رو بگردیم.

از اونجایی که ازین کارا زیاد خوشم نمیاد گفتم باشه. من بیرون منتظر می مونم.

میدونستم تا چند دقیقه دیگه چندتایی از بچه ها با چشم گریون به جرم آوردن رژ، کرم ضد افتاب!، احیاناً موبایل و مموری حاوی عکس و موزیک غیر مجاز از کلاس بیرون میان.

حدسم درست بود. تو دستشون چندتایی از موارد بالا به چشم می خورد.

نیم ساعتی کارشون طول کشید. از کلاس که بیرون می اومدن ازم خواستن تا زنگ نخورده به کسی اجازه خارج شدن از کلاس رو ندم تا بچه های کلاس های دیگه از عملیات جستجو باخبر نشن و موضوع لو نره!!! :دی

وارد کلاس هم که شدم طبق معمول چندتایی گریه میکردن.

اما چند نفری هم خیلی خوشحال بودن! اونروز برای اینکه چندتا پلان پرینت بگیرم و چندتایی هم عکس بهشون نشون بدم لپ تاپ برده بودم. از اونجایی که گاهی سر کلاس های عملی با موبایلم براشون آهنگ میزارم بچه ها اصرار دارند که آهنگهای مورد علاقه اونها رو  بزارم که من اکثرن مخالفت می کنم.

صبح که بچه ها لپ تاپ رو دستم دیدن چندتایی با خوشحالی مموری هاشون رو دادن تا آهنگهای مورد علاقشون رو چک کنم و اگه خوشم اومد بریزم رو گوشیم.

همون موقع بود که مدیر معاون ها اومدن سر کلاس و به خیال اینکه مموریهای روی میز مال منه بهشون دست نزدن!

بعد از رفتنشون بچه ها ازم خواستن تا مموریهاشون را تا اخر ساعت براشون نگه دارم.

جواب دادم نه نه. منو تو این چیزا دخالت ندین. اگه بفهمن برای من بد میشه.

از بچه ها اصرار و از من انکار. از اونجایی که میدیدم واقعا هم چیز مهمی جز چندتا اهنگی که خونه همه پیدا میشه روی مموریهاشون نیست، نمی خواستم بیخودی گیر بیافتن.

پیشنهاد دادم بندازین تو سطل آشغال! بچه ها گفتن اووووه اولین جایی که می گردن همونجاست!

چند جای دیگه کلاس و پیشنهاد دادم که بچه ها بازهم مخالفت کردن.

داشتم با مموریها بازی میکردم که یاد زهوار زیر میز افتادم که معمولاً وقتی درس میدم و پشت میزم نشستم باهاش بازی میکنم و ماژیک ها رو میزارم اونجا و دوباره برمیدارم.

لبخند فاتحانه ای به بچه ها زدم.

مموریها رو بردم زیر میز و دست خالیم رو آوردم بالا بهشون نشون دادم.

چشمای بچه ها گرد شد! تقریباً داد زدن اَاَاَاَاَاَاَاَاَ کجا گذاشتینش؟

گفتم دیگه دیگه...

یکیشون گفت خانم شما هم بــــله؟

اینبار جدی شدم. گفتم خوبه دیگه. لوس نشین. انقدری که دیدم روش چیز مهمی نیست. وگرنه خودم لوتون می دادم!

آخر زنگ خبردار شدم که ۶ تا گوشی موبایل تو راه پله منتهی به پشت بام مدرسه پیدا کردن!

تو دلم گفتم ایول به عقل بچه ها، و ایول به مسئولین که عقلشون رسیده تا کجاها رو بگردن، من جمله دستشویی ها رو!

 


 
نوروز مبارک
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٦  کلمات کلیدی:

باز هم روزهای اول مدرسه بعد از عید شد و ...

باااز هم صف طولانی دانش آموزان گریانی که به خاطر برداشتن ابرو، بند انداختن، غیبت غیر موجه روز چهاردهم و البته ناخن بلند و احیاناً لاک زده پشت دفتر مدرسه صف کشیده بودن.

دو تا از شاگردهای مزدوج و یه شاگرد مجرد هم از کلاس اینجانب به مدت دو هفته از مدرسه اخراج شدن تا ابروهاشون در بیاد!!!

موفقیت از آنِ دانش آموزانی بود که تونسته بودن صورتهاشون رو به نحوی بپوشونن که مسئولین مربوطه متوجه تغییراتش نشن.

و من متأسف بودم.

فقط نمی دونم دقیقاً برای چی؟

 

 


 
مسابقات علمی کشوری
ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٤  کلمات کلیدی:

از همون روز اولی که حرف از مسابقه شد، می دونستم که به جز ویدا، نمیشه به کس دیگه ای امیدوار بود. اگرچه شانس شرکت در آزمون مدرسه را به همه بچه ها دادیم، اما همونطور که انتظار داشتم ویدا بیشترین نمره و آورد. اما به نظر می اومد خود ِ ویدا چندان تمایلی به شرکت در مسابقه رو نداره.

نصیحت های مدیر و معلم های دیگه هم اونظور که باید، موثر نبود تا اینکه دست رو نقطه حساسش گذاشتم. بهش گفتم اگه بتونی رتبه بیاری بدون شرکت در آزمون در هر دانشگاهی که بخوای می تونی درس بخونی؛ و این شد که ویدا، و عاطفه که رتبه دوم رو اورده بود تصمیم گرفتند به طور جدی برای مسابقه آماده بشند.

اولین مرحله، آزمون تئوری بود که در صورت قبولی بعد از تنها ٣ روز، وارد مرحله دوم "عملی" می شدند. و طبق انتظارمون ویدا تونست به مرحله بعد راه پیدا کنه، اما؛


 
1- ب ، 2- ج و ...!!!!
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی:

یعنی بچه های دوم واقعاً شاهکارن!

یه امتحان تست ازشون گرفتم که طبق انتظارم نمراتشون بین ٨ تا ١٢ بود! بنابراین تصمیم گرفتم عیناً همین سوالات رو هفته بعد دوباره امتحان بگیرم بدون اینکه برگه های سوال رو بهشون بدم.

هم کل فصل رو مرور میکردن و هم موقع خوندن مطمئناً تا حدی سوالات یادشون می اومد. خودش واسه اینایی که لای کتابشون هم باز نمی کنن خیلیــــه!!!

اما انگار حالا حالاها مونده تا بشناسمشون.

هفته بعد که رفتم سر کلاس، متوجه شدم هیچکدوم کتاب دستشون نیست. به جاش پاسخ نامه هایی که تصحیح کرده بودم و بهشون برگردونده بودم داشت دست به دست می شد و صدای بچه ها می اومد که تند تند حفظ میکردن:

١- ب، ٢-ج، ٣-الف ....

چشمهای من سه متر جلوتر از کاسه سرم داشت نگاشون می کرد.

پانوشت: استعدادها در هر نوعی شکفته شود مطلوب است!


 
خودکشی دخترها
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی:

نمی دونم چرا کلمه خودکشی من و یاد صادق هدایت می ندازه و کتاب بوف کورش!

اما؛

خودکشی هم خودکشی های قدیم. والله به خدا. الان میگم چرا!

یادمه اولین باری که دیدم یه دختر خودکشی کرده، هشت یا نه سالم بود.

رفته بودم مدرسه مامانم تا بعد از تعطیلی مدرسه باهم بریم خونه. موقع نماز داشتم برای خودم تو دفتر نقاشی میکشیدم که متوجه شدم یکی ازشاگردها کاملاً آشفته دوید توی دفتر و گفت که یکی از بچه ها سر نماز غش کرده. مامان و دو تا  از معاون ها رو دیدم که به حالت دو رفتن نمازخونه.بعد از اون گریه شاگردهای دیگه تو ذهنمه و صدای آمبولانس و دکترها و ...

تعداد قرص هایی که خورده بود انقدر بود که علی رغم شستشوی معده و  چند روزی بیهوش بود، اما بعد خوب شد. ظاهراً به هیچکس نگفته بود که چنین قصدی داره و در تصمیمش مصمم بوده.

اما چیزی که برای من عجیب بود، عواقب بعد از اون ماجرا بود، وقتی همه فهمیدن که اون خودکشی کرده. بیشتر از اونکه مردم نگران دختره باشن نگران آبروی از دست رفته خودش و خانوادش بودن و دعا میکردن که خدا نصیب هیچکس نکنه!

بنابراین من همون موقع فهمیدم که دخترایی که خودکشی میکنن کار خیلی بدی میکنن و برای خانواده و خودشون خیلی آبرو ریزیه!

به هرحال اگه دو سال یا سه سال یکباری هم چنین کاری صورت میگرفت، کاملاً اساسی بود و شوخی بردار نبود.

دومین بار وقتی بود که خودم دانشگاه می رفتم. یکی از دوستهای اتفاقاً صمیمی ام قبل از امتحان پایان ترم قرص خورده بود. البته بارها گفته بود که اینکارو میکنه و من همیشه مسخره اش کرده بودم که اون پسره ارزش گریه کردن هم نداره چه برسه به خودکشی! اما اون همچنان حرف خودش  رو میزد. منهم فکر میکردم در حد حرف باقی می مونه. بنابراین اهمیتی نمیدادم.

 نیم ساعت مونده به امتحان دست و پاش شروع  کرد به لرزیدن اما از اونجایی که قبلاً هم اینطوری میشد من همچنان درسم رو می خوندم که خودش گفت: لطفاً زنگ بزن به دکتر ... بگو دو تا بسته قرص کدئین خوردم. شوکه شدم. ازش پرسیدم واقعا خوردی؟ گفت آآآآره برو زنگ بزن.

انقدر از  دستش حرصم گرفته بود که ناخوداگاه گفتم: زنگ بزنم که چی؟ مگه نمی خواستی بمیری؟اگه زنگ بزنم نمیمیری که!

به هر حال، بعد از اینکه به اورژانس زنگ زدیم بازهم همون صحنه های قبل برام تکرار شد. دوستم را هم شستشوی معده دادن و بعد ٣ یا ۴ روز از بیمارستان مرخص شد. هرچند تقریباً یک هفته بعد دوباره قرص خورد و دوباره همین مراحل طی شد!

و اما سومین بار دو هفته پیش سر کلاس خودم بود!

صبح که وارد کلاس شدم متوجه شدم الهام خیلی ناراحته، پرسیدم اتفاقی افتاده؟ جواب داد نه.

اصرار کردم: مطمئنی؟ به نظر خوب نمیای؟

بازهم جواب داد نه. و من دیگه کنجکاوی نکردم.

١٠ دقیقه بعد یه لیوان گنده دستش گرفت و یه بسته قرص بروفن. گفت: میشه برم آب بخورم؟

راستش از لیوانش تعجب کردم. تا حالا ندیده بودم بچه ها لیوان ببرن، اونهم به اون گندگی. گفتم برو.

بلافاصله بعد از رفتنش ویدا گفت: خانم رفت قرص بخوره! میخواد خودکشی کنه! برم دنبالش؟

پرسیدم از کجا می دونی؟ گفت صبح خودش بهم گفت!!!

گفتم برو.

سعی کردم به روی خودم نیارم که حوصله بچه بازیهاشون رو ندارم. مطمئن بودم هیچیش نمیشه! از اطلاع رسانی صبحش معلوم بود.بنابراین جای نگرانی نبود.

یه ربع بعد جفتشون اومدن. ویدا بلافاصله گفت خانم یه بسته قرص خورده. هرچی خواستم ازش بگیرم نذاشت. دستش رو نگاه کنین. صورتی شده!!!

به هر حال یه بسته بروفن خیلی قویه!  به دفتر مدرسه اطلاع دادم تا خیالم راحت باشه و بعدش خودم و کشتم تا ته توی قضیه رو در بیارم.

نهایتاً؛

یه بسته شد، ٨ تا، ٧ یا ۶ تا و نهایتاً ۵ تا! و من قسم می خورم که ٣ تا هم نخورده بود. تا آخر ساعت کاملاً سرحال کاراشو انجام داد و رفت خونه!

آخر ساعت بهش گفتم من جای تو بودم قرص نمی خوردم که خودمو مریض کنم. تو که کمربند مشکی کاراته داری برو دو تا فن روش اجرا کن، اونو بزن ناقص کن نه خودتو!

از ته دل خندید!

و دیروز...

یه خودکشی دیگه؛ یکی دیگه از بچه ها، لیلا (بچه قلدر کلاسم که ادعا میکرد باباشو زده!) با چشمهای متورم  و قرمز وارد کلاس شد. پرسیدم اتفاقی افتاده. جواب داد نه. گفتم مطمئنی؟ بابات اذیتت کرده؟ گفت نه. خیلی بی حال و خوابالود بود. می خواست بره آب به صورتش بزنه.

گفتم بگو بیان دنبالت بری خونه. جواب داد نـــه. انوقت مامانم می فهمه قرص خوردم.

گفتم اووووو. تو دیگه چرا؟ لبخند زد و جواب نداد.

گفتم حالا چه قرصی خوردی؟ گفت سرماخوردگی.

گفتم خوب پس هیچیت نمیشه. فقط خوابالود میشی :دی

اون هم خندید! گفتم به هر حال نمی خوام طوریت بشه. یه شاگرد قلدر دارم تو کلاس، لازمم میشه. شاید خواستم یکی رو برام کتک بزنی!

 بازهم خندید.

لیلا هم  هیچیش نشد. حتی خوابالود هم نشد!

من نمی دونم این چه دردیه! انگار پسرا تو مدرسه ان و می فهمن!

 

پانوشت١: هرکاری درستش خوبه!

پانوشت٢:کاملاً به دلایل روانی و کمبود ها و علل خودکشی که بیشتر از کم توجهی نشأت میگیره واقفم و با شاگردهام حرف زدم. منتها اینجا دلیلی برای بیانش ندیدم. فکر نکینید ما خدایی نکرده معلم کم شعور یا بی شعوری هستیم ها!

 


 
← صفحه بعد